چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۴۰۵

برداشتن اولین قدم به سوی "آشتی ملی".


خانه ای برای گفتگوئی آزاد"

براساس

 "عقل،منطق و انصاف"

دفاع از تماميت ارضی ايران  وآزادی اندیشه و بیان بدون هيچ حصر و استثنای مبتنی بر"عقل، منطق و انصاف"،  خط سرخ ايرانويج است.

استفاده از نام،محتواو يا قالب اين آدرس  بدون قيد مرجع، پيگرد قانونی خواهد داشت!

"ازشکوه های یک معنویت  با شکوه به تاراج رفته"

                                       .............................................

"جمهوری انسانی ایران Human republic of Iran  

هموطنان!

"توافق معقول و منطقی و منصفانه پوزسیون و اپوزسیون" برای پذیرفتن بی قید و شرط"رضاشاه-، محمد رضاشاه ،مصدق،خمینی و خامنه ای به عنوان  قهرمانان ملی و مذهبی ایران،                           

باطل السحر نفاق ودشمنی است وکیمیای وفاق ودوستی برای  برداشتن اولین قدم به سوی                                                    

"آشتی ملی".

خوشبختی وبدبختی"این جهانی"شما، بستگی به فهم درست جملات بالا وفهم درست جملات بالا، بستگی به خواندن ودیدن عمق رمان "کدام عشق آباد" دارد!

     سیروس"قاسم"سیف

https://cyrushashemseif.blogspot.com            

                                                                                         Cyrus G Seif

 

Wake up!

Native, immigrant wake up!

Rich or poor wake up!

Nonbeliever, believer, Jews, Christian, Muslim and others, wake up!

Please! Look to the Gods; those war maker Gods which are sitting above the world with a glass of your blood in one hand and with a piece of your meat in the other hand... Look at them!

They are just drown in pleasure: Pleasuring of Looking at your sleeping eyes and listening to the symphony of crying wounded man, woman and children.

Look at their dinner tables!

Full of Colourful snacks food;

Cooked and uncooked pieces; Baked, grill, burnt, sometimes charcoal of human flesh...

It doesn’t matter that meat is native meat, immigrant meat, , believer, nonbeliever, Socialist, Capitalist, Communist, Liberal, Muslim, Christian, Jews, Buddhist, rich or poor, black or white … wake up!

Look at that Gods who are sitting above the world!

Wake up! 

کلام صدو سه از حکایت قفس" "- امير اسدالله علم .امير عباس هويدا .امير پرويز پويان. امير پرویزعشق آبادی-"


"کلام صدو سه  از حکایت قفس"

"- امير اسدالله علم .امير عباس هويدا .امير پرويز پويان. امير پرویزعشق آبادی-"

....امیر به خود می آید وهمانطورکه با مهربانی به سوی تخت طاهره نزدیک می شود، می گوید:( عزیزم! تو، الان، خیلی عصبانی هستی و وقت مناسبی برای گفتگو نیست. من باید بروم.وقتی برگشتم، آنوقت می نشینیم و ....) 

 طاهره فرياد می زند: ( گفتم که! اگر بروی، دیگر بازگشتنی در کار نیست! برو! ديگر از جانم چه می خواهی! تو و آن عشق آباد لعنتی ات، زندگی را در من خشکانديد و حالا هم، بچه ام را کشتيد و...).

ناگهان، هفت تيری را از زير ملافه اش بيرون می کشد و رو به امیر می گیرد که ناگهان مادر طاهره از جایش کنده می شود و فریاد زنان خودش را به میان می اندازد. طاهره شلیک می کند. مادر طاهره فرو می افتد. طاهره هفت تیردردست به سوی امیر حمله می کند. با هم گلاویز می شوند. امیر سعی می کند هفت تیر را از دست طاهره بیرون بکشد. هفت تیر شلیک می شود و به برادر طاهره که درهمان لحظه وارد اتافق می شود، اصابت می کند و فرو می افتد. طاهره هفت را رو به خودش می گیرد و شلیک می کند و متعاقب آن فرو می افتد. امير، برای گرفتن کمک، فریاد زنان از اتاق بيرون می زند. پای به کریدور بیمارستان که می گذارد، پدر بزرگش را می بيند که از انتهای کریدور، دارد به همراه چهار" امير" از پله ها بالا می آ يند. پيش می رود. سلام می کند و دست پدر بزرگ را می بوسد.  پدر بزرگ، خودش را کنار می کشد و چهار "امير"ی را که پشت سرش ايستاده اند، به او نشان می دهد و می گويد: ( اين، امير اسدالله علم است. اين، امير عباس هويدا است. اين، امير پرويز پويان است. اين، امير پرویزعشق آبادی است. تو، با کداميک از اين ها هستی؟!).

مانده است که چه جوابی بدهد! برای لحظه ای چشم هایش را می بندد. وقتی بازمی کند، خودش را جلوی کیوسک اطلاعات بيمارستانی می بیند که خانم عشق آبادی درآنجا است و مردی که ازدرون  کیوسک به او خيره شده است و می گويد: ( گفتيد با کی کار داشتيد؟!).

امیر می گوید:( عرض کردم که با خانم عشق آبادی!).

( خانم عشق آبادی؟ ايشان، در چه بخشی بستری هستند؟).

( بستری نيستند! از کارمندان بيمارستان بايد باشند. دفعه ی قبل که اينجا بودم، درون همين دفتراطلاعات، به جای شما نشسته بودند. تلفنم را به ايشان دادم که اگر...).

(آها!  شايد منظورتان، خانم صولت آبادی باشد. کارایشان این نیست آقا. ایشان خودشان دکتر هستند.ایشان مسؤل  بخش هستند آقا. گاهی با هدف کنترل عملکرد کارمندان به جای آنها می نشینند تا وضعیت مسئولیت محول شده به آنها را از نزدیک رسد کنند. اتفا، سفارش شما را کرده بودند که اگر آمدید... - در همان لحظه، خانم صولت آبادی وارد سالن انتظار می شود-مرد درون کیوسک می گوید:(..... آمدند..... ايشان، خانم صولت آبادی هستند- رو به خانم  صولت آبادی- سرکارخانم صولت آبادی. ايشان مثل اينکه با شما کار دارند).

خانم صولت آبادی، به طرف کیوسک می رود و می گويد: ( بلی. می دانم – رو به امیر دولت آبادی می کند و می گوید- لطفن با من بيائيد).

خانم صولت آبادی جلو می افتد و امير دولت آبادی هم به دنبالش. بدون آنکه حرفی بزنند، طول چند راهرو را طی می کنند تا... خانم صولت آبادی، جلوی دری می ايستد. آن را باز می کند و می گويد : "بفرمائيد".

اول، امير دولت آبادی و بعد هم، خانم صولت آبادی - پس آنکه سمت چپ و راست راهرو را از زير نظر میگذراند، وارد اتاق می شود. در را از پشت قفل می کند، صندلی اين سوی ميز را به امير دولت آبادی نشان می دهد و می گويد: " بفرمائيد" و خودش هم می رود و روی صندلی آن سوی ميز می نشيند.

اما، امير دولت آبادی که از قفل شدن در به وسيله ی خانم صولت آبادی، دچار سوء ظن شده است، بلاتکليف دور خودش می چرخد و اين طرف و آن طرف را از زير نظر می گذراند  تا ... با شنيدن صدای خانم صولت آبادی که دارد به او می گويد:" بفرمائيد!"، به خودش می آيد  و دست راستش را آهسته می برد به پشت سرش و نزديک می کند به هفت تير زير کتش و با احتياط، طوری روی صندلی می نشيند که در صورت لزوم بتواند به سرعت روی پاهايش بايستد وپس از نشستن هم  آنقدر در سکوت به کارت روی سينه ی خانم صولت آبادی خيره می شود تا خانم صولت آبادی، سکوت را با لبخندی بر لب می شکند و می گويد: ( آنجا نوشته شده است، صولت آبادی. طاهره  صولت آبادی!).

و امیرکه فکرش مغشوش تر از آن است که متوجه لبخند دوستانه ی خانم صولت آبادی بشود، دسته هفت تیر را بیشتر از پیش می فشرد و خيلی جدی، می گوید: ( بلی. می بينم! ولی چرا وقتی به بیمارستان تلفن زديد، خودتان را به مادر خانمم، عشق آبادی معرفی کرد يد؟!).

خانم صولت آبادی، غش غش می خندد و می گويد: ( امان از دست اين مادر زن ها! من، نگفتم که خودم، عشق آبادی هستم. من گفتم از بيمارستان و از طرف  اميرعشق آبادی زنگ می زنم).

( امير عشق آبادی؟!).

( خودتان گفتيد که اگر کاری به شما داشتند و يا اتفاقی برايشان افتاد، خبرتان کنم!).

( برای کی؟!).

(برای همان پدر و فرزند که آورده بودیشان به اينجا).

(برای امير؟!).

( بلی. اميرعشق آبادی!).

( فاميلش عشق آبادی است؟!).

(نيست؟!).

( من از کجا بايد بدانم؟!).

( شما، آن شب که آورديش اينجا، خودتان گفتيد که اسمش اميرعشق آبادی است و من هم، همان را توی دفتر نوشتم!).

( من گفتم؟!).

( نگفتيد؟!).

( خانم عزيز! اين شما بوديد که آن شب، به من پيله کرده بوديد و می گفتيد که اسمت اميردولت آبادی نيست، بلکه امير عشق آبادی است و حالا داريد به من می گوئيد که.....).

(حالا، گيريم که شما نگفته باشيد، ولی الان با چشم های خودتان داريد می بينيد که  بی خود و بی جهت هم، صحبت امير عشق آبادی، پيش نيامده بود. به هر حال، در آن شب، امير عشق آبادی ای به بيمارستان آمده بود. حالا، اگر اسم  شما، امير عشق آبادی نبود، اسم رفيقتان که بود!).

( کدام رفيق، خانم؟!).

( همين اميرعشق آبادی ای که با بچه اش آورديد به بيمارستان!).

( خانم! ايشان، رفيق بنده نيست! همان وقت، گفتم که توی خيابان، پريد جلوی ماشينم......).

( بلی. داستانش را می دانم. و همه ی آنچه را گفته ايد، توی پرونده ی بيمارستانش ثبت شده است).

( حالا کجا است؟!).

( کی؟).

( همين امير عشق آبادی که می فرمائيد!).

( بردنش).

( کی؟ به کجا؟).

( به ساواک).

( به ساواک؟!).

( خواهش می کنم، مواظب باشيد. آهسته تر صحبت کنيد! وقتی من به شما  تلفن زدم، هنوز اينجا بود. دير کرديد.  چند دقيقه بعد از آن بود که چند نفر از طرف سازمان امنيت.....).

( ولی، شما که پشت تلفن به مادر خانمم گفته بودید که حال آن مرد از نظر روحی به هم ريخته است و.....).

( خوب! به هم ريخته بود حالش! می رقصيد و مثل کلاغ، قارقار می کرد. هر وقت چشمش به من می افتاد، داد می زد و می گفت:" خانم جان! خانم جان! پس، چرا اين امير عشق آبادی نيامد؟!". به رويش نمی آوردم و نمی گفتم که اسم خودش، امير عشق آبادی است و می گفتم:" کدام امير عشق آبادی؟!". می گفت : " چطور نميشناسينش!  داداش دوقولوی شاهنشاه آريامهر را ميگم! همان که شما عاشقش هستيد! همان که منو با ماشينش آورد زندان و تحويل شما داد!". می گفتم : " اينجا زندان است يا بيمارستان؟!". می زد زير گريه  و در همان حال بشکن می زد و می رقصيد! چون تصميم بيمارستان، اين بود که او را بفرستند به تيمارستان، با خودم فکر کردم که شايد شما، بخواهيد قبل از رفتنش او را ببينيد. متاسفانه، آن وسط ها،  کاری پيش آمد که من دير تر به شما تلفن زدم و شما هم دير آمديد و توی همان فاصله ها بود که سر و کله ی مأموران ساواک پيدا شد! می گفتند که با همان هائی رابطه داشته است که چند هفته پيش، در تلويزيون محاکمه شان می کردند! همان خرابکارهائی که می خواسته اند وليعهد را ترور کنند! می گفتند که اسم اصليش هم، "امير علی آبادی" است، نه عشق آبادی! البته، من به آنها نگفتم که شما، او را عشق آبادی معرفی کرده ايد!).

(کار بسيار درستی کرده ايد. چون،  در حقيقت امر هم، من او را، به شما، اميرعشق آبادی معرفی نکرده بودم!).

خانم صولت آبادی، غش غش می خندد و می گويد: ( به هر حال، چه او را امير عشق آبادی معرفی کرده باشید و چه نکرده باشید ، خوشبختانه، مأموران ساواک، او را به عنوان "امير علی آبادی" دستگير کرده اند و با خودشان برده اند، نه  به عنوان امير عشق آبادی که دوقولوی شاهنشاه آريامهر است و من عاشقش هستم!).

امير دولت آبادی، با کلافگی از جايش بر می خيرد و و در حالی که عقب عقب به طرف در اتاق، راه می افتد،  می گويد: ( در ضمن، من تلفن منزلم را به شما داده بودم که اگر لازم شد به آنجا تلفن بزنید. ولی شما، به بیمارستان ، به اتاقی زنگ زدید که همسرم در آنجا بستری بود! ممکن است بفرمائید که از کجا می دانستید که همسرم در آن بیمارستان بستری است!)

خانم صولت آبادی، حق به جانب به امیر خیره می شود و می گوید:( خودتان گفتید. گفتید که باید بروید چون همسر پا به ماهتان در بیمارستان ...)

امیر لحظه ای به فکر فرو می رود و بعد می گوید:( شاید گفته باشم! اما، قطعا به شما نگفته بودم که در کدام بیمارستان! درهرحال، خيلی ممنون که به من اطلاع داديد!)

امیر ، دوباره همچنان عقب عقب به طرف در اتاق می رود که خانم صولت آبادی از جایش برمی خیزد ومی گويد : ( در ضمن، به مأموران ساواک هم  نگفتم که آن مرد را شما به بيمارستان آورده ايد!).

امير دولت آبادی، می ایستد و با کنجکاوی می گوید: ( مگر از شما پرسيدند که چه کسی، او را به بيمارستان آورده است؟).

خانم صولت آبادی، غش غش می خندد و می گويد: ( بعله که پرسيدند، اما من بهشان نگفتم!).

امیر دولت آبادی با سوء ظن می گوید:(چرا نگفتید؟!)

خانم صولت آبادی، چهره در هم می کشد وپس از آهی عمیق که در اثر آن، غبارغمی سنگين چهره اش را می پوشاند و چشم هايش پر از اشک می شوند، سرش را پائين می اندازد و بغض کرده می گويد : ( نمی دانم!..... شايد!..... شايد فکر می کرده ام که....... نمی دانم!.... شايد هم ...... ممکن است که..... چه می دانم!...... به هر حال، در آن لحظه...... بگذريم! در هرحال، من به خاطر این مصیبتی که پیش آمده است، از صمیم قلب  متاسف هستم و به شما تسلیت می گویم. البته، من، قبلا اطلاع داشتم. میدانستم!)

( از کجا می دانستيد؟!).

( داستانش را خوانده بودم، خیلی وقت پیش!).

( در کجا؟!).

( در یکی از این مجله ها).

امير دولت آبادی، همانطور که با سوء ظن به خانم صولت آبادی، خيره شده است و دسته ی هفت تير را در پشت سرش ميان انگشتان دست راستش می فشارد، عقب عقب به طرف در اتاق می رود و می گويد: ( به هر حال، خيلی ممنون که جريان اميرعلی آبادی را با من در ميان گذاشتيد).

خانم صولت آبادی، با ترديدی متظاهرانه، قدمی به جلو می گذارد و می گويد : ( آدرسش را لازم نداريد؟).

( آدرس کی؟).

( آدرس امیر علی آبادی. همان دوستتان. همان خرابکاری که ساواک اورا با خودش برد!).

(خانم! من که گفتم آن مرد دوست من نبود. یک رهگذری بود که اتفاقی جلوی ماشینم پرید و ...)

( می دانم. بلی گفتید. حالا، من کاری به این کارها ندارم که اون مرد خرابکار بود یا نبود! دوست شما بود یا نبود! من گفتم که اگر آدرسش را می خواهید...)

( مگر داريد شما؟!).

( معلوم است که دارم!).

( از کجا؟!).

( از پاکتی که توی جيبش بود.  پاکت و نامه ی داخلش را، مأموران ساواک از من گرفتند  و با خودشان  بردند، اما آدرس پشت پاکت را، قبلن توی دفتر بيمارستان يادداشت کرده بودم. همان آدرس را توی اين کاغذ نوشتم. با خودم فکر کردم که شايد بخواهيد سری به خانواده ی بدبختش بزنيد!).

خانم صولت آبادی، تکه ی کاغذی را که از درون جيب رو پوشش بيرون آورده است، به طرف امير دولت آبادی می گيرد و می گويد: ( بفرمائيد. اينجا است).

امير دولت آبادی، همانطور که دسته هفت تیر را با دست راستش در پشت سرش می فشارد، کاغذ را با دست چپش می گيرد و می گويد: " ممنون" و همانطور که سرسری نگاهی به نوشته ی روی آن می اندازد، به طرف در اتاق، عقب عقب می رود و به جلو در که می رسد، می ايستد تا خانم صولت آبادی، در اتاق را برايش بازکند، اما خانم صولت آباد، همچنان می ايستد و پس از آنکه لحظه ای به چشم های امیر دولت آبادی  خيره می شود، با لبخند، قدمی به سويش بر می دارد و می گويد: (حالا واقعن می خواهيد برويد؟!).

امير دولت آبادی، به همان مقدار فاصله ای که خانم صولت آبادی، خودش را به او نزديک کرده است، عقب می کشد و می گويد: ( بلی. متاسفانه وقت زيادی ندارم. خانمم در خانه تنها است و.....).

(خانمتان در خانه تنها است؟! مگر ایشان را نکشته اید؟!)

( خانمم را کشته ام؟!).

( بلی. خانمتان، برادر خانمتان، مادر خانمتان و... آن بچه ...)

( شوخی تان گرفته است خانم؟! اين حرف ها، يعنی چه؟! لطفن در را بازکنيد!).

( در را بازکنم! چرا خودتان باز نمی کنيد؟!).

( چون، کليدش پيش شما است!).

خانم صولت آبادی، لبخند می زند و می گويد: ( پس معلوم شد که شما هم آن داستان را می خوانيد!).

( کدام داستان، خانم! خواهش می کنم در را بازکنيد. نفسم دارد بند می آید!).

خانم صولت آبادی، به طرف ميزش برمی گردد و یکی از کشوهای آن را باز می کند و از درون آن، مجله ای را بيرون می کشد و خيلی خونسرد، پشت ميزش می نشيند و پس از تورق آن، انگشتش را روی صفحه ای از آن مجله می گذارد و می گويد: ( اتفاقا، جای خوبش آمد. جائی که مثل همین حالا است! اينجا! ... گوش کنيد تا برايتان بخوانم: بعله... کجا بود؟! ... آها...اینجاست!..بعله ...... امير عشق آبادی، پشت در قفل شده، در حالی که دسته ی هفت تيری را که زير کتش پنهان کرده است، ميان انگشتان دست راستش می فشارد، دارد فکر می کند که با چه ترفندی می تواند از دست آن زنی که کليد در اتاق را درميان انگشتان دست چپش پنهان کرده است که در صورت لزوم اگرآن خرابکار بخواهد برای گرفتن آن کلید متوسل به زور شود، کلید را به سرعت ببلعد و......).

داستان ادامه دارد.....

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.

    

شنبه، تیر ۲۰، ۱۴۰۵

کلام صد و دوم از حکایت قفس" " - عشق ازعشقه می آيد!-"


"کلام صد و دوم از حکایت قفس"

" - عشق ازعشقه می آيد!-"

 

....دکتر می گوید:( .....مثلن، من از محتوای اون دست نوشته ها به جز تعدادی اسم آدم ها و مکان هائی که از لابلای همون بازجوئی های اون زمان ها، بيرون کشيده ام، چيز ديگری نمی دانم. ولی، می دانم که ساختمانی که توی آن باغ ملی بوده و برای جاده سازی، خرابش کرده اند، باقی مانده ی  يک زندون قديمی بوده است. و اينم می دونم که در جائی از همون بازجوئی ها، صحبت از چهارقولوهائی می شده است که از يک شهر خيالی بنام دولت آباد،  فرستاده می شوند به مدرسه ی نظام! خب! بعد هم در آرشيو خودمان به کتابی بر می خورم که در اونجا، چهارتا افسر جوان که در تهران، تازه از مدرسه ی  نظام فارغ التخصيل شده اند، دور هم نشسته اند و دارند راجع به معشوق مشترکشون صحبت می کنند که دختری بوده است بنام " مهربانو". خوب! از اينجا به بعدش، ديگه آدم بايد مغز خر خورده باشد که نفهمد توی اين مملکت، بعضی وقت ها، گوز به شقيقه هم ربط پيدا می کند!).

همه شان می خندند و خود دکتر هم ازخنده ی آنها، خنده اش می گيرد. گربه ی بزرگ، ميان خنده ی دکتر به ديگران چشمک می زند و بعد رو به دکتر می کند و می گويد : ( پس منظور تو، از ربط روح و روان تاريخی که اوندفعه در باره اش صحبت می کردی، همين بود؟!).

همه می خندند و دکتر، دستش را توی جيب بغلش می کند و جعبه ی کوچکی را که به اندازه ی يک قوطی کبريت است، بيرون می آورد و در حالی که آن را ميان انگشتان شست و اشاره اش نگهميدارد، رو به گربه ی بزرگ می گيرد و می گويد : ( آره. اينجا است. توی اين جعبه!).

گربه ی بزرگ با پوزخند می گويد : ( گوز؟!).

دکتر به سرعت از جايش بر می خيزد. هفت تيرش را بيرون می کشد. می گذارد روی شقيقه ی گربه بزرگ و می گويد: ( اين جعبه را دارم می برم پيش اعلحضرت! گفتی توی اين جعبه، چيه؟!).

گربه بزرگ، در حالی که از ترس، عضلات صورتش فشرده و چانه اش کج شده است، می گويد: ( روح؟!).

دکتر، سر لوله هفت تير را روی شقيقه ی او فشار می دهد و می گويد: ( مثل اينکه درست را، خوب حفظ نيستی! يکدفعه ی ديگه ازت سؤال می کنم! درست جواب ندی، يک صفر قرمز ميکارم توی شقيقه ات! خب! توی اين جعبه چيه؟!).

( روان!).

( روان چی؟!).

( روان تاريخی!).

( روان تاريخی کی؟!).

( روان تاريخی ما!).

دکتر گربه ی بزرگ را رها می کند ودر میان سکوت سنگینی که برفضای اتاق سایه انداخته است  طرف صندلی اش می رود و پس از آنکه هفت تیرش را در جاهفت تیری میگذارد، اتاق را و چهره حاضرین در جلسه را با سوء ظن از زیر نظر می گذراند  وروی صندلی اش می نشیند و رو به حاضران می کند و می گوید:( بسیار خوب! حالا، تا من برگردم، با دقت به برشی از آن روان تاریخی ای که قبلا قول پرداختن به آن را داده بودم، با هم نگاه می کنید. با دقت! و آن برش، لحظاتی ازهمین فیلمی است که در حال تماشایای آن بودیم. در این قسمت، "سوژه" یعنی همان امیر دولت آبادی و ِیا علی آبادی و یا عشق آبادی و یا هرنام دیگری  که برای رد گم کردن روی خودش گذاشته است، درحال رانندگی به طرف بیمارستانی است که همسرش را برای زایمان در آنجا بستری کرده اند و همزمان با رانندگی به سوی بیمارستان در حال به یاد آوردن کابوسی است که شب قبلش دیده است و.... بهتر است که ادامه فیلم را خودتان با چشم های خودتان ببینید )

دکتر با فشردن  دکمه ای نور عمومی اتاق را خاموش و با فشردن دکمه دیگری پروژکتور را روشن می کند ووقتی که  تصاویرفیلم روی پرده سفید آویخته شده بردیوار ظاهر می شوند، خودش از اتاق خارج می شود:

در ادامه فیلم کذائی، امیر دولت آبادی در بایگانی اداره اش مشغول کار است که به ناگهان  پرونده ها یکی پس از دیگری  از قفسه ها بیرون می جهند  و بال در می آورند و پرواز کنان از پنجره های بایگانی بیرون می پرند و امیر هم به دنبال آنها، پرواز کنان از آسمان شهر تهران می گذرند تا می رسند به آسمان حياط زندانی که در آنجا، حميد فولادی و دکتر ابوالفضل دولت آبادی و ديگر رفقایش، توی راهرو، با دسته گل هائی دردست، جلوی سلول هايشان ايستاده اند و تا چشمشان به امیر می افتد، در همان حالتی که دسته های گل را به سوی او پرتاب می کنند،  ناگهان به چنان شدتی خنده شان می گيرد که از فشار آن خنده ها، دندان مصنوعی هاشان به بيرون از دهانشان پرتاب می شود و پس از آنکه از ميان گرد و غباری غليظ و دسته های گل و خنده ی رفقا و دندان مصنوعی ها، خودش را به سلولش می رساند، می بيند که همه ی خانواده همسرش – طاهره- آنجا هستند که تا وارد می شود، می آيند به طرفش و دوره اش می کنند و او هم، فورن چند تا از آن دسته گل ها را که هنوز ميان زمين و آسمان، معلق مانده اند، می قاپد و می گذارد روی دست های مادر زنش که بيشتر از اندازه ی معمولی به سوی او دراز شده اند.  مادر زن دسته گل ها را می گيرد و به همراه ديگران، از سلول خارج می شوند و همزمان با آن در واقعیت،امیر وارد پارکینگ بیمارستان می شود و پس از پارک کردن ماشین، لحظه  ای چشم هایش را می بندد و سرش را به پشتی صندلی تکیه می دهد و پس کشیدن نفسی عمیق، دسته گلی را که خریده است، برمیدارد و از ماشین پیاده می شود و به سوی ساختمانی که همسرش در آنجا بستری است را ه می افتد که دوباره ادامه  کابوسی که دیشب دیده است به سراغش می آید. کابوسی که در آن، امیر در اتاق بیمارستان است ودارد روی صندلی کنار تخت  همسرش طاهره  می نشیند ومی گويد: ( سلام عزيزم. حالت چطور است؟).

طاهره، صورتش را از او بر می گرداند و می گويد: ( بچه ی مرده که گل خريدن ندارد!).

امیر می گوید:( گل ها را برای تو خريده ام عزيزم!).

طاهره صورتش را با دست هایش می پوشاند و بغض کرده می گوید: (اگر من برايت اهميت داشتم، شب زايمانم، رهايم نمی کردی و نمی رفتی دنبال کار ديگران!).

( اين طور قضاوت کردن، منصفانه نيست! اگر کسی ديگری هم به جای من بود و وجدان بيداری هم می داشت، همان کاری را می کرد که من کرده ام. آن مرد بدبخت، توی آن لحظه، هيچکس را نداشت!).

( مگر من داشتم؟!).

(با مقايسه با او، تو خيلی چيزها داشتی که او نداشت. مادری داشتی که مثل پروانه، دورورت  می چرخيد! بيمارستانی داشتی که از قبل برايت رزرو شده بود و کافی بود تلفن بزنی تا در يک چشم به هم زدن، آمبولانس، در خانه باشد!  با تاکسی تلفنی هم تا برسی به اينجا،  پنج دقيقه بيشتر طول نمی کشيد که تازه احتياج به آنهم پيدا نکرده ای وعلی آقای برادرت  آمده است  و با بنز......).

( با همه ی اين ها، اگر خودت،  به دنبال کار مردم نمی رفتی و می آمدی و مرا به بيمارستان می رساندی، شايد بچه مان اکنون زنده مانده بود و....).

در این لحظه یکی از پرستارهای بخش، وارد اتاق می شود و رو به مادرزن امیر می کند و می گوید :( تلفن. با شما کار دارند)

 مادر زن امیر به دنبال پرستار از اتاق خارج می شود و پس از لحظه ای برمی گردد و رو به امیر می کند و با صدا و رفتار معناداری می گوید:( تلفن. با شما کار دارند امیرخان!).

( کی؟ از کجا؟).

(خانم است!).

( کدام خانم؟!).

(خانم عشق آبادی، از بيمارستان!).

امير دولت آبادی با عجله از اتاق خارج می شود. طاهره، بغضش می ترکد و سرش را می برد  به زير پتو. مادرش می رود و روی لبه ی تخت می نشيند و می گويد : ( مادر جان! نبايد خودت را به خاطر اين چيزهای کوچيک ناراحت کنی! شوهر تو، هزارعيب و ايراد هم که داشته باشد، الحمد و لاا الله، اهل آنجور کثافت کاری ها نيست!).

طاهره، با عصبانيت، سرش را از زير پتو بيرون می آورد و خيره به مادرش نگاه می کند و می گويد: ( اهل کدوم کثافت کاری ها؟!).

( چه می دانم؟! گفتم شايد از اينکه آن خانمه بهش زنگ زده، ناراحت شده ای).

( کدوم خانمه؟!).

( همين خانمه که الان داره باهاش توی تلفن حرف می زنه!).

امير دولت آبادی، وارد اتاق می شود و می گويد: ( متاسفانه، پدر آن بچه، حالش خوب نيست. يک توک پا می روم بيمارستان و بر می گردم).

مادر زنش می گويد: ( پدر آن بچه؟! کدوم بچه؟!).

( پدر همان بچه ای که داشت می مرد و رسانده بودمشان به بيمارستان. حالش بدتر شده و قراره بفرستنش به بخش اعصاب!).

مادر زن، معترضانه می گويد : ( خب! شما ديگه چرا بايد بروی بيمارستان؟!).

( خانم عشق آبادی می گفت که مرد بيچاره، هی خودش را می زند به در و ديوار و می خواهد مرا ببيند!).

طاهره با تمسخری آشکار می گويد: ( حالا، اين خانم عششششششق آبادی کی باشند؟!)

امیر متوجه لحن تمسخر آمیز طاهره شده است، اما به روی خودش نمی آورد و پس از لحظه ای سکوت، می گوید: ( فکر می کنم که پرستار يا سر پرستاری چيزی باشد. آن شب که من آن بچه و پدرش را رساندم به بیمارستان، اين خانم،  مسئول اطلاعات آن بخش بود که....).

(خيلی جالبه!).

(چی، خیلی جالبه؟!)

(هیچی! برو! )

( به هر صورت، مجبورم يک سری به بيمارستان بزنم. زود بر می گردم).

امیر به طرف در اتاق راه می افتد که طاهره با خشم فروخورده ای می گوید: (پس، بالاخره، پيدايش کردی!).

امیر برمی گردد به سوی طاهره و می گوید: (منظورت چيست؟!).

( منظورم، همان عشششششششق آبادی است  که دنبالش می گشتی!).

امير، به طاهره خيره می شود و می گويد: ( کدام عشق آباد؟!).

طاهره با خشمی عریان در چهره و صدایش می گوید:( کدام عشق آبادش را، ديگر نمی دانم! فقط، اين را می دانم که اگر امشب، پايت را از اینجا بيرون بگذاری، ديگر برای هميشه، حق برگشتن پیش من را نداری و همه چيز، ميان ما تمام شده است!).

امير دولت آبادی، لحظه ای میان خواب و بیداری، به دیواری که نمیداند کجا است تکیه می دهد و چشم هایش را می بندد و با خودش می گوید" بیدارشو امیر! بیدار شو!" و بیدار می شود و خودش را در خانه اش می بیند که روی مبل دراز کشیده است. اطرافش را از زیر نظر می گذراند. در اتاق پذیرائی است و از پنجره رو به حیاط، نور تندی به درون می تابد و از درون آن نور، پدر بزرگش در حالی که دست او را – در سنین پنج یا شش سالگی- گرفته است وارد اتاق می شود و با صدائی که انگار از همه سو می آید، زمزمه کنان  می گوید:" پسرم! عشق از عشقه می آيد و عشقه، نام گياهی است با ساقه هائی خزنده که به تنه ی درختان می چسبد و شيره ی جانشان را می مکد و تنه ی خشکيده شان را تکيه گاه خودش قرار می دهد و بالا می رود!" در همان زمان، صدای مادر بزرگ از جای دیگری می آید که فریاد می زند:" مثل من که خشکيدم!". امیر به یاد می آورد که وقتی در همان دوران کودکی اش به مادرش- مهربانو- گفته بود که بابا بزرگ و مادر بزرگ در باره ی خودشان، به او چه گفته اند، مادرش عصبانی شده بود و گفته بود:" اين مادر بزرگ و پدر بزرگ تو، پس از هفتاد سال زندگی زناشوئی، بايد از خودشان خجالت بکشند که چنين حرف هائی بگويند!" و بعدها، پدرش، سرگرد اکبر دولت آبادی، در حالت مستی،او را به کناری کشانده بود و گفته بود که  اين مادرت – مهربانو- مثل آن گياه عشقه ای که پدر بزرگت می گفت، به من پيچيد و ريشه ی حياتم را خشکاند! مادر که در آن لحظه پشت در بود و صحبت پدر را شنيده بود، با عصبانيت، به درون اتاق پريده بود و گفته بود:" آن پدر بزرگت و اين پدرت و عموهايت و آن حزب لعنتی شان،  مثل عشقه، به من پيچيدند و مرا خوشکاندند و...."

امیر به خود می آید وهمانطورکه با مهربانی به سوی تخت طاهره نزدیک می شود می گوید:( عزیزم! تو، الان، خیلی عصبانی هستی و وقت مناسبی برای گفتگو نیست. من باید بروم.وقتی برگشتم، آنوقت می نشینیم و ....) 

 طاهره فرياد می زند: ( گفتم که! اگر بروی، دیگر بازگشتنی در کار نیست! برو! ديگر از جانم چه می خواهی! تو و آن عشق آباد لعنتی ات، زندگی را در من خشکانديد و حالا هم، بچه ام را کشتيد و...).

وناگهان، هفت تيری را از زير ملافه اش بيرون می کشد و رو به امیر می گیرد و.....

داستان ادامه دارد.....

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " و "سرگرد اکبر دولت آبادی " و وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است. 

چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۴۰۵

کلام صد و یکم از حکایت قفس" "– گوز چه ربطی به شقیقه دارد!-"


"کلام صد و یکم از حکایت قفس"

"گوز چه ربطی به شقیقه دارد!-"

 

.... امیر، قلم و کاغذی از جيبش بيرون می آورد. اسم و آدرس و شماره ی تلفن خودش را روی کاغذ می نويسد. می گذارد جلوی مسئول اطلاعات : ( اين، اسم و آدرس و شماره ی تلفن من است. اگر موردی پيش آمد که به من احتياج داشتند، لطفن مرا در جريان بگذاريد).

مسئول اطلاعات، تکه ی کاغذ را بر می دارد. آن را از زير نظر می گذراند: ( اين، اسم و آدرس و شماره تلفن خود شما است؟).

( بلی).

( آقای دولت آبادی؟!).

( درست است. امير پرویز دولت آبادی).

( ولی، شما که قبلن گفتيد امير عشق آبادی هستید!).

( من، گفتم؟!).

( بلی. وقتیکه آمديد به اطلاعات، خودتان را امير عشق آبادی معرفی کرديد!).

( اين، غير ممکن است).

( شايد هم علی آباد..... يا...... حسن آباد....يا....قنات آبادی يا..... چيزی شبيه همين ها! به هر حال، مطمئن هستم که دولت آباد نبود! می توانم  تصديقتان را ببينم؟).

( تصديق برای چه؟!).

( مقررات است. ممکن است که کشيک بعد از من، بخواهد بداند که چه کسی اين ها را آورده است به بيمارستان!).

( ولی، شما که همين چند دقيقه پيش، بدون آنکه از من در خواست مدرکی بکنيد، می خواستيد که عجله کنم  و خودم را برسانم به منزلم!).

(درست است. چون تا همين يک دقيقه پيش، فکر می کردم که شما، امير عشق آبادی يا چيزی شبيه آن هستيد، ولی حالا که اصرار داريد که امير دولت آبادی هستيد، انتظار داريد که بدون ارائه ی مدرکی، بايد ادعای شما را قبول کنم؟!).

امير، با کلافگی، تصديقش را از جيبش بيرون می آورد و می گذارد روی ميز و می گوید: ( عجيب است!).

مسئول اطلاعات تصديق را بر می دارد. پس از نگاهی سر سری،  آن را با لبخندی معنا دار، به سوی امير می سراند: (بلی. واقعن، عجيب است!).

( چی واقعن عجيب است خانم؟!).

( اين زندگی، آقا! اين  زندگی عجيب است!).

(کدام زندگی خانم! زندگی من؟! زندگی شما؟! یا زندگی آن مردی که به خاطر ناامید شدن از بهبود فرزند زردی گرفته اش کارش به جنون کشیده است؟! و یا زندگی آن بچه  بدبخت زردی گرفته  که آنجا دارد با مرگ دسته پنجه نرم می کند؟!)

مسؤل اطلاعات لبخند زنان شروع به دست زدن می کند و در همان حال می گوید:( برووا! برووا! عالی است!)

امیر با تعجب به مسؤل اطلاعات خیره می شود و با تعرض فروخورده ای می گوید:( مسخره ام می کنید!)

مسؤل اطلاعات  درحالی که گوشی یکی از تلفن های روی میزش را برمی دارد و مشغول شماره گرفتن می شود، رو به امیر می کند و پس از چشمک زدن دوستانه ای با صدائی خفه و پچپچه وارمی گوید:( فراموش کن عزیزم!  برو که طاهره جانت منتظر است. برو!)).

 

امیر، لحظه ای به صورت مسئول اطلاعات خیره می شود و باخودش می اندیشد که در برابر رفتار غیر معمول و بی ادبانه او چه عکس العملی باید نشان بدهد که مسئول اطلاعات ناگهان دست از شماره گرفتن برمیدارد و گوشی را به آرامی  روی تلفن می گذارد و پس از آنکه اطرافش را با احتیاط  از زیر نظر می گذاراند ، پچپچه وار و خفه می گوید:( می بخشید! میدانم که آنچه گفتم به شما ، مؤدبانه نبود. از دهانم پرید! بی اراده از دهانم پرید! درحقیقت ، احساس صمیمیت ناگهانی ای بود که نسبت به شما برمن عارض شد! چرا؟! دلیلش حسادت بود؟! نمی دانم. یعنی می دانم، اما نمی توانم بگویم! لبهایم  دوخته است! - لبهایش غنچه را می کند و رو به امیر می گیرد و بعد پوزخندی می زند- منظورم این لب ها نیستند! منظورم ، لبهای روح من است که دوخته شده  اند! عروس! یادتان می آید! وقتی تور را از صورتش به کناری زدید، لبهایش به هم دوخته شده بودند و آنها به شما گفتند که خودش لب هایش را به هم دوخته است! یادتان آمد؟! و عروس به شما گفت که  این ها دروغ می گویند. گفت که مواظب خودتان باشید! گفت که اينا، همه چيزو ميدونن! لباشو، خودشون دوختن! گفتم که این ها از خودمون هستند! ازهمون تشکیلات خودتون هستند! تشکیلات  را کرده اند ، "شرکت!" شرکت سهامی! یادتون اومد؟! بانو، یادتان می آید؟! خانه امیر آباد! هیچ نیچ کا! کل اوقلژ!– ناگهان، با وحشت به اطرافش نگاه می کند! – خواهش می کنم. بروید! بروید به همسرتون برسید. به شما احتیاج دارد. اما، مواظب آنها باشید! همه جا حضور دارند! در دولت! توی بازاری ها! در حزب رستاخیز! توی آخوندها! توی شهر نو! توی هنرمندها! توی ارتشی ها!همه جا! دارند  با مخالفین خودشون تسویه حساب می کنند! بروید! خواهش می کنم. همسرتان به شما احتیاج دارد! بروید خواهش می کنم!)

 و وقتی می بیند که امیر، گیج و منگ به او خیره شده است و از جایش تکان نمی خورد، تا آنجائی که مقدور است، خودش را به سوی امیر می کشاند و با چشم های از حدقه در آمده ، باصدائی خفه می گوید:( دیگر به اینجا نیائید! من خودم، به شما زنگ می زنم! خواهش می کنم بروید! تا سه میشمرم! اگر در اینجا باشید، چنان جیغی می کشم که تمام این ساختمان روی سرتان و تشکیلات فرو بریزد! میشمرم: یک.......دو. .. )

امیر ناگهان از جایش کنده می شود و در یک چشم به هم زدن از ساختمان می زند بیرون  و....

در این لحظه، دکتر – اسم مستعار امنیتی است- فیلم را متوقف می کند و پوشه ای را به جلو می کشد و رو به افراد دیگر جلسه می گوید: ( وهمین آقای امیر دولت آبادی ، یا عشق آبادی و یا هرچی – چون اسم های دیگری هم دارد!- در جائی از خاطرات زندانش ، با تیتر - آیاصدای اندیشیدن چکش ها و سندان ها را می شنوید ؟!-  در آنجا، به همین صحنه اشاره می کند)

دکتر، پس از بازکردن پوشه، صفحاتی از آن را بیرون می کشد و از روی آن شروع به خواندن می کند: ( ........وعروس خانوم، صورتشو بر گردوند طرف من. جاکش بازجويه گفت: "خب! حالا نوبت شاه دوماده که توررو از روی صورت عروس خانومش، بزنه کنار وبعدش هم به من چشمک زد، يعنی که شروع کن و منم دستمو بردم طرف تورو زدمش بالا وو توره که  رفت بالا وو چشمم به چشای گريون و لبای بهم دوخته ی عروس خانوم افتاد، با وجود اونکه تصميم خودمو گرفته بودم که به خاطر نجات تشکيلات، هر جور شده زنده بمونم و خودمو به بيرون برسونم، اما اون چشای گريون و اون لبای  بهم  دوخته شده، يهو ديوونه ام کرد و ديگه حال خودمو نفهميدم و فقط ديدم که خودمو چرخوندم و دستای توی دستبندمو رسوندم به دستگيره ی ماشين و رانندهه هم، هفت تيرشو گذاشته رو شقيقه ام و منم از خدا خواسته که همين حالا است که شليک کنه و ريغ زحمتو سر بکشم، دستگيره رو دارم می کشم و خودمو می کوبم به در و جاکش بازجويه هم داره به رانندهه ميگه: " بکش کنار اون ماسماسکو. مگه نميبينی که در قفله ووانميشه؟!". بعدش هم رو ميکنه به من و ميگه: " بی خود احساساتی نشو! لباشو، ما ندوختيم. عروس خانومت ديوونه شده! خودش لباشو دوخته! ميشناسيش که چقدر لجبازه! واقعن، نميشناختمش. گفتم  نع. نمی شناسم. گفت  -بانو-  است! چطو نميشناسيش؟! گفتم نميشناسم. گفت ولی، اون ميگه که تورو خوب ميشناسه! رفتم تو بحر عروس خانوم و داشت يه چيزائی يادم ميومد و  با خودم فکر ميکردم که ای داد و بيداد، نکنه اين، همون -بانو- باشه که دانشجوی دانشگاه تهران بود و همه کاره ی خونه امیرآباد و اینا ...که....توی همین لحظه ،يکدفعه، عروس خانوم که معلوم بود، دستای اونم از پشت دستبند زده بودن، مثل يک کسی که برق گرفته باشدش ها، از جاش پريد و خودشو به اين در و اون در زد و توی همون حالت، دهنش، يهو وازشد و با لب هائی که ازشون خون می زد بيرون، سر من داد کشيد که مواظب باش! اينا، همه چيزو ميدونن! لبامو، خودشون دوختن! از خودمون هستن و.... ")

تلفن زنگ می زند. دکتر گوشی را برمی دارد:( الو... الو... بعله.... بعله! میدونم!...الان توی جلسه هستم. .باشه!..... بعدن!..... بعدن!..... الان وقت ندارم...... گفتم توی جلسه ام..... باشه!..... بعدش امضا می کنم...... آره!.... فعلن يه يک هفته ای توی انفرادی میمونه، بعدش ميفرستمش پيش بقيه.... ها؟!..... نه!..... نگرون حال بقیه  نباش! خوشبختونه تا حالا، کتکی متکی توی کارنبوده!..... توپ توپن!.... بالاخره، هر کاری هم که من بکنم و تو کله شون بخونم، بازهم دست از این دهاتی بازی هاشون برنمیدارند. نه. فرقی نمیکنه! از سیاسی ها شون تا بازجوهامون همه دهاتی هستند! آره!... آره جانم! آره !... اینجا ایرانه!... باشه بعد. بعد از جلسه....)

گربه ی بزرگ با بی حوصلگی، می گويد: ( سرنخ چی شد دکتر؟! سرنخ!).

دکتر،  سکوت می کند و معترض و مهاجم، به گربه ی بزرگ خيره می شود. گربه بزرگ ، لبخند می زند و در حالی که خودش را عقب می کشد، می گويد: ( ببخشيد!).

دکتر به مکالمه ی تلفنی اش ادامه می دهد: ( .... آره!.... گاو هستن ديگه...... دوستی که سرشون نميشه!...... نمی فهمن.....نه!..... فکر نکنی که اينوريا....از اونوريا، بهترن..... نه!..... همه شون، سر و ته يه کرباسن!...... گفتم که الان نميتونم..... نه!...... جلسه دارم!..... خداحافظ..... آره...... باشه!..... باشه!).

دکتر گوشی را می گذارد روی تلفن و رو می کند به گربه ی بزرگ و می گويد: ( چيه که هی ذکر سرنخ! سرنخ! گرفتی؟! ).

گربه ی بزرگ، خودش را به جلو می کشاند و می گويد: ( باباجان! سه ساعته که اينجا منتظر جنابعالی هستيم، برای گرفتن يه سرنخ ناقابل!).

دکتر خودش را عقب می کشد و به پشتی صندلی تکيه می دهد و می گويد: ( سرنخ پيدا شد. اسمش هم امير عشق آبادی است!).

( اسم کی؟!).

( اسم سوژه ای که دنبالش هستين ديگه!).

( سوژه ای که ما دنبالش هستيم، امير علی آباديه، نه امير عشق آبادی!).

(علی آبادی، حسن آبادی، حسين آبادی، دولت آبادی و فلان و فلان آبادی،  فرقی نميکنه! سرنخ همه شون به يه جا وصله. جولاشگا!).

( به کجا؟!).

( به شرکت جولاشگا!)

(قضیه داره پیچیده میشه دکتر!)

(پیچیده تر از هر پیچیده ای که فکرشو بکنی!).

(چطور؟!).

دکتر، خودش را به جلو می کشاند و می گويد: ( قضيه  بر می گرده به زمان مصدق و بيست هشت مرداد. ماجرای اين پرونده از آنجا شروع ميشه که وقتی توی همون سالها، برای کشيدن جاده،  داشتند ساختمانی رو توی باغ ملی، خراب می کردند، دست نوشته هائی رو پيدا می کنند که.....).

( دکترجون! بازهم که داری بر می گردی سر همون خونه ی اول! باباجان، من که بهت گفتم که حتا يک دوخط ناقابل از اون دست نوشته ها به دست ما نرسيده. بنابراين، از کجا معلوم که اصلن چنين دست توشته هائی وجود داشته؟!).

( از کجا؟! از گزارشاتی که از جلسات بازرسی اونزمان باقی مونده و سؤالات بازجوها و.....).

( چه نوع سؤالاتی؟).

دکتر، پوشه را بازمی کند و پس از جستجو میان صفحات داخل پوشه ،کاغذی ازميان آن بيرون می کشد و می گويد : ( مثلن، برای نمونه! اينجا. توی همين صفحه، بازجو از متهم می پرسد که منظور از دولت آبادی که در اين دست نوشته ها، آمده، کدام دولت آباد است؟! متهم جواب ميده که: به خدا قسم که نميدونم! من که هزار دفعه به شما گفتم که از وجود چنان دست نوشته هائی بی خبرم! بعدش، بازجو می پرسه که منظور از حلقه ای که فرشاد و صولت و شيخ علی عضو آن بوده اند، چيست؟! متهم جواب ميده که آخه من که آن دست نوشته ها را نخوانده ام، از کجا بايد بدانم؟! بازجو، می گويد که در اينجا نوشته شده است که می رفته اند به سوی عشق آباد! منظور کدام عشق آباد است؟! متهم، می گويد......).

گربه بزرگ، غش غش می خندد و می گويد : ( سانفراسيسکو! سانفرانسيسکو!).

دکتر به گربه بزرگ خيره می شود و می گويد : ( سانفرانسيسکو؟!).

گربه ی بزرگ که دارد هنوز از خنده ريسه می رود، می گويد: ( اگه من به جای متهم بودم، می گفتم داشتند می رفتند به سوی سانفرانسيسکو!).

دکترکه همچنان به گربه ی بزرگ خيره شده است، می گويد : ( چرا به سانفراسيسکو؟!).

گربه بزرگ به گربه ی کوچک، چشمک می زند  و می گويد : ( اين جعفر خان ما، با وجود آنکه تازه از فرنگ برگشته، اما هنوز نميدونه که سانفرانسيسکو چيه؟! تو بهش بگو!......بگو ديگه!).

گربه ی کوچک، نوک انگشت شست و انگشت اشاره ی دست چپش را به هم می رساند و و از به هم رساندن آنها، دايره ای می سازد و رو به دکتر می گیرد و سپس انگشت اشاره ی دست راستش را فرو می کند توی آن دايره و چند دفعه فرو می برد و بيرون می کشد و می گويد: ( سانفرانسيسکو، جائيه که وقتی دبه ی  آقايون، پر ميشه......).

به غیر از دکتر، همه شان می زنند زير خنده. انفجار خنده شان، اتاق را می لرزاند تا آرام که می شوند، دکتر با عصبانیت فروخورده ای به سخنش ادامه می دهد : ( خلاصه، پس ازخواندن آن گذارشات و مطالعه ی کتاب های اون يارو نويسندهه، به اينجا رسيده ام که.....).

گربه ی بزرگ می گويد: ( نويسندهه ديگه از کجا پيداش شد؟! دکترجان! تو را قسم به همون سانفرانسيسکوی خودمون، دوباره شروع نکن! گذشته ها، گذشته. زمون حاضرو بچسب.  سوژه ی ما، چيکار به مصدق و بيست و هشت مرداد و باغ ملی و اينجور چيزا داره؟! به جون دکتر، همه ی اين چيزائی که تا حالا گفتی، هيچ ربطی به شقيقه نداشتن – به بقيه نگاه می کند- شما بگيد! داشتن؟!).

و بازهم همه می خندند. اما وقتی دکتربا ناراحتی خودش را از صندلی اش بالا می کشد و دست هايش را باز می کند و چنان آنها را کش می آورد که  صدای ترق و تروق مفاصلش، شنيده می شود، خنده شان فرو می خشکد و دکتر، مثل سخنرانی که به دليل سؤال احمقانه ی يکی از شنوندگان، برای لحظه ای مجبور به سکوت شده است، دوباره ادامه می دهد و می گويد: ( در تئوری من، زمان حاضر، وجود ندارد. هرچه هست، زمان گذشته است و زمان آينده – با عصبانيت به گربه ی بزرگ نگاه می کند- و برای آنکه بعضی کله پوک ها هم، بتوانند آن را بفهمند، ساده ترش می کنم. آنچه که در اصطلاح به  آن " زمان حاضر" می گويند، در تئوری من مثل آينه ای است که دو طرف دارد. يه طرفش رو به آينده است. يک طرفش رو به گذشته است. بازهم ساده ترش می کنم. اصلن يک مثالی می زنم. مثلن، من از محتوای اون دست نوشته ها به جز تعدادی اسم آدم ها و مکان هائی که از لابلای همون بازجوئی های اون زمان ها، بيرون کشيده ام، چيز ديگری نمی دانم. ولی، می دانم که ساختمانی که توی آن باغ ملی بوده و برای جاده سازی، خرابش کرده اند، باقی مانده ی  يک زندون قديمی بوده است. و اينم می دونم که در جائی از همون بازجوئی ها، صحبت از چهارقولوهائی می شده است که از يک شهر خيالی بنام دولت آباد،  فرستاده می شوند به مدرسه ی نظام! خب! بعد هم در آرشيو خودمان به کتابی بر می خورم که در اونجا، چهارتا افسر جوان که در تهران، تازه از مدرسه ی  نظام فارغ التخصيل شده اند، دور هم نشسته اند و دارند راجع به معشوق مشترکشون صحبت می کنند که دختری بوده است بنام " مهربانو". خوب! از اينجا به بعدش، ديگه آدم بايد مغز خر خورده باشد که نفهمد توی اين مملکت، بعضی وقت ها، گوز به شقيقه هم ربط پيدا می کند!).

همه شان می خندند و خود دکتر هم ازخنده ی آنها، خنده اش می گيرد. گربه ی بزرگ، ميان خنده ی دکتر به ديگران چشمک می زند و بعد رو به دکتر می کند و می گويد : ( پس منظور تو، از ربط روح و روان تاريخی که اوندفعه در باره اش صحبت می کردی، همين بود؟!).

همه می خندند و دکتر، دستش را توی جيب بغلش می کند و جعبه ی کوچکی را که به اندازه ی يک قوطی کبريت است، بيرون می آورد و در حالی که آن را ميان انگشتان شست و اشاره اش نگهميدارد، رو به گربه ی بزرگ می گيرد و می گويد : ( آره. اينجا است. توی اين جعبه!).

گربه ی بزرگ با پوزخند می گويد : ( گوز؟!).

دکتر به سرعت از جايش بر می خيزد. هفت تيرش را بيرون می کشد. می گذارد روی شقيقه ی گربه بزرگ و می گويد: ( اين جعبه را دارم می برم پيش اعلحضرت! گفتی توی اين جعبه، چيه؟!).

گربه بزرگ، در حالی که از ترس، عضلات صورتش فشرده و چانه اش کج شده است، می گويد: ( روح؟!).

دکتر، سر لوله هفت تير را روی شقيقه ی او فشار می دهد و می گويد: ( مثل اينکه درست را، خوب حفظ نيستی! يکدفعه ی ديگه ازت سؤال می کنم! درست جواب ندی، يک صفر قرمز ميکارم توی شقيقه ات! خب! توی اين جعبه چيه؟!).

( روان!).

( روان چی؟!).

( روان تاريخی!).

( روان تاريخی کی؟!).

( روان تاريخی ما!).

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " و "سرگرد اکبر دولت آبادی " و "تیمسار اصغر دولت آبادی" وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.

ج: برای اطلاعات بیشتر در مورد "جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.