جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۴۰۵

کلام نود و پنجم از حکایت قفس " "- اين شهرها، تاريخ ندارند! لازمانند و لامکان! –"


" کلام نود و پنجم از حکایت قفس "

"- اين شهرها، تاريخ ندارند! لازمانند و لامکان! "

 

....( اگر وقتی دارند تعقيبش می کنند، هفت تيرشو از توی کوله پشتيش، بيرون بياره و  يا ضامن نارنجکشو بکشه و....).

(اصلا، تو، معلوم هست کدام طرف واستادی؟!).

( اکبر! غدبازی را بگذار کنار! اگه به فکر خودت و احمد نيستی، به فکر اون زن بدبختت باش  که با آن قلب مريضش، فکر نمی کنم تحمل شنيدن خبرمرگ ....).

( خجالت بکش!).

( از چی خجالت بکشم؟!).

(تطميع،  کارساز نشد، حالا داری منو تهديد می کنی؟!).

( منظورت چيه؟! کدوم تطميع؟! کدوم تهديد؟!  از اينکه دلم برای يک رفيق قديمی و زن و بچه اش می سوزه، بايد خجالت بکشم؟!).

( نميخواد بسوزه!  ما را به خير تو اميد نيست، شر مرسان!).

( شر، تو هستی اکبر! شر، تو هستی و آن چندتا کله پوکی که  فیلتان هوای هندوستان کرده است و دوباره دور هم جمع شده اید و منتظرید تا......).

( شغل جديد مبارک است!).

( کدام شغل جديد؟!).

( نکنه برای تأمين مخارج ترياکت، امنيتی شده باشی و حالا،  داری فوت و فن های بازجوئی رو، رو رفيقت پياده می کنی؟!).

(حرف دهنتو بفهم سرگرد!).

(خاک بر سرت کنند که تو هم، تو زرد در آمدی!).

(خيلی داری کرکری ميخونی! دمت به کجا وصل شده؟!)

سرگرد اکبر دولت آبادی درحالی که با عصبانیت از جایش برمی خیزد و به طرف در اتاق را ه می افتد، می گوید:(به جولاشگا!) 

سرهنگ نویدی هم  با عصبانیت از جایش برمی خیزد ورو به سرگرد اکبر دولت آبادی فریاد می زند: ( صبر کن اکبر!)

سرگرد دولت آبادی نرسیده به دراتاق می ایستد ودرحالی که با تعجب به سرهنگ نویدی خیره می شود، می گوید:( بارک الله! سر ما دادهم که می زنی!)

سرهنگ نویدی به طرف سرگرد می رود وبا صدائی آرام و مشفقانه می گوید: ( مزخرف نگو اکبر! میخوام بهت بگم که بدون داشتن برگه خروجی نمی توانی از اینجا خارج شوی!)

( یعنی بازداشت هستم؟! یعنی تو، دستور بازداشتم را داده ای؟!)

( اکبر! خودت خوب می دانی که من نقشی درآوردن تو به اینجا نداشته ام. من فقط وقتی شنیدم که تورا بازداشت کرده اند و به اینجا فرستاده اند، ترتیبی دادم که بیاورندت به این قسمت. شاید بتوانم کمکت کنم که کارت به جاهای باریکتری نکشد! گفتم بهت که اوضاع خیلی قاراشمیش است و سگ صاحبش را نمیشناسد!  بیا! بیا یک لحظه بنشین اینجا. عقل هامان  را بگذاریم روی هم ببینیم چکار می توانیم بکنیم. بیا!)

سرهنگ نویدی در همان حال که حرف می زند، به طرف میزی درگوشه ی اتاق می رود و صندلی ای را به سرگرد نشان می دهد، خودش هم روی صندلی دیگری می نشیند و می گوید:( در ضمن، این آخرین دفعه است که جلوی من، نام "جولاشگا" را برزبان می آوری! این دفعه ناشنیده می گیرم، اما اگر دوباره بخواهی آن را جلوی من برزبان بیاوری، مجبورم گذارشش را به بالا بالا بدهم!)

سرگرد دولت آبادی هم در حالی که غش غش می خندد وروی صندلی آن طرف میز می نشیند، می گوید: ( آنوقت، منهم گذارش تورا به او می دهم!)

سرهنگ نویدی با سوء ظن به سرگرد دولت آبادی خیره می شود و می گوید:( به  کی؟!)

سرگرد دولت آبادی می گوید:( به همانی  که نمی خواهی اسمش را جلوی تو ببرم! چی شده؟! چرا هی زیر چشمی به این طرف و آن طرف نگاه می کنی! مگر غیر از من و تو کسی دیگری هم در این اتاق هست؟!)

 سرهنگ نویدی، با کلافگی از جایش برمی خیزد و به طرف میز خودش می رود و پشت آن می نشیند وکاغذی را برمی دارد و وبا  عصبانیت روی آن شروع به نوشتن می کند:" دیوارها موش دارند و موش ها، گوش! اگرچه، من گوش های موش های این اتاق را کر کرده ام، اما ممکن است دوربین مخفی گذاشته باشند. بنابراین، اینجا مناسب گفتگو در مورد آنچه قرار است اسمش را جلوی من نبری نیست. اما، در مملکت اتفاق هائی دارد می افتد که یک سر آن وصل به همان موردی می شود که گفتم نباید اسمش را جلوی من ببری که برای صحبت در مورد آن، رفقا ، به زودی با تو تماس خواهند گرفت. تو احتیاج به امضای برگ خروج از اینجا را نداری. ترتیب همه چیز داده شده است. فقط من این کاغذ  و قلم را جلوی تو میگذارم و می گویم امضایش کن. و تو هم کاغذ را برمیداری و آن را می خوانی و بعدش هم با عصبانیت آن پائین  کاغذ را به عنوان مثلا امضاء خط خطی می کنی و بعد هم با ناراحتی از اتاق میزنی بیرون و در بیرون هم همان سربازی که تو را آورد به اینجا  ترتیب خارج شدنت را هم خواهد داد. مواظب خودت باش!" بعد هم از جایش برمی خیزد وبه طرف سرگرد دولت آبادی میرودو کاغذ را با عصبانیت جلوی او می گذارد و درحالی که از میز دور می شود و به طرف پنجره می رود، خیلی جدی می گوید:( جناب سرگرد اکبر دولت آبادی! من به عنوان یک دوست قدیمی، نهایت سعی خودم را کردم که براساس مقررات به شما کمک کنم. پس از امضای زیر این برگه، شما آزاد هستید و می توانید تشریفتان را ببرید!)

سرهنگ نویدی میرود رو به پنجره و پشت به اتاق می ایستد و سرگرد دولت آبادی  پس از خواندن آن کاغذ، با خط خطی کردن پائین صفحه ، با عصبانیت از جایش برمی خیزد ورو به سرهنگ نویدی می کند و می گوید: ( بفرمائید! امضاء شد! حالا اجازه دارم از اتاق خارج شود؟!)

سرهنگ نویدی با خونسردی به طرف میز می رود و کاغذ را برمی دارد و نگاهی به آن می اندازد و  سپس دکمه زنگ رو میزی را می فشارد. در اتاق باز می شود و همان سربازی که سرگرد را به آنجا آورده بود، وارد اتاق می شود و رو به سرهنگ نویدی می ایستد و پاشنه هایش را به علامت احترام برهم می کوبد. سرهنگ نویدی رو به سرباز می کند و می گوید:( جناب سرگرد می توانند تشریف ببرند. برای خروج از ساختمان کمکشان کن)

سرگرد دولت آبادی از اتاق خارج می شود و سرباز هم به دنبالش. در همان زمان، در تهران، فرزند بزرگ سرگرد اکبر دولت آبادی -امیر دولت آبادی – به همراه همسرش – طاهره- در راه بازگشتن از مطب دکتر، خورده اند به طرافيک ميدان شهياد. نيم ساعتی می شود که راه بند آمده است و ماشين ها، از جايشان تکان نخورده اند. طاهره، در اثر هوای کثيف و گرما و سر و صداهای پيرامونش، دچار حالت تهوع شده است . در حالی که با کلافگی  شیشه را پائین می کشد، رو به امیر می کند و می گوید: (حالم خوش نیست. حالت استفراغ دارم!)

امیر می گوید:( می خواهی تا ماشین ها راه نیفتاده اند بروی کنار همین جوی آب و...)

طاهره می گوید: ( اگر در همان لحظه ماشین ها راه  بیفتند و تو هم مجبور به رفتن بشوی، آنوقت چه؟!... حا لا نمی شد که از يک مسير ديگه ای می آمدیم؟!). 

امیرمی گوید: (از هر مسيری که میآمدم، بازهم بايد اين ميدان لعنتی را دور می زديم!) امیر همچنانکه دارد با طاهره صحبت می کند ،از پنجره ماشين، چشم به پيرمردی دوخته است که در جائی از پياده روی اطراف ميدان،  دست پسرک خردسالی را گرفته است و دارند با هم، خندان و گفتگو کنان، دور می شوند. امیر به ناگهان ترمز دستی را می کشد و در را باز می کند و از ماشين بيرون می پرد و می دود به سوی پیرمرد  و در همین لحظه هم، طاهره حالش به هم می خورد. در ماشین را باز می کند و خودش را می رساند به کنار جوی آب و شروع می کند به استفراغ کردن که ماشين ها راه می افتند  و کاميونی، راه را بر امیر می بندد تا بیاید کاميون را دور بزند و خودش را به پياده رو برساند،  پيرمرد و پسرک خردسال، غيبشان زده است! با عجله، به سوی ماشينش بر می گردد.چند نفری  دور ماشين را گرفته اند و داد و قال راه انداخته اند که چرا راه را بند آورده است و طاهره هم، کنار جوی ميدان، مچاله شده است و پشت سر هم، عق می زند و پليس موتور سواری هم، هفت تيرش را به سمت طاهره گرفته است و فرياد می زند که:" تا سه، ميشمرم. اگر از جایت برنخواسته باشی، شليک می کنم! .... یک!.....دو.... "و  تا امير از جايش بپرد و خودش را به طاهره برساند و بازوی طاهره را بگيرد و پرواز کنان، بازگرداندش به درون ماشين، همه ی ميدان پر از استفراغ شده است؛ دريائی از استفراغ  که دارد می رسد به نوک برج وسط ميدان شهیاد وماشين او هم، شده است قايقی با دو پارو و تا پليس بگويد:" سه!"،  امير،  پارو زنان، کيلومترها، از ميدان دور شده است و طاهره، درهمان حال که دارد، آثار باقی مانده ی استفراغ را از دور دهانش پاک می کند، می گويد : ( آره!عین خواب دیشبم! استفراغ! استفراغ!.... استفراغ..... من را گذاشته بودی توی قایق و تند و تند، پارو میزدی خواهش می کنم، يواشتر!).

امیر پایش را از روی پدال گاز برمیدارد و می گوید: ( نترس! حواسم هست!).

طاهره می گوید: ( چی شد که يه دفعه از ماشين پريدی بيرون! کجا رفتی؟! چرا می لرزی؟!).

امیر دوباره پایش را روی پدال گاز می گذارد و فشار می دهد و می گوید:( خواهش می کنم، چند دقيقه ای با من، حرف نزن!).

( مواظب باش امير! به خاطر بچه! می دانی که حتا يک ترمز شديد، کافی است که......).

امير، فريا می زند: ( ميدانم! بالاخره، ساکت می شوی يا نه؟!).

طاهره سکوت می کند و با دست راستش، دستگيره ی بالای در را محکم می گيرد  و دست چپش را می گذارد روی داشپورت. چند صد متری که می روند، ديگر نمی تواند تحمل کند و فرياد می زند: (  نگهدار! ميخواهم پياده شوم! نگهدار!).

امير، پایش را از روی پدال گاز برمیدارد و می گوید: ( چی شد! چرا داد می کشی؟!)..

( ديوانه شده ای! اين چه طرز رانندگی کردن است؟!).

امير، با مهربانی، دستش را روی دست طاهره می گذارد و می گويد: ( معذرت می خواهم!).

طاهره، دستش را پس می کشد و فرياد می زند: ( معذرت، بی معذرت! اگر ایندفعه بلائی به سر بچه ام بياد، مسئولش تو هستی!).

( فقط بچه ی تو، نيست طاهره! بچه ی من هم هست!).

(جسمن، آره).

( يعنی چی؟!  منظورت را نميفهمم!).

( اگر مادر بودی و بچه ات را،  نه ماه  و نه روز و نه دقيقه و نه ثانيه، با اميدها و نا اميدی هايت، توی شکمت در خواب و بيداری و سيری و گرسنگی و غم و شادی و خوشبختی و بدبختی هات، با خودت حمل می کردی و از شيره ی جانت، تغذيه اش ميکردی، آنوقت، منظور منو می فهميدی!).

( با اين حساب، داری باز يه حساب جديد برای مادر شدن خودت بازمی کنی!).

( چه حساب جديدی؟!).

امير، با عصبانيت، ماشين را به گوشه ای ميکشاند و مي ايستد و فرياد می زند: ( تا ديروز، بايد به عنوان يک شوهر مسئول، تقاص بی مسئوليتی ها و ظلم های تاريخی ای که به نوع زن شده، به جنابعالی پس ميدادم و از امروز بايد به عنوان يک پدر مسئول، تقاص زحمت و درد سر نه ماه و نه روز حاملگی و درد زايمانی که تو کشيده ای و من نکشيده ام را، پس بدهم!).

طاهره هم فرياد می کشد : ( ديوانه شده ای! من، کی از درد سر و زحمت حاملگی حرف زدم؟! ).

امير با بلند شدن، صدای بوق ماشين های پشت سرش،  پايش را روی پدال گاز می گذارد و با آهستگی می فشارد و می گويد: ( باشد! به عنوان يک شوهر و يک پدرمسئول، به تو  قول می دهم که تا رسیدن به خانه، طوری رانندگی کنم که آب، نه توی دل تو تکان بخورد و نه توی دل بچه ات! و از تو هم خواهش می کنم که چند دقيقه مرا به حال خودم بگذاری!).

ماشين راه می افتد. عقاب دوسر، جيغ می کشد. امير، کنار پنجره، رو به حياط، ايستاده است و در پرتو نور ماه، چشم به مادر و پدر و عموهايش دوخته است که توی باغچه ی شمعدانی ها، چاله ای کنده اند و دارند سر"شیری" را می گذارند درون آن چاله!

" عجب مردم خيالبافی هستند، اين دولت آبادی ها!".

" خيالات نيست جانم! خيالات نيست! خيالات، همين کتاب هائی است که تو می خوانی!".

" اين ها که می خوانم، تاريخ است، نه خيالات!".

" اين تاريخ ها را، خان سالارها نوشته اند!".

" تاريخ شهرهای جابرقا و جابرسا و برزخ و هور قليا را، چه کسانی نوشته اند؟!".

" اين شهرها، تاريخ ندارند! لازمانند و لامکان! گذشته و آينده ای ندارند. همه شان، در "حال " واقع می شوند. مثل همين حالا! اهل حال بايد باشی تا بفهمی!. اهل حال!".

( چی گفتی؟!).

( گفتم که بالاخره ، نظر قطعی دکتر را فهميدی؟).

( در باره ی چی؟).

( در باره ی اينکه پسر است يا دختر؟!).

( باز داری حرفو عوض ميکنی امير! ازت پرسيدم که برای چی، يکدفعه از ماشين پريدی بيرون و دويدی به طرف اونور ميدون؟!).

( يکی از دوستان  قديممو ديدم. سی سالی ميشد که نديده بودمش. يعنی فکر کردم  که اون باشه. رفتم و ديدم که نيست. يک کسی شبيه اون بود!).

( طفره نرو امير! من، زن تو هستم! تو بايد به من بگوئی! من، نمی دانم، ولی احساس می کنم که چيزهائی هست که داری از من، مخفی شان می کنی!).

امير، بسته ی سيگار را از درون داشپورت بيرون می آورد و به دنبال فندک است که طاهره، با عصبانيت، خودش را پس می کشد و می گويد: ( مگر قول نداده بودی که .....).

امير، بسته ی سيگار را از پنجره به بيرون پرتاب می کند و پايش را روی پدال گاز می فشارد و ماشین از جایش کنده می شود  و می گوید: ( باشد! نمی کشم! خوب شد؟!).

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر دولت آبادی " و غیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.

ج: برای اطلاعات بیشتر در مورد "جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.

د: "رمان آوارگان خوابگرد" از همین قلم، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی،  در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است. 

یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۴۰۵

کلام نود و چهارم از حکایت قفس" " - وضعيت، قاراشميشه، رعايت ظاهر رو بايد کرد


" کلام نود و چهارم از حکایت قفس"

" -  وضعيت، قاراشميشه، رعايت ظاهر رو بايد کرد!- "

 

....دکتر، همچنانکه مشغول نوشتن نسخه است، به امير چشمک می زند و به طاهره می گويد: ( خوشحالم که بالاخره، کسی پيدا شد که زبون اين دوست ديوانه ما را بفهمد!).

طاهره، کيفش را از شانه ای به شانه ی ديگر می دهد و به طرف امير می رود و در حالی که بازوی او را می گيرد و با مهربانی به طرف خودش می کشاند، می خندد و می گويد: ( اگر ديوانه نبود، فکر می کنيد که باهاش ازدواج می کردم؟!).

امير، با مهربانی، دست روی شانه ی طاهره می گذارد و گونه او را می بوسد و می گويد: ( از قديم گفته اند که: ديوانه، چو ديوانه ببيند، خوشش آيد!).

دکتر که از نوشتن نسخه، فارغ شده است، رو به امير می کند و می گويد: ( امير! اين قضيه ای که مشهدی ها، می گويند : – مودونوم، اما نموگم- چيه؟!).

طاهره می گويد: ( امير که مشهدی نيست، دکتر!).

دکتر می گويد: ( پس کجائی است؟!).

طاهره، می خندد و می گويد: ( مودونم، اما نموگوم!).

در همان زمان، پدر امیر پرویز- سرگرد اکبر دولت آبادی،در پادگانی درنیشابور- درون اتاقی در انتظار دیداردوست قدیمی اش سرهنگ نویدی- درانتظار نشسته است که سربازی وارد می شود و پس از آنکه پاشنه هايش را به علامت احترام ، به هم می کوبد، می گويد:" بفرمائيد جناب سرگرد. جناب سرهنک، منتظرتان هستند".

سرگر اکبر دولت آبادی-  ازجايش برمی خيزد و گيج و منگ، در معیت سرباز راه می افتد. کريدور باريک و بلندی را پشت سر می گذارند تا به جلوی اتاق سرهنگ  می رسند. سرباز می ايستد و پس از چند ضربه که بر در اتاق می زند، به کناری می رود و به سرگردمی گويد: " بفرمائيد".

سرگرد وارد اتاق می شود . سرهنگ نویدی که پشت به در اتاق ورو به پنجره ايستاده است، بی آنکه به سرگرد توجهی بکند، به طرف ميزش می رود و می نشيند و در خودش می غرد که: ( ازت خيلی دلخورم اکبر!).

سرگرد اکبر دولت آبادی هم می رود و روی يکی از صندلی های جلوی ميز سرهنگ  می نشيند و در خودش می غرد که : ( به تخم اسب حضرت عباس که دلخوری!).

سرهنگ، سيگاری روشن می کند و بسته ی سيگار و کبريت را می سراند به سوی سرگردو می گويد: ( چائی می خوری؟).

( نه. حالا ديگه خودت کسر شأ نت می دانی که بيائی  و برايم  سرباز ميفرستی که منو بياره تو اتاقت!).

( وضعيت، قاراشميشه، رعايت ظاهر رو بايد کرد!).

( توی اينجا چی؟! توی اتاقت هم برای رعايت ظاهره  که تا وارد می شوم، پشت به من واميستی! نکنه انتظار داری که پاشنه هامو بهم بکوبم و برات بالا بندازم؟!).

(خر نشو ديگه! داشتم بيرونو نگاه می کردم که اگر سر خری توی راه هست و داره مياد اينجا، حساب کار دستم باشه! ولی ازت خيلی دلخورم. خيلی نامردی! دوشب قبل بهت تلفن زدم و ميگم که ميهمان دارم و اگر کسی رو ميشناسی، بگو! با دلخوری، غر ميزنی و ميگوئی که مگر من، ترياک کشم که ترياک فروشای اين شهر رو بشناسم؟! پس اين ده لول سنتاتوری، از کجا به دست آنها افتاده؟!).

( اولن، خر و نامرد خودت هستی! ثانين، آنها برای آنکه منو بشکونن، ترياک که هيچی، ممکنه که چند تا نارنجک و کلاشينکف هم، ضميمه ی  پرونده ام کرده باشند. زنم کجا است؟!).

( شوخی نمی کنم. واقعن ازت دلخورم!).

(دست پيش گرفتی که پس نيفتی! پرسيدم که مهربانو کجا است؟!).

(نگران نباش. به خاطر ناراحتی قلبی ای که دارد، دستور دادم که فعلن مرخصش کنند. راجع به خود تو هم بهش گفتم که ناراحت نباشد. موضوع مهمی نيست. يک سوء تفاهم پيش آمده که به زودی مرتفع خواهد شد!).

( انتظار داری، با آن رفتاری  که دیشب با ما شد، حرف های تو را باور کند؟!).

( تقصير خودت است! آخه، مرد حسابی، کسی که بازنشسته شده است، در آن وقت شب، لباس فورم می پوشد؟! وقتی که شنيدم، چهارتا شاخ در آوردم!).

( گفتم شايد که به احترام لباس هم که شده است...).

( با شرايط فعلی و مسئوليتی که به عهده شون گذاشته شده، اين نوع برخوردها، غير قابل اجتنابه! تازه، همينقدر که تو رو  آورده اند اينجا و قضيه رو به تهرون نکشوندن، معلوم ميشه که خيلی هم ملاحظتو کرده اند. طبق گذارش هم، معلوم ميشه که تو هم با آنها، همکاری لازم رو نداشته ای! البته، من تعجبی نکردم. چون، با اخلاق گهت، آشنا هستم! ولی تعجب من بيشتر از اينه که آدمی مثل تو، چطور رفته و چنان تعهدی به آنها داده !).

( چه تعهدی؟!).

( تعهد اينکه اگر احمد را پيداکردی، او را تحويل آنها بدهی!).

( من، همچين تعهدی به کسی نداده ام!).

(به هرحال، شايد بشه کاری کرد که  به آنطورجاها نکشه. در ضمن، ديروز اسمت را گذاشتم توی ليست. فقط اميدوارم که اين قضيه، کار را خراب نکند!).

( کدام ليست؟!).

(دريافت حقوق اون چند سالی که منتظرالخدمت بوده ای!).

(بی خود کردی! بهت که گفته بودم، زير هيچ شرط و شروطی نمی روم!).

(ما که هنوز نميدانيم  قراره چه شرط و شروطی بگذارند. حالا بگذار بدهند، آنوقت  تو بگو که نميخوام! حالا، از اين چيزا گذشته،  می خوام ازت، يک گله ای بکنم!  قضيه ی ترياکی هم که به ما ندادی، به کنار، ولی  من حق دارم که بعد از سال ها رفاقت و آنهمه نان و نمکی که با هم خورده ايم، ازت انتظار داشته باشم که با من، روراست باشی؟!).

( من، هميشه با تو، رو راست بوده ام!).

( نه. رو راست نيستی! و اگر نه، ماجرای احمد پسرت را از من، مخفی نمی کردی!).

( من، چيزی را، مخفی  نکرده ام. بهت گفته بودم که از پادگان، فرار کرده است!).

( ولی، دليل اصلی فرارشو نگفته بودی!).

( کدام دليل؟!).

( اينکه  فعاليت های سياسی مخفی، داشته است و اعلاميه های آن ها را توی پادگان، پخش می کرده است!).

( دروغ است. مزخرف می گويند!).

(من، پرونده را خوانده ام. تعهدی هم که داده ای، خوانده ام. خوب! بالاخره، حقيقت را می گوئی يا نه؟!).

( داری سين جيمم می کنی؟!).

(دست وردار اکبر! مگر نمی خواهی کمکت کنم؟! من، حقيقت را بايد بدانم! اگر نه، از کجا بدانم که آمريکائی ها، تا کجای قضيه پيش رفته اند؟!).

(قضيه ای توی کار نبوده است! نصف شب، ريخته اند توی خانه ام و همه ی اتاق ها را گشته اند و همه چيز را بهم ريخته اند و بعدش هم، من و زن مريضم را با تهديد و تحقير، جلوی همسايه ها انداخته اند توی جيپ و.....).

( ولی گذارشی که داده اند، اين را نمی گويد!).

( خوب، معلوم است! به نفعشون نيست که حقيقتو گذارش بدهند!).

( حقيقت چيه اکبر! بالاخره،  احمد، در آن شب به خانه تو آمده است يا نه؟!).

( برای من، صداتو بالا نبر سرهنگ! حقيقت، زير اون ستاره های روی شونته که  اگر من ، آن روز،قضیه فی مابین را بهشون گفته بودم، حالا جنابعالی، سرهنگ نشده بودی که پشت آن ميز بنشينی و سر من، داد بکشی! فهميدی؟!).

( داری تهديدم می کنی؟!).

(نه. دارم رفيقانه بهت ميگم که اگر می توانی کمک بکنی، بکن! نمی توانی، خودت را بکش کنار!).

( بازکه زد به سرت! آخه لا مسب! اگه خودمو کنار بکشم که ميفرستنت تهران و سر و کارت ميفته به دست آمريکائيا! اونجا، ديگه نميتونی سرشون دادبکشی و بگی حقيقت زير ستاره های روشونه تونه!).

( حقيقت، همونه که بهشون گفتم! احمد، به خانه ی من نيامده است و نميدانم کجا ست. همين!).

(اگر پيداش کردند، چی؟!).

( خوب، پيدايش کنند! جنايت که نکرده است! از سربازی فرار کرده است که برای آنهم، قانون روشن است!).

( اگر وقتی دارند تعقيبش می کنند، هفت تيرشو از توی کوله پشتيش، بيرون بياره و  يا ضامن نارنجکشو بکشه و....).

(اصلا، تو، معلوم هست کدام طرف واستادی؟!).

( اکبر! غدبازی را بگذار کنار! اگه به فکر خودت و احمد نيستی، به فکر اون زن بدبختت باش  که با آن قلب مريضش، فکر نمی کنم تحمل شنيدن خبرمرگ ....).

( خجالت بکش!).

( از چی خجالت بکشم؟!).

(تطميع،  کارساز نشد، حالا داری منو تهديد می کنی؟!).

( منظورت چيه؟! کدوم تطميع؟! کدوم تهديد؟!  از اينکه دلم برای يک رفيق قديمی و زن و بچه اش می سوزه، بايد خجالت بکشم؟!).

( نميخواد بسوزه!  ما را به خير تو اميد نيست، شر مرسان!).

( شر، تو هستی اکبر! شر، تو هستی و آن چندتا کله پوکی که  فیلتان هوای هندوستان کرده است و دوباره دور هم جمع شده اید و منتظرید تا......).

( شغل جديد مبارک است!).

( کدام شغل جديد؟!).

( نکنه برای تأمين مخارج ترياکت، امنيتی شده باشی و حالا،  داری فوت و فن های بازجوئی رو، رو رفيقت پياده می کنی؟!).

(حرف دهنتو بفهم سرگرد!).

(خاک بر سرت کنند که تو هم، تو زرد در آمدی!).

(خيلی داری کرکری ميخونی! دمت به کجا وصل شده؟!)

(به جولاشگا!)

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر دولت آبادی " و غیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.

ج: برای اطلاعات بیشتر در مورد "جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.

د: "رمان آوارگان خوابگرد" از همین قلم، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی،  در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.

   

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۴۰۵

کلام نود و سوم از حکایت قفس" "– دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید-"


" کلام نود و سوم از حکایت قفس"

 "دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید-"

 

.....امير دولت آبادی منتظر می شود تا رئيس بنشيند. رئيس می نشيند و می خندد و می گويد: (به قول آن شاعر که گفته است: تو اگر ننشينی، من اگر ننشينم، چه کسی بنشيند!........ ها؟! شعر را درست خواندم؟!  بفرمائيد. خواهش می کنم بفرمائيد بنشینید!).

امير دولت آبادی درحالی که می نشيند، دست راستش را طوری پشت سرش قرار می دهد که در صورت لزوم، بتواند هفت تيری را که در پشت سر و زير کتش مخفی کرده است، به سرعت بيرون بکشد. رئيس می گويد: ( بدون مقدمه چينی های رايج، می روم سر اصل مطلب. قسمت بازرسی، نياز به فردی منضبط و جدی و....از همه مهمتر، نيازبه فردی صالح و سالم ومورد اعتماد و از اين ها هم مهمتر، وطن پرست، دارد. به من مراجعه کرده اند و من هم بی رو دروايستی می خواهم بگويم که تمام آن صفات را در شما جمع می بينم. خواستم بهتان پيشنهاد کنم که از فردا صبح، به جای خدمت در بایگانی، تشريف ببريد به قسمت بازرسی و در آنجا مشغول به کار بشويد).

امير دولت آبادی، آهسته، دستش را می کشاند به سوی هفت تير و همچنانکه آن را از روی کتش لمس می کند، می گويد: ( ولی...).

رئیس به چشمان امیر دولت آبادی خیره می شود و می گوید:

( ولی، جواب شما، حتمن بايد مثبت باشد!).

امیر سرش پائین می اندازد و می گوید:

( هر چه شما دستور بفرمائيد. اما من، تازه به قسمت بايگاتی منتقل شده ام و هنوز تعداد زيادی قفسه هست که با شيوه ی مدرن بايد طبقه بندی شوند!).

(نگران پرونده ها نباشيد. آقای بايگان، چند روز ديگر از بيمارستان مرخص می شوند و به سر کارشان بر می گردند. تا آن وقت هم، آقای کمالی، کارهای مربوط به آقای بايگان را انجام می دهند).

( هر طور شما می فرمائيد. البته، تا آمدن آقای بايگان، آقای حميد فولادی هم که به روش جديد طبقه بندی پرونده ها، وارد هستند، می توانند.....).

رئیس به یاد کابوس دیشبش می افتد که در آن، امير دولت آبادی، به حميد فولادی چشمک زد و حميد فولادی، ضامن نارنجکی را که به دندان گرفته بود آزاد کرد وامیر دولت آبادی از جایش جهید و پروازکنان خودش را به اتاق رئیس رساند. رئيس غش غش می خندد و می گويد: ( مگر آقای فولادی با آن نارنجک های حاضر و آماده ای که در جيبشان دارند، هنوز منفجر نشده اند؟!).

امير دولت آبادی از جايش بر می خيزد و می گويد : ( اين شايعه ها را معلوم نيست که چه کسانی، برای آقای فولادی ساخته اند، چون ايشان....).

رئيس به یاد کابوس دیشبش می افتد و اینکه انگاردر جائی از آن کابوس امیر دولت آبادی، هفت تیری در دست داشته است که آن را پشت سرخودش مخفی کرده است. به همین دلیل به خاطر به یاد آوردن بیشتر آن صحنه، چند دفعه چشم هایش میفشرد وباز و بسته شان می کند و پس از آنکه لحظه ای به چشم های امیر دولت آبادی خیره می شود، با حالتی که یعنی من به  وجود هفت تير زير کتت  پی برده ام، می گويد: ( بلی میدانم! میدانم آقای دولت آبادی! میدانم که آقای فولادی آنقدر هم بی توجه به شرایط امروز مملکت نیستند که به جای یک هفت تیر خوش دست، آن نارنجک های مسخره رادر جیب خودشان بگذارند! اصلن من از خود شما می پرسم. اگر شما قصد کشتن بنده را دادشته باشید، میان نارنجک و هفت تیر، کدامیک را انتخاب می کنید؟! البته، دارم مثلا با شما شوخی می کنم!  چون، میدانم که که نه شما و نه آقای فولادی...بگذريم!..... بعله..... به هر حال، به صلاح شما هم هست که از بایگانی به قسمت بازرسی ، منتقل شوید.راه پيشرفت و ترقی هم بازتر است. ضمنن، تقدير نامه ای هم نوشته خواهد شد که در پرونده ی شما قيد شود و پاداشی هم در نظر گرفته خواهد شد. چطور است؟!).

( خيلی ممنون. شما هميشه به من لطف داشته ايد).

رئيس از جايش بر می خيزد و به طرف امير دولت آبادی می رود و دوستانه، دستش را روی شانه ی او می گذارد و همانطور که با هم به طرف در اتاق می روند، می گويد: ( ما، شما را، با هفت و بی هفت تیر از خودمان می دانيم آقای عشق آبادی! و اميدوارم که شما هم، ما را از خودتان بدانيد!).

امير دولت آبادی،از اینکه امیر عشق آبادی نامیده شده است، خوشش نمی آید و به همین دلیل هم، با نرمشی گربه وار، شانه اش را از زير دست رئيس بيرون می کشد و به حالتی می ايستد که سينه در سينه ی او قرار بگيرد و در همان حال، هفت تير را از زير کتش بيرون می کشد، اما آن را همانطور، پشت سرش نگهميدارد و با متمرکز شدن در چشم های رئیس ولبخندی تصنعی برلب، پيشانی و چانه و گونه هايش، می گويد: (چه فرموديد؟!).

در همین لحظه دراتاق به شدت باز می شود و حميد فولادی با نارنجکی در دهان به درون می جهد و پشت سر او هم، منشی که دارد فرياد می زند: ( می خواهيد چکارکنيد، آقای فولادی؟!).

حمید فولادی، نارنجک را از دهانش بيرون می آورد و درحالی که دارد فرياد می زند و می گويد:" کاری کارستان!" و ضامن نارنجک را می کشد و متعاقب آن ، پس ازصدای انفجاری هولناک ، سکوتی سنگین وگرد و غباری غليظ، همه جا را فرا می گيرد و کم کم از دل آن سکوت سنگین و گرد و غبارغلیظ، صحنه ای از سریال دیشب که رئیس به همراه همسرش آن را تماشا می کرده است ظاهر می شود که در آن صحنه امیر دولت آبادی دراتاق انتظار مطب دوست بسیار صمیمی اش دکتر ابوالفضل دولت آبادی، روی صندلی ای نشسته است و به نقطه دوری در رو به رویش خیره شده است. قرارامیر با همسرش" طاهره" ساعت شش بعد از ظهر، درون اتاق انتظار مطب بوده است، اما، امیر به دلیل طولانی شدن گفتگویش با رئیس، وقتی به مطب رسیده است که طاهره درون  اتاق دکتراست و اگرچه منشی هم به او گفته است  که اگر بخواهد، می تواند، وارد اتاق دکترشود، اما به دلیل کابوسی که دیشب در مورد پدرش دیده است و گفتگوی کابوس واری که امروز با رئیس داشته است و حال نامساعد ناشی ازآن، ترجیح داده است که چند دقیقه ای به امید مساعد شدن حالش، در اتاق انتظاربماند.

امير، خسته است. سرش درد می کند. معده اش فشرده می شود،  موج بر می دارد، گره می خورد و می آيد تا زير گلويش و ناگهان، می افتد پائين. نفسش تنگی می کند. با کلافگی، از روی صندلی برمی خيزد و کراواتش را شل می کند و می رود به سوی پنجره ی رو به رويش.  آن سوی پنجره، در بالا، آسمانی است يکدست آبی و در پائين، برج بلند و سفيد ميدان "شهياد" و فواره های آب که بالا می روند و پس از خوردن به سقف آسمان، ذره ذره می شوند و  فرو می پاشند  روی ماشين ها، موتورها، دوچرخه ها، گاری ها، فروشندگان دوره گرد و عابرانی که با هم و بی هم و درهم، می لولند، درون و بيرون ميدان. 

صداهائی که به گوشش می رسند، صدای خيس کولر است  و صدای ماشين تايپ منشی. از پنجره،  روی برمی گرداند و دارد می رود به طرف صندلی که چشمش می افتد به عروسک چینی روی میز و به یاد عروسک چینی ای می افتد که در خوابش دیده است. بی اراده دستش را به طرف عروسک می برد که آن را بردارد عروسک، جيغ کشان، از روی ميز به هوا می پرد و  با سر، شيرجه می رود رو به کف اتاق و پس از برخورد با زمين، تکه تکه می شود و در همان لحظه، صدای منشی را می شنود که دارد می گويد: ( آقای دولت آبادی.  بفرمائيد. دکتر منتظرتان هستند).

امیر چشم از تکه های شکسته ی عروسک چینی بر می گيرد و و به پشت سرش نگاه می کند. منشی را می بيند که با جاروئی و خاک اندازی در دست، ايستاده است  و می گويد: ( شما بفرمائيد. خودم جمعشان می کنم ).

بی ارده، راه می افتد،  اما پس از برداشتن يک قدم، برمی گردد و خم می شود و روی پنجه ی پاهايش می نشيند و در حالی  که از ترس تمام تنش خیس عرق شده است، همچنان که مشغول چيدن تکه و ريزه های عروسک می شود، رو به منشی می گويد: ( معذرت ميخواهم. قيمتش هرچه باشد تقديم می کنم. لطفن،  در مورد شکسته شدن عروسک  به خانمم چيزی نگوئيد. چون، ممکن است، اين اتفاق را بد يمن تعبير کند و يک طوری به بچه ای که در شکم دارد، ربطش بدهد و و ناراحت شود!).

منشی می گويد: ( خودم هم، مادر هستم آقای دولت آبادی. می فهمم! قيمتش هم مهم نيست. هديه ی يکی از مريض های دکتر بود که بالاخره، پس از چند سال، صاحب فرزندی شده بودند. بفرمائيد. ناراحت نباشيد. بفرمائيد. دکتر منتظرتان هستند).

گيج و منگ، از جایش بلند می شود ومی پيچد به طرف راست سالن و راه می افتد به طرف اتاق دکتر که در همان لحظه، در اتاق باز می شود و دکتر ابوالفضل دولت آبادی با عجله، بيرون می آيد و جلوی در،با سرعت ، امير را به گوشه ای می کشاند و با صدائی محتاط و خفه و پچپچه وار می گويد :" جلسه ی اضطراری، افتاده است به امشب! ساعت هشت. منزل حميد. حمید فولادی" و بعد هم، دراتاقش را بازمی کند وهمچنانکه وارد می شود و می رود به طرف ميزش، به امير چشمک می زند و با صدای بلند، می گويد: ( بيا تو! کجا بودی اميرخان؟! بازهم که طبق معمول دير کردی؟!).

امير می گويد: ( و طبق معمول، بازهم، توی ترافيک، گير کرده بودم!).

دکتر به امیرچشمک می زند و می گويد: ( به هر حال، خبر خوشی برايت دارم. همين روزها است که مسافر کوچولوتان وارد شود).

امير می گويد: ( هبوط).

دکتر، خيره نگاهش می کند: ( هبوط! ميخواهی اسمش را هبوط بگذاری؟!).

صدای خنده ی طاهره که از پشت پاراوان می آيد، دکتر به امير چشمک می زند و رو به پاراوان می گويد: ( والله! من که پس از سالها دوستی با  اين شوهر شما، هنوز هم از حرف هايش سر در نمی آورم! اسم بچه را ميخواهد بگذارد هبوط!  آخه، هبوط هم شد اسم؟!).

طاهره لبخند زنان، از پشت پاراوان بيرون می آيد و همچناکه به سوی امير می رود، می گويد: ( نه دکتر! اسمش، قراره حوا باشه! – رو به امير- مگه نه امير؟!).

امير، می رود که چيزی بگويد که دکتر ميان حرف او می دود ومی گويد: ( و اگر پسر بود؟!).

امير می گويد: ( آدم ).

دکتر، با حالتی جدی و شوخی، رو به طاهره می کند و می گويد: ( آره، طاهره خانم؟!).

طاهره، در حالی که به طرف ميز کنار اتاق می رود تا کيفش را بردارد، می خندد و می گويد: ( معلومه! چرا که نه؟!).

 دکتر، همچنانکه مشغول نوشتن نسخه است، به امير چشمک می زند و به طاهره می گويد: ( خوشحالم که بالاخره، کسی پيدا شد که زبون اين دوست ديوانه ما را بفهمد!).

طاهره، کيفش را از شانه ای به شانه ی ديگر می دهد و به طرف امير می رود و در حالی که بازوی او را می گيرد و با مهربانی به طرف خودش می کشاند، می خندد و می گويد: ( اگر ديوانه نبود، فکر می کنيد که باهاش ازدواج می کردم؟!).

امير، با مهربانی، دست روی شانه ی طاهره می گذارد و گونه او را می بوسد و می گويد: ( از قديم گفته اند که: ديوانه، چو ديوانه ببيند، خوشش آيد!).

دکتر که از نوشتن نسخه، فارغ شده است، رو به امير می کند و می گويد: ( امير! اين قضيه ای که مشهدی ها، می گويند : – مودونوم، اما نموگم- چيه؟!).

طاهره می گويد: ( امير که مشهدی نيست، دکتر!).

دکتر می گويد: ( پس کجائی است؟!).

طاهره، می خندد و می گويد: ( مودونم، اما نموگوم!).....

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" ایر دولت آبادی " و غیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب: "رمان کدام عشق آباد"، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی،  در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است. 

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۴۰۵

"کلام نود و دوم از حکایت قفس" "- راز مگوی آقای رئیس!-"


"کلام نود و دوم از حکایت قفس"

"- راز مگوی آقای رئیس!-"

.....در نگاه حاجيه بانو، چيزی بود که دل دکترعلفی را لرزاند. چيزی مثل پيرمرد، مثل ماه، مثل عقاب دوسر. آيا حاجيه بانو از قضيه‌ی آمدن پيرمرد به در مغازه خبرداشت؟! نگاهش را از نگاه حاجيه بانو کند و سرش را به زير انداخت. با آن وجود، احساس می‌کرد که انگارمغناطيسی از سوی حاجيه بانو به سوی او می‌آيد که اگر همچنان بيايد، خون را در رگهای او خواهد خشکاند:
-
 شنيدی چه گفتم فرشاد؟! گفتم کدام پيرمرد؟!
-
 آری. شنيدم!
-
 پس چرا يکباره ساکت شدی؟!
-
 خسته ام. خوابم می‌آيد.
-
 خسته ای يا درسرت چيزی هست که نمی‌خواهی بر زبان آوری؟!
-
 می‌خواهم، ولی نمی‌توانم!
-
 چرا؟!
-
 نمی‌دانم. خيال! خيال، کالبدم را به بازی گرفته است. برايم چيزی بخوان بانوجان. چیزی بخوان!
 - باشد. بيا. بيا سرت را روی زانويم بگذار تا برايت بخوانم.
سرش را روی زانوی حاجيه بانو گذاشت و حاجيه بانو، خواند:
-
 عاشقی برمن؟ تو را رسوا کنم. خان و مان تو، همه يغما کنم. صدهزاران خانه سازی در جهان؟ من تو را بی منزل و مأوا کنم. تا نگردد کار تو زير و زبر، من کجا کار تو را زيبا کنم؟ زهر دادم، نوش کردی، غم مخور. من دهان تو پراز حلوا کنم. درطبيعت، بند کردم جان تو.....

رئیس به این جای کتاب که می رسد بغضی که از لحظه شروع به خواندن آن "کتاب جلد سفید" در گلویش نشسته بود، می ترکد و شروع می کند به های های گریه کردن و لحظاتی بعد، همسررئیس که تازه از زیر دوش بیرون آمده است، درحالی که روبدوشامر حوله ای اش را به تن می کشد، با عجله وارد اتاق  می شود و"چه شده است عزیزم گویان" خودش را به تختخواب میرساند و رئیس هم درحالتی میان خیال وخواب و بیداری و"هیچی نشده است عزیزم گویان" کتاب را به گوشه ای می سراند و شروع می کند به جمع و جور کردن درون و بیرون خودش که همسر رئیس درحالی که نگاهش میان کتاب جلد سفید  ولو شده روی تخت وچشم های به اشک نشسته ی رئیس در نوسان است ، می نشیند روی لبه تخت ومی گوید: "به خاطر کتاب؟!"

رئیس، گیج و منگ وکلافه، صورتش را با دست هایش می پوشاند ودر خودش می غرد که:" چی به خاطر کتاب؟!"

"گریه!"

"گریه؟!"

همسر رئیس درحالی که کتاب جلد سفید را برمیدارد  و رو به او می گیرد،  می گوید: " آره عزیزم. صدای هق هق گریه ات تا توی حمام می آمد! چیزی ازش خواندی؟"

رئیس می گوید: "ازچی؟!"

"از همین کتاب! "

رئیس اراده می کند که بگوید" من این کتاب را خیلی سالها پیش، در زمانی که در اروپا مشغول تحصیل بودم، خواندم. این کتاب، یک کتاب معمولی نیست! بلکه زندگانی نامه ی اجداد من است که..."، اما  بی اراده لب فرو می بندد و ساکت به رو به روی خودش خیره می شود.

همسرش خشمش را فرو میخورد ومی گوید:"  متنفر هستی؟!"

"ازچی؟!"

همسر رئیس با بی حوصلگی و عصبانیت فروخورده ای می گوید: "منظورم به  کتاب های جلد سفیدی است که بساطی های جلوی دانشگاه زیر میزی میفروشند و تو می گفتی که کار خود ساواک است و همه ی آن فروشنده ها هم ساواکی اند و..."

رئیس با کلافگی و گیجی و منگی، سرش را میان دست هایش می گیرد و می گوید:"من گفتم؟!"

همسر رئیس که متوجه حال ناخوش رئیس می شود، در حالی که سرو صورت او را می بوسد با مهربانی در آغوشش می گیرد و می گوید: " چه شده است عزیزم؟! به من بگو! خواهش می کنم! اگر آن هق وهق گریه ات  به خاطراین نیست که می بینی علرغم مخالفت تو با خواندن این جور کتاب ها، بازهم یکی از آنها را دارم می خوانم، پس به خاطر چیست؟! "

رئیس اگرچه با این هدف که "راز مگوی" هق و هق گریه اش را به همسرش بگوید، صورت اورا میان دست هایش می گیرد و شروع به بوسیدن چشم های او می کند ، اما هرچه به خودش فشار می آورد، نمی تواند در مورد آن راز مگوئی که در سینه دارد سخنی بگوید که در همان لحظه  همسرش به ناگهان با شورو شوقی عاشقانه ، تن را از روبدوشامبر حوله ای آزاد می کند و بعدش هم لحاف را از روی رئیس به کناری میزند و درآغوش برهنه  او فرو می  رود و همچنانکه سرو صورت همدیگر را می بوسند، لحاف را به روی خود می کشند و درهم می پیچند وپس از چند بار که اجاق همدیگر را تیز می کنند و آرام می گیرند وبه خواب عمیقی فرو می روند، کابوس های همیشگی رئیس آغاز می شود:

رئیس خواب می بیند که در محل کارش – شهرداری مرکزی تهران- است و دارد به اتاق های مختلف سرک می کشد که ببیند آیا همه همه کارمندان دارند کارشان را به آن خوبی ای که مورد نظر اعلحضرت است انجام می دهند یا خیر و در مسیر آن سرک کشیدن ها،  وارد بایگانی شهرداری  می شودو امير دولت آبادی را می بیند که پشت ميز کارش نشسته است و سرش را در ميان پرونده ی روبه رويش، فرو برده است و در همین لحظه، همکار و دوست امیر دولت آبادی- حميد فولادی - وارد بایگانی می شود و وقتی چشمش به امير دولت آبادی می افتد،  بر می گردد  به بيرون سرک می کشد و اين طرف و آن طرف را از زير نظر می گذراند و سپس در بایگانی را پشت سر خودش می بندد و رو به امير دولت آبادی می کند و با صدائی خفه و معترض می گويد : ( چرا ديشب، به جلسه نيامدی؟!).

اميردولت آبادی، همچنانکه سرش درون پرونده ی قطوری که روی ميزاست، گير کرده است و دست پا می زند که خودش را از آن  بيرون بکشد،  زمزمه می کند: ( دی، شيخ، گرد شهر، همی گشت با چراغ، کز ديو و دد، ملولم و...).

حميد فولادی، سر امير دولت آبادی را از گيره ی  پرونده، آزاد می کند و می گويد: ( بازهم از همان کلی گوئی های بورژوامآبانه!).

امير دولت آبادی، موهای به هم ريخته اش را مرتب می کند و می گويد: ( آخه، جزئی کردن انسان که نتيجه اش جز رسيدن به يک مستراح متحرک نيست! آنوقت، آن آرمان بزرگی که شماها از آن دم می زنید، توی کجای آن  مستراح های متحرک قرار می گيرد؟!).

در این لحظه، در بایگانی باز می شود و آقای کمالی به درون  می آید و درحالی که چشم هايش، دارند نارنجکی را که حميد فولادی، ميان دندان هايش گرفته است، سوراخ سوراخ می کنند، زبانش مرتعشانه، کشيده می شود به طرف امير دولت آبادی و می گويد: ( آقای دولت آبادی! آقای رئيس، با شما کار واجبی دارند. منتظرتان هستند. بفرمائيد!).

( نمی دانيد با من چکار دارند؟).

( خير. به من فرمودند که فورن به اتاقشان برويد!).

امير دولت آبادی، به حميد فولادی چشمک می زند.  حميد فولادی، ضامن نارنجکی را که به دندان گرفته است، آزاد می کند.  امير دولت آبادی، از اتاق می جهد بيرون  و پروازکنان، خودش را می رساند به دفتر رئيس و تا منشی،چشمش به او می افتد، از روی صندلی اش می جهد و می رود بالای ميز می ایستد و کونش را به طرف امير دولت آبادی می گيرد و دامنش را بالا می زند و جای شلاق های به چرک نشسته ی کپل ها و پشت ران هايش را به او نشان می دهد و در همان حال، سر به سوی او می چرخاند و با پوزخندی بر لب، می گويد : ( بفرمائيد تو، آقای عشق آبادی!  آقای رئيس منتظرتان هستند!).

امير دولت آبادی، در حالی که فریاد زنان رو به منشی می گوید"من امیر عشق آبادی نیستم، خانم!" با عصبانيت،  ازجايش کنده می شود وجيغ کشان، خودش را پرتاب می کند به درون اتاق رئيس که حالا در اتاق خودش است و با شنيدن صدای فرو افتادن جسم سنگينی به روی زمين، روی از پنجره بر می گرداند و چشمش که به امير دولت آبادی می افتد،  به سوی او می آيد و با مهربانی دستش را دراز می کند و می گويد : ( شما هستيد، آقای دولت آبادی؟!).

امير دولت آبادی، از روی زمين بلند می شود و در حالی که گرد و غبار را از تن خود می تکاند، می گويد : ( بلی، خودم هستم جناب رئيس!).

(عحب! حالتان چطور است،  خسته به نظر می آييد؟!).

( حق با شما است. ديشب، کم خوابيده ام!).

( حال فرزندانتان چطور است؟).

( کدام فرزندان قربان؟!).

( پس حقيقت ندارد!).

( چه چيز حقيقت ندارد قربان؟!).

( اينکه، همسرتان، چهار قولو زائيده اند؟!).

( شايعه است قربان. شايعه!).

(عجب!  بفرمائيد بنشينيد).

امير دولت آبادی منتظر می شود تا رئيس بنشيند. رئيس می نشيند و می خندد و می گويد: (به قول آن شاعر که گفته است: تو اگر ننشينی، من اگر ننشينم، چه کسی بنشيند!........ ها؟! شعر را درست خواندم؟!  بفرمائيد. خواهش می کنم! بفرمائيد).

امير دولت آبادی درحالی که می نشيند، دست راستش را طوری پشت سرش قرار می دهد که در صورت لزوم، بتواند هفت تيری را که در پشت سر و زير کتش مخفی کرده است، به سرعت بيرون بکشد و کار رئيس را يک طرفه کند. رئيس می گويد: ( بدون مقدمه چينی های رايج، می روم سر اصل مطلب. قسمت بازرسی، نياز به فردی منضبط و جدی و....از همه مهمتر، نيازبه فردی صالح و سالم ومورد اعتماد و از اين ها هم مهمتر، وطن پرست، دارد. به من مراجعه کرده اند و من هم بی رو دروايستی می خواهم بگويم که تمام آن صفات را در شما جمع می بينم. خواستم بهتان پيشنهاد کنم که از فردا صبح، به جای خدمت در بایگانی، تشريف ببريد به قسمت بازرسی و در آنجا مشغول به کار بشويد).

امير دولت آبادی، آهسته، دستش را می کشاند به سوی هفت تير و همچنانکه آن را از روی کتش لمس می کند، می گويد: ( ولی...).

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مور" دولت آباد، پیرمرد، حاجیه بانو، فرشاد و غیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب: "رمان کدام عشق آباد"، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی،  در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است