یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۴۰۵


" کلام نود و نهم از حکایت قفس "

"- چرا نکنم فکر نان! چرا؟! -"

 

....تلفن زنگ می زند. رئيس آموزشگاه، گوشی را بر می دارد و می گيرد جلوی گوشش و بعد، گوشی را می گيرد طرف امير و می گويد:( برای شما است. فکر می کنم که خانواده باشند)

امير گوشی را می گيرد. مادرهمسرش در آن سوی سيم است و دارد می گويد که حال طاهره، خوب نيست!:

( چش شده؟!).

( فکر می کنم مال بچه باشه. گفتم تلفن بزنم که خودت بيای و با ماشين ببريمش بيمارستان  اگرنه، آژانس خبر کنم).

( ولی، دکتر گفت که يک چند هفته ای.....).

( خودم هم مطمئن نيستم، اما بهتره که ببريمش بيمارستان، يه نشونش بديم!).

( اگر دير نمی شود تا نيم ساعت ديگه آنجا هستم. در غیر این صورت، با آژانس تماس بگیرید برای بیمارستان  و من هم خودم را می رسانم).

( نه، دير نميشه. شايد هم تا بيای، چيزی مهمی نباشه و حالش بهتر شده باشه).

( الان راه می افتم. فعلن خداحافظ).

امیر گوشی را می گذارد و ازجايش بر می خيزد. مسئول آموزشگاه، می گويد: ( خدای نخواسته اشکالی پیش آمده است.؟! کاری از دست من برآید در خدمت هستم!)

امير حوصله ی توضيح ندارد و درحالی که دستش را برای خداحافظی به سوی او دراز می کند، می گويد: ( ميهمان آمده است)

(خیر باشد)

(  راجع به موضوعی هم که فرموديد، باشد. چشم!).

مسئول آموزشگاه، همچنانکه دست او را در دست دارد، تا هنگام خروج از دفتر، بدرقه اش  می کند و  به وقت خداحافظی، می گويد: ( همان که عرض کردم. خیلی خیلی مواظب باشيد!).

امیز از ساختمان آموزشگاه بیرون می آید و دارد به طرف ماشینش می رود که یکی از دانش آموزان- همان دانش آموزی که در سر کلاس از او در مورد تعهد هنرمند نسبت به جامعه  سؤال کرده بود- از درون تاریکی ظاهر می شود و به طرف امیر می آید در حالی که کنار او راه می افتد، پس از سلام ، می گوید:" اجازه استاد! می بخشید . یک سؤال سیاسی داشتم که سر کلاس نمی تونستم مطرح کنم، چون این روزها ، همانطور که خودتان می دانید، اوضاع مملکت دارد شلوغ و پلوغ می شود و..."  امیر به جلوی ماشینش رسیده است و در حالی در را بازمی کند و پشت فرمان می نشیند و در را می بندد و ماشین را روشن می کند، شیشه ماشین را پائین می آورد و می گوید: " متاسفانه همسرم در بیمارستان است و باید عجله کنم. حتما،جلسه بعد که همدیگر را ببینیم راجع به این مسائل  می توانیم صحبت کنیم ، فعلا خدا حافظ" و بعد هم پایش را روی گاز میگذارد و از درون صدای دانش آموز که می گوید ، ولی در کلاس نمیشود  راجع به این مسائل صحبت کرد! خودتان که بهتر میدانید استاد!...." می گذرد و هنوز چند صد متری نرفته است که به یاد خواب دیشبش می افتد  خوابی که در آن، همسرش طاهره روی خشتی نشسته است و از درد به خودش می پيچيد و با چنگ و دندان، آسمان و زمين را می خراشاند و جيغ می کشد و دکتری که جلوی او زانو زده است وشباهت عجیبی به همان دانش آموز دارد  دست به ميان ران های طاهره می برد و جانورهزار دست و پائی را بيرون می کشد و شکم آن را  می شکافد و از درونش، مرواريدی بيرون می آورد، به اندازه يک گلوله توپ که ناگهان، شبحی از درون تاريکی، بيرون می جهد  و پرواز کنان می آید به سویش! امير به خیال آلوده، ، به سرعت پايش را روی ترمز می گذارد. ماشين، زوزه کشان، روی آسفالت کشيده می شود و می ایستد. امير در حالتی میان خواب و بیداری از ماشين پياده می شود و میدود به طرف شبح و رو در روی او می ایستد و شبح، گريه کنان می گوید ( ! کمک کن! کمکم کن آقا!)

امیر به خود می آید و در مقابل خودش مردی را می بیند که حجم پيچيده شده در پتوئی را که در آغوش گرفته است ، رو به او می گیرد و می گوید:( کمک کن آقا! خير ببينی! کمک کن بچه ام! بچه ام داره می ميره آقا منو برسون به بيمارستون!).

امیر  با عصبانیت فریاد می زند:( به من چه مربوط است؟! مگر من آمبولانس هستم؟!).

و ناگهان، در درون آن فریاد عصبانی، خود واقعی خود را به خاطر می آورد وبه تبع آن، آرامشی عجیب او را فرا می گیرد و با مهربانی به آن مرد نزدیک می شود و می گوید:( ( آخه مرد! با اين کارت ، هم داشتی خودت را به کشتن می دادی و هم بچه ات را!).

( ببخش آقا! راس ميگوئی آقا! ديونه شده بودم آقا! کمک کن آقا! برسانش بيمارستون آقا!).

( مگر بچه ات چش شده است؟!).

( داره ميميره آقا! زردی گرفته آقا! تا حالا، بردمش به سه تا بيمارستون! ميگن که جا ندارن آقا! ميگن دستگاه ندارن آقا! هرچی هم که دست بلند ميکنم، کسی نگهنميداره آقا! تورو خدا برسانش بيمارستون! خير ببينی آقا!).

( به کدام بيمارستان؟!).

( نمی دانم آقا! نمی دانم! هر بيمارستونی! خودت ببر آقا!).

( بيا سوار شو!).

( خدا عمرت بده آقا!).

( اسمت چيه؟).

( امير، آقا!).

(اهل کجائی؟).

(اهل عشق آباد آقا).

( کدام عشق آباد).

( عشق آباد علی آباد آقا).

( کدام علی آباد؟).

( علی آباد دولت آباد آقا).

( کدام دولت آباد؟).

( ای آقا! بچم داره می ميره و شما، هی داری سؤال ميکنی؟! چه ميدانم! کارگرم آقا! بدبختم. کارگر کوره پزخونه. زنم هم کار می کرد آقا، ولی بچه دار که شد، شکمش درد گرفت. بردمش دکتر. دکتر گفت که نباس کارکنه. اگه کار کنه، بازم بچه اش ميفتته آقا! آخه تا حالا سه تا بچه انداخته آقا! حالام که اين يکی رو ننداخته، شانس ما، زردی گرفته آقا! ميگن برای زائيدنش، باس می بردمش بيمارستون! آخه، من پولم کجا بود که ببرمش بيمارستون؟!).

( حالا، خانمت کجا است؟).

(چی؟!).

( خانمت. زنت. کجا است؟).

( توی خونه اس آقا!).

( ناراحت نباش. بالاخره، يک بيمارستانی، چيزی  پيدا میشود که بچه ات را بخوابانند).

( خدا کنه آقا!).

( اتفاقن، خانم من هم، وقت زايمانش شده است. داشتم می رفتم خانه که برسانمش بيمارستان! سر کارم بودم که مادر خانمم  تلفن زد که خودم را فورن برسانم. برای همين هم داشتم تند می رفتم. می بخشی که سرت داد کشيدم. آخه، تو هم کارخطرناکی کردی که ناگهان مثل یک شبح از درون تاریکی پریدی جلوی ماشین!)

(دست خودم نبود آقا! چی بگم  به شما آقا! سواره ازحال پیاده چه خبرداره آقا! شما ماشین داری! وضع شما، با ما فرق می کنه آقا! تليفون داری! عيالتو تو بيمارستون ميخوابونی! ولی ما چی داريم؟! نه تليفون، نه ماشين، نه....)

امیر، نگاهی به ساعت مچی اش می اندازد. زمان اخبار است. راديوی ماشین را روشن  می کند. سرود" ای ايران" است و صدای گوينده ای که  می گوید: " .... در آن درگیری، تعدادی از خرابکاران، کشته و تعدادی از آن ها، زخمی و دستگير شده  اند و...." .امیر باشنیدن  خبر، به یاد بحث و جدلی می افتد که چند شب  پیش، در خانه ی یکی از دوستانش میان حمید فولادی  و چند تن ازرفقایش برسرشنیدن خبراعدام دوتن ازهمرزمانشان در گرفته بود و یکی از آنها – هوشنگ- نسبت به موضع شدید دفاعی که حمید فولادی نسبت به جایگاه مردم در مبارزات سیاسی گرفته بود، ناگهان از کوره در رفته بود و رو به حمید فولادی فریادزده بودکه:"  اين توده ی بی سواد و احمقی که تو داری از او دفاع می کنی، به چنان خواب عميقی فرورفته است که هزاران مبارز جان برکف که به جای خود، حتا اگه  همه ی  ايران رو هم اعدام کنند  اميدی به بيدار شدنش نيست!"

و حمید فولادی به تلخی لبخند زده بود و گفته بود:" پس دلیل اینکه آن رفقای مبارزجان برکفت را قال گذاشتی و با آنها نرفتی، همین بیداری تو بود! خب ،حالا ، جنابعالی که بيدارهستی، تا به حال، چه تاجی به سر اين مملکت  زده ای؟!".

و هوشنگ جواب داده بود که:" من آنها را قال نگذاشتم! من همون روز اول، سنگامو با آنها واکنده بودم  و بهشون گفته بودم  که راه رهائی اين مملکت عقب افتاده، فقط و فقط، توی کار فرهنگيه و والسلام! اين رمانتيک بازی های تير و تفنگی، خودکشيه. فايده ای نداره. تاريخ ايران نشون ميده که هر وقت يک حرکت تند و راديکالی، شروع شده، اين توده ی بی شعور،  با ذهنيت سنتی و مذهبی عقب افتاده ای که داره، مثل يک تپاله، می افته روی آن حرکت و.....".

وحمید فولادی با عصبانيت فرو خورده ای،  گفته بود:" خب، آره! فايده ای نداشت! اگر برات فايده ای داشت که با آنها رفته بودی!".

و هوشنگ ابرای لحظه ای به حمید فولادی خيره شده بود و بعد گفته بود: " چيه؟! وجدانت ناراحته که باهاشون نرفتی و حالا که کشته شدند، داری با توهين به ديگران، به آنها ادای دين ميکنی؟!".

و حمید فولادی گفته بود:" من، اگه با آنها نرفتم،  برای اين بود که گمشون کردم، ولی نرفتن تو به اين دليل بود که خودتو، توی پست و مقامی که بهت داده بودند، گم کرده بودی!".

 و هوشنگ استکان عرقش را با شدت روی ميز کوبانده بود و گفته بود:" من، برای وفا کردن به تعهدی که در مقابل اونها داشتم، دوازده سال زندونی کشيدم! تو، چند سال کشيدی؟!".

  و  حمید فولادی پکی به سيگارش زده بود و همانطور که حلقه حلقه دود را به سوی سقف شليک می کرد گفته بود: " زندان رفتن دليل نميشه. پرويز نيکخواه هم، زندونی بود و الان، داره توی پست و مقام هائی که بهش دادند.....".

و هوشنگ  با بغضی در گلو،  گفته بود: " مستی حمید! حرف دهنتو نمی فهمی!" و..... از جايش برخاسته بود که برود و ديگران، او را، با اصرار نشانده بودند و چون نشسته بود ،  چهره اش را با دست هایش پوشانده بود و بغضش ترکیده بود  تلخ تلخ، گریسته بود و حمید فولادی، با  اشاره دیگران به سوی هوشنگ رفته بود و دست بر پشت لرزان  اوگذاشته بود و بعد هم شانه اش را بوسده بود: " حق با توئه! مستم. منو ببخش.معذرت ميخوام!".

و هوشنگ همچنان که شانه هايش از فشار گريه تکان می خورد، زمزمه کنان گفته بود:" آخه، تو ديگه چرا؟! تو که خودت ميدونی که  مسئوليت چند تا برادر و خواهر، روی شونه ام بود. چاره ای نداشتم. از اون گذشته، اگه من، توی اون پست و مقام مونده بودم، به خاطر خود هما نها بود. به خاطرهمون کار فرهنگی ای بود که قولشو به  اونا  داده بودم. حالا هم عزادار رفتنشون هستم و تا آخر عمرم هم، عزادارشون خواهم ماند و با همون کارفرهنگی، خاطره ی آن ها را، تا رسيدن به پيروزی،  زنده نگه خواهم داشت و تا پای جان.....".

مرد می گوید: " یه خورده تندتر نمیشه بری آقا!"

امیر از اینکه صدای مرد، اورا از دل آن خاطره بیرون کشیده است، عصبانی می شود. اما، به روی خود نمی آورد. ناگهان هوس سيگارمی کند. داشپورت را می گشاید. چراغ داشپورت سوخته  است  و هرچه با دستش، توی آت و آشغال درون داشپورت  می گردد،  بسته ی سيگار را پيدا نمی کند و عاقبت، برای آخرين تلاش، ماشين را به کناری می راند و توقف می کند  و پس از روشن کردن چراغ سقف، دوباره شروع می کند  به زير و رو کردن آت و آشغال های  داشپورت و.......

مرد می گوید:( رسيديم آقا؟!).

امیر با عصبانيت فروخورده ای ،  سرش را به سوی او برمی گرداند و دهانش را بازمی کند  که بغض پيچيده در گلوی خود را، گلوله کند و.....، اما ، چهره  آن مرد، در سایه روشن تاریخی که او از آن پای به جهان گذاشته بود، به ناگهان، چهره "مردم" می شود. چهره ی همان مردمی که در آن شب گذائی، هوشنگ برآنها تاخته بود و حمید  به دفاع از آنها برخاسته بود و و گودرز، شعر "چرا نکنم فکر نان" را ، با الهام گرفتن از آن شب سروده بود .

 امیر روی از مرد بر می گرداند. چراغ سقف را خاموش می کند. داشپورت را با خشم، می بندد. ماشين را می گذارد توی دنده. پدال گاز را می فشرد و ازجايش کنده می شود. صدای " گودرز"  از فراسوها می آید که بغض آلوده می خواند:

چرا نکنم فکر نان!

چرا؟!

هنوز قرض پدر، بدهکارم

و

سفته های جوانی مادرم، شده برباد! 

چرا نکنم فکر نان!

چرا؟!

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " و "سرگرد اکبر دولت آبادی " و "تیمسار اصغر دولت آبادی" وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.

ج: برای اطلاعات بیشتر در مورد "جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید. 

سه‌شنبه، خرداد ۰۵، ۱۴۰۵



Wake up!

Native, immigrant wake up!

Rich or poor wake up!

Nonbeliever, believer, Jews, Christian, Muslim and others, wake up!

Please! Look to the Gods; those war maker Gods which are sitting above the world with a glass of your blood in one hand and with a piece of your meat in the other hand... Look at them!

They are just drown in pleasure: Pleasuring of Looking at your sleeping eyes and listening to the symphony of crying wounded man, woman and children.

Look at their dinner tables!

Full of Colourful snacks food;

Cooked and uncooked pieces; Baked, grill, burnt, sometimes charcoal of human flesh...

It doesn’t matter that meat is native meat, immigrant meat, , believer, nonbeliever, Socialist, Capitalist, Communist, Liberal, Muslim, Christian, Jews, Buddhist, rich or poor, black or white … wake up!

Look at that Gods who are sitting above the world!

Wake up!


 


یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۴۰۵

کلام نود و هشتم از حکایت قفس" "- اطلاعیه ساواک و موش ها!-"


" کلام نود و هشتم از حکایت قفس"

"- اطلاعیه ساواک و موش ها!-"

 

....در همین لحظه، رئيس از اتاق جلسه بيرون می آيد و دارد به طرف منشی می رود که منشی با دیدن او به سرعت  دهنی گوشی تلفن را با دستش می بندد و  رو به رئيس، با صدائی پائين و حرکات مشکوکانه ی لب و چشم و ابرو، می گويد:" آقای بايگان! از بيمارستان! می گويد مسئله ی مهمی است که....".

( بگوئید جلسه دارند. فردا! فردا تماس بگیرد!)

( می گوید کارش به همین جلسه اضطراری ربط دارد، قربان)

رئيس می گويد:( وصل کنيد)

(وصل کنم به اتاق جلسه قربان؟!)

(خیر! وصل کنید به اتاق خودم!)

رئیس برمی گردد به اتاق خودش- اتاقی کنار اتاق جلسه-  و منشی، بايگان را، وصل می کند به  تلفن رئيس، اما خودش هم روی خط می ايستد و گوش تيز می کند. رئيس، گوشی را بر می دارد: ( الو....).

( بايگان هستم قربان. سلام عرض می کنم).

(  سلام بايگان. چطوری؟).

( اگر اين مزاحمين بگذارند، خدا را شکر، حالم بهتر است قربان!).

( کدام مزاحمين؟!).

( عرض کنم خدمتتان. چند سال پيش، يادتان می آيد که جناب آقای صولتی از وزارت امور خارجه...).

( بعله، يادم می آيد! مگر چه شده است حالا؟!).

( والله! شنيده ام که اين امير دولت آبادی فضول، از غيبت من سوء  استفاده کرده است و به بهانه  منظم کردن بايگانی، دارد  با زير و رو کردن پرونده ها.....).

(کمالی احمق بهت  گفت؟!).

( بلی قربان.  البته منظور بدی نداشت. در حقيقت،  خيلی هم شما را دوست دارد و.....)

( دشمن دانا بلندت می کند. بر زمينت می زند نادان دوست!).

( آخه، خيلی نگران شده بود  قربان! البته بی دلیل هم نبود! چون، همچنانکه اطلاع داريد، چند سال پيش که تيمسار اصغردولت آبادی، در ارتباط  با "اجساد بی سر" و زمين کارخانه  آقای صولتی و پرونده ی حاج آقا شیخ علی وحاجی خان.........).

( اين مزخرفات چيست که بهم می بافی بايگان؟! پرونده ی اجساد بی سر،  چه ربطی به پرونده ی این ها دارد؟!). 

( والله قربان! من، همه ی اين پرونده ها را، توی يک گوشه موشه ای دربايگانی قایم کرده بودم که...)

( قایم کرده بودی! چرا؟!)

( قایم کرده بودم که دم دست نباشد قربان )

( دم دست نباشد! چرا دم دست نباشد؟!)

(والله چه عرض کنم قربان! در حقیقت  دستور جناب مدیر کل بود قربان. اگر اجازه بفرمائید وقتی از بیمارستان مرخص شدم ، می آیم خدمتتان و به صورت خیلی خیلی خصوصی قضیه را  توضیح میدهم. چون، قضیه  اجساد بی سر، یک طورهائی با پدر بزرگ همین امیر دولت آبادی و دارو دسته او مربوط می شود. بهتر است پشت تلفن عرض نکنم. در هرحال، دیوار موش دارد و موش هم گوش دارد!) 

در این لحظه، منشی ، به آهستگی گوشی را روی تلفن میگذارد و بایگان  میگوید:( صدا را شنیدید قربان! هرکس که بود، گوشی را گذاشت! ملاحظه فرمودید قربان؟! )

رئیس که ذهنش از صحبت های بایگان به هم ریخته است با عصبانیت فروخورده ای می غرد که :( کدام صدا؟! ملاحظه چی بایگان؟!)

( صدای گذاشتن گوشی قربان. به گمانم یکی از همان موشها آمده بود روی خط تلفن  قربان!)

(کدام موش ها؟!)

(همین موش هائی که ساواک الان به دنبالشان است. یکی از کارهاشان همین  استراغ سمع است قربان. اخبار دیشب را که ملاحظه فرموده اید قربان! همه جا هستند قربان. در همه جای مملکت ، از پائین تا آن بالا بالا ها  نفوذ کرده اند قربان! وقتی خدمتتان برسم، خصوصی عرض خواهم کرد که این امیر دولت آبادی و آن دوستش فولادی کمونیست  و آن دوست دیگرش که طلبه بود و در دانشگاه تهران حقوق می خواند و همین امیردولت آبادی پارتی بازی کرده بود و اسم او را در لیست دانشجویانی که برای کمک هزینه تحصیلی شان، چند روزی را در اقتصاد شهری کار می کنند، آورده بود و من گذارشش را خدمتتان دادم و شما دستور فرمودید که اسم آن دانشجوی طلبه را در آن لیست خط بزنند، حتما در خاطر مبارکتان هست قربان؟)

( خیر. الان چیزی به خاطر نمی آورم. خوب! حالا، همه این پرت وپلاهائی که می گویی چه ربطی به  تیمسار دولت آبادی و صولتی و وزارت امور خارجه و اطلاعیه ساواک و موش ها و این مزخرفات دارد؟!)

(ربط دارد قربان! ربط دارد. ربط به آن شرکت دارد قربان!)

( به کدام شرکت؟)

(جولاشگا قربان. شرکت جولاشگا! جولاشگا!...)

رئیس، با دستپاچگی، فورا،  به میان حرف بایگان می پرد و می گوید:( بسیارخوب! من الان وقت شنیدن ای چیزها را ندارم . باید به جلسه برگردم! بعدا. بعدا که آمدی پیشم  موضوع را برایم تعریف خواهی کرد. بعدا... بعدا... خداحافظ!)

رئیس گوشی را می گذارد. زنگ ارتباط با منشی را می فشارد و نا آرام شروع به قدم زدن می کند. منشی پس اززدن چند ضربه بر در اتاق وارد می شود. رئیس در حالی که سعی می کند عصبانیت خودش را از گفتگو با بایگان پنهان نگهدارد، رو به منشی می کند و می گوید:( آقای بایگان پس از بیرون آمدن از بیمارستان، قرار است من را ببیند. اما، تا آنوقت، لزومی ندارد که تلفنی بخواهد تماس بگیرد. من دارم می روم به اتاق جلسه. تا پایان جلسه امشب هم به هییچوجه کسی را وصل نمی کنید! تفهیم شد؟!)

منشی می گوید: (بلی قربان!)

رئیس با عجله وارد اتاق جلسه  می شود ومنشی، با عجله به سوی میز رئیس می رود. گوشی تلفن را برمیدارد، لحظه ای مکث  می کند و بعد گوشی را سرجایش می گذارد. به طرف در اتاق می رود. در را باز می کند. پس از سرک کشیدن به بیرون ، در را می بندد و از پشت قفل می کند و به سرعت به طرف تلفن برمی گردد و دوباره گوشی را برمیدارد و دهنی گوش را می چرخاند. دهنی که باز می شود. یک تکه کوچک فلزی را از آن بیرون می آورد و در جیب دامنش میگذارد و از جیب دیگر دامنش، تکه ی فلزی دیگری را در دهنی جای گزین می کند و دهنی را می بندد و گوشی را روی تلفن می گذارد و به سرعت از اتاق خارج می شود و در را هم پشت سر خودش می بندد.

در همان زمان، اميردولت آبادی، در کلاس شبانه – خوشنويسی- است. شعر، " ای لوليان! ای لوليان! يک لولی ای ديوانه شد" را که به خط نستعليق، روی تخته سياه نوشته شده است، پاک می کند و مشغول نوشتن سرمشق هفته ی آينده می شود:

" خطاط، سه گونه خط نبشتی. يکی را، او خواندی و لاغير. يکی را، هم او خواندی و هم غير. يکی را، نه او خواندی و نه غير؛ آن خط سوم منم!"

 يکی از دانش آموزان، دستش را بلند می کند:

( اجازه هست آقا؟).

امیر دولت آبادی می گوید:( بفرمائيد).

(با تعريفی که شما از هنر داديد،  سؤال من اينه که تعهد يک هنرمند خوشنويس، در زيبا نوشتن خط است و يا در مفهوم خطی که می نويسه.  منظورم اينه که آيا هنرمند خوشنويس هم مثل بقيه ی هنرمندان، در برابر انسان و اجتماع خودش، متعهد و مسئول است يا نه؟!).

زنگ کلاس به صدا در می آيد. امير دولت آبادی می گويد:( سؤال بسيار خوبی است که درجلسه ی آينده، در مورد آن، مفصلن صحبت خواهيم کرد)

 و بعد هم به همراه دانش آموزان  از کلاس خارج می شود.  طول راهرو را طی می کند. وارد دفتر می شود. چند تا معلم ديگر هم، هستند. رئيس آموزشگاه  می آيد  و او را به گوشه ای می کشاند و پچ پچ کنان می گويد:( اگه ممکنه، چند دقيقه صبر بفرمائيد، چون با شما، کار مهمی دارم!)

امير در گوشه ای می نشيتد. وقتی که همه ی معلمين ديگر، از دفتر خارج می شوند، رئيس آموزشگاه در دفتر را می بندد و حتا چفت پشت آن را هم می اندازد و می آيد و کنارامير می نشيند و می گويد: ( ديروقت شب است و هر دو تا مان هم خسته هستيم و..... بنابراين، وقتتان را نمی گيرم و می روم سر اصل مطلب و... آن اين است که می خواهم از شما خواهش کنم که  در سر کلاس، نگذاريد که راجع به مسائل سياسی، صحبت شود!).

( من تا به حال راجع به مسائل سياسی، صحبتی نکرده ام!).

( منظورم به خود شما نيست. منظورم به شاگرد هاست. چند شب پيش، اعلاميه ای روی تابلوی اعلانات چسبانده بودند که خوشبختانه، قبل از آنکه به دست کسی بيفتد و باعث درد سرمان شود، يکی از معلمين ديده بود و آورده بود به دفتر و دادش به من!).

( راجع به چه بود؟).

( من، حتا جرأت خواندنش را هم به خودم ندادم.  فورن، جلوی همان معلم، پاره اش کردم و پاره هايش را هم دادم به خود او و ازش خواهش کردم که ببرد بيرون و يک جوری سر به نيستشان کند. چه می شود کرد! اين روزها، آدم به سايه ی خودش هم مشکوک می شود. شما هم بهتر است که احتياط کنيد و.....).

تلفن زنگ می زند. رئيس آموزشگاه، گوشی را بر می دارد و می گيرد جلوی گوشش و بعد، گوشی را می گيرد طرف امير و می گويد:( برای شما است. فکر می کنم که خانواده باشند)

امير گوشی را می گيرد. مادرهمسرش در آن سوی سيم است و دارد می گويد که حال طاهره، خوب نيست!:

( چش شده؟!).

( فکر می کنم مال بچه باشه. گفتم تلفن بزنم که خودت بيای و با ماشين ببريمش بيمارستان  اگرنه، آژانس خبر کنم).

( ولی، دکتر گفت که يک چند هفته ای.....).

( خودم هم مطمئن نيستم، اما بهتره که ببريمش بيمارستان، يه نشونش بديم!).

( اگر دير نمی شود تا نيم ساعت ديگه آنجا هستم. در غیر این صورت، با آژانس تماس بگیرید برای بیمارستان  و من هم خودم را می رسانم).

( نه، دير نميشه. شايد هم تا بيای، چيزی مهمی نباشه و حالش بهتر شده باشه).

( الان راه می افتم. فعلن خداحافظ).

گوشی را می گذارد و ازجايش بر می خيزد. مسئول آموزشگاه، می گويد: ( خدای نخواسته اشکالی پیش آمده است.؟! کاری از دست من برآید در خدمت هستم!)

امير حوصله ی توضيح ندارد و درحالی که دستش را برای خداحافظی به سوی او دراز می کند، می گويد: ( ميهمان آمده است)

(خیر باشد)

(  راجع به موضوعی هم که فرموديد، باشد. چشم!).

مسئول آموزشگاه، همچنانکه دست او را در دست دارد، تا هنگام خروج از دفتر، بدرقه اش  می کند و  به وقت خداحافظی، می گويد: ( همان که عرض کردم. خیلی خیلی مواظب باشيد!).

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " و "سرگرد اکبر دولت آبادی " و "تیمسار اصغر دولت آبادی" وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.

ج: برای اطلاعات بیشتر در مورد "جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.

  

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۴۰۵

" کلام نود و هفتم از حکایت قفس" " – ارتباط اجساد بی سر و پرونده حاج آقا شیخ علی و..

 

 

" کلام نود و هفتم از حکایت قفس"

"ارتباط اجساد بی سر و پرونده حاج آقا شیخ علی و....-"

 

......سرگرد به طرف در اتاق راه می افتد و با نگاه معنا داری، به گربه ی کوچک  که حالا، مات و مبهوت کنار ميز گربه ی بزگ ايستاده است ، می گويد: ( از ایشان بپرسید!منظورم به همان جسدهائی است که فرموديد  پيدايشان  شده است!).

گربه ی بزرگ، سرگرد را تا خروج از اتاق، بدرقه می کند  و کلافه و گيج و منگ، بر می گردد به طرف ميزش و می افتد روی صندلی و سرش را ميان دست هايش می گيرد. گربه ی کوچک، می گويد: (کی بود؟!).

گربه ی بزرگ می گويد: ( تيمسار!).

( کدوم تيمسار؟!).

( تميسار اصغردولت آبادی! گفت: " آزادش کنيد. دستور اعلحضرت است!").

گربه ی کوچک، روی زمين می نشيند و از خنده ريسه می رود و همچنانکه سرش را به ميز می کوبد، می گويد: ( عجب رودستی خورديم! عجب رودستی!).

(رودست از کی؟!)

(از جولاشگا!)

(از شرکت جولاشگا؟!)

(بلی. از دولتشرکت جولاشگا!)

گربه ی بزرگ، با عصبانيت،  محکم می کوبد روی ميز. دوات جوهر،  ازجايش  می پرد و دارد می رود که فروبپاشد روی پرونده ی سرگرد که کبوتر، از روی صندلی اش کنده می شود و  پرواز کنان، دوات را ميان زمين آسمان می قاپد و دستش را به همراه دوات، فرو می کند توی دهان عقاب دوسر و  سر رشته ای را که با الياف طلا بافته شده است، بيرون می کشد. يک متر، دو متر، ده متر، صد متر، هزار متر. تمامی ندارد. اتاق پر می شود از رشته های طلائی که جان می گيرند  و در همان حال که دور گردن عقاب دوسر می پيچند، از لابلای آن ها، واژه های رنگارنگی به بيرون پرتاب می شوند و به هم می پيوندند ودر فضا،  جمله " جنگ دولتشرکت جولاشگا با عناصر حاضرو غایب" را میسازند که  به همراه صداهائی که از همه سو می آيند، خوانده می شود و صداها، در هم می پيچند و اوج می گيرند  و دکتر، در اتاق کارش از خواب می پرد و لحظه ای با گيجی و منگی، به اطرافش نگاه می کند و دوباره  سرش را به پشتی صندلی تکيه می دهد و چشم هايش را می بند:

دکتر خسته است و افکارش مغشوش. خواب و بيداری و فکر و خيالاتش در هم پيچيده اند. کارش، آنطور که پيشبينی می کرده است، پيش نرفته است. هليکوپتری که بايد او را از نيشابور به تهران می آورده است، به دليل نقص فنی مجبور به فرود شده است و او از سر ناچاری، با لندور کميته، تمام شب را رانده است تا خودش را به تهران و بعد هم به آزمايشگاهش برساند و پس از ورود به آنجا،  دوشی گرفته است و پس از نوشيدن قهوه ای غليظ، مشغول به کار شده است که در گرماگرم کار، تلفن زنگ زده است و از کميته به او خبرداده اند که شکار کوچک- احمد پسر سرگرد اکبر دولت آبادی-  از دام گريخته است و شکار بزرگ  - سرگرد اکبردولت آبادی و همسرش مهربانو هم به دست گروه گربه ی بزرگ افتاده اند. بعد از آن، دکتر دست از کار کشيده است و تلفن را برداشته است و برای نجات شکار کوچک و شکار بزرگ و زنش، از دست گربه ی بزرگ،  به اينجا و آنجا، تلفن زده است و سر انجام، چون به نتيجه ای نرسيده است، مجبور شده است که با دربار تماس بگيرد و پيغام بگذارد و با همه ی تاکيدی که بر اضطراری بودن پيغام داشته است، هنوز هم مطمئن نيست که پيغام او را به اعلحضرت رسانده باشند و بيشتر ترسش هم، از گربه ی بزرگ است که در همه جا، آدم های خودش را دارد و از همان آغاز، برای متوقف کردن پروژه  های او، هر کاری که از دستش ساخته بوده است، کوتاهی نکرده است و حتا به قيمت از ميان بردن تک تک "سوژه "های او هم که شده است، سعی می کند که پروژه های او را، متوقف کند. از ميان بردن سوژه هائی که او،  چندين سال از عمر خودش را صرف پيداکردن آنها کرده است. سوژه هائی که اگر پيش از موعد تعيين شده ازميان می رفتند، او و عقاب دوسر و همه ی افراد ديگر "حلقه" از ميان رفته بودند و تا آن لحظه هم اگر همان کارشکنی های گربه ی بزرگ نبود و کارها، به آن صورتی که او پيشبينی کرده بود، پيش رفته بود، بايد اکنون، نمونه برداری از" روح" سوژه ها را هم به پايان رسانده بود و.....خوب!..... به هر حال، چاره ای ديگر نيست و بايد کار را ادامه دهد. بنابراين، چشم را دوباره می گذارد روی چشمی ميکرسکوب و با نوک سوزن، سمت چپ سوژه را خراش می دهد و مايه ی آبی رنگی بيرون می زند و هم زمان با آن، صدای کسی می آيد که فرياد می زند: " زنده باد ايران!". دکتر به خودش تکانی می دهد. از جايش بر می خيزد. سيگاری روشن می کند و يکی از کاست های مرتبط به جسدهای بی سر را، درون ضبط می گذارد و دکمه ی استارت را می زند و دوباره، می رود و روی مبل دراز می کشد و گوش تيز می کند به صدای گفتگوی مهربانو – همسر سرگرد اکبر دولت آبادی و دخترش ایراندخت و دامادش، جلال که از سوی ضبط می آيد:

صدای مهربانو: ( نه مادرجان! احمد از پشت بام نرفت. بابات بهش گفت که از پشت بام، خودشو برسونه به کوچه ی خيام. اما وقتی از اتاق آمديم بيرون ، از من پرسيد که سگ حاجی، توی باغ هست يا بردتش  به دهشان. گفتم سگ حاجی، دوماه پيش مرد. اونوقت گفت که بابا ميگه که از پشت  بوم برم، اما يه چيزی توی دلم ميگه  راه باغ مطمئن تره و بعدش هم منو بوسيد و از پنجره ی آشپزخونه، پريد تو حياط خلوت و از ديوار بالا رفت  و پريد توی باغ حاجی که از اونجا خودشو برسونه به رودخونه و ....).

صدای ایراندخت: ( باباچی؟!).

صدای مهربانو: ( هيچی. ما را با هم چپوندن توی جيپ و بردن و تحويلمان دادند به دژبانی. باباتو نگهداشتند و به من گفتند که فعلن می تونم برگردم خونه تا خبرم کنند. بعد، خود سرهنگ، از دژبانی به من تلفن زد و گفت که سرگرد را منتقل کرده اند به رکن دو. هر کاری که کرده، نتونسته که توی دژبانی نگهش داره.  با همه ی اين ها، گفت که نگران نباشم و سعی خودشو ميکنه. از قرار معلوم، بابات بازهم غد بازی در آوورده و حتا با سرهنگ که دوست چندين و چند ساله اش بوده، يکی به دوشون شده. اخلاق باباتو که ميشناسی!).

صدای ایراندخت : ( احمد به شما نگفت که پيش از اونکه مجبور بشه بياد نيشابور، کجا می خواسته بره؟!).

صدای مهربانو: ( چرا مادرجان. اتفاقن، وقتی که داشت از ديوار باغ بالا می رفت، گفت که به تو بگم که می خواسته، بره مشهد).

برای لحظه ای سکوت می شود تا..... صدای ایراندخت  می آيد که می گويد: ( پاک يادم رفته بود! با يکی از دوستام قرار دارم. بايد برم ببينمش. شما هم مادرجون، نگران نباش. همانطور که سرهنگ گفته، حتمن يک سوء تفاهمی پيش اومده و آقاجان رو هم، به زودی آزاد می کنن).

صدای مهربانو: ( خداکنه).

صدای ایراندخت : ( پس، فعلن خداحافظ).

صدای مهربانو ( به سلامت مادر جان. خداحافظ).

و باز، برای لحظه ای سکوت می شود و بعد صدای قدم هائی و پائين رفتن از پله هائی و بعدهم صدای جلال  که می گويد: ( کجا داری ميری؟!).

صدای ایراندخت :( در خطريم. می روم که به بچه ها خبر بدم!).

صدای جلال: ( چه خطری! از کجا ميدونی؟!).

صدای ایراندخت: ( بعدن بهت ميگم! فقط اميدوارم که دير نشده باشه. تو هم، فورن خودتو برسون خونه و هرچی کتاب و جزوه هست، يه جائی توی باغچه، چال کن. يه ساک و چند دست لباس هم آماده کن و منتظر من باش. اگه تا فردا ظهر پيدام نشد، بدون که گير افتادم!).

صدای جلال: ( اونوقت باس چکار کنم؟!).

صدای ایراندخت: ( با بچه ها تماس بگير. اونها بهت ميگن که چيکار باس بکنی. ضمنن، اگر گير افتادی، يادت باشه که تو، هيچی راجع به من........).

تلفن زنگ می زند. دکتر از جايش می پرد و ضبط را خاموش می کند. گوشی را برمی دارد. کسی، از آن سوی سيم، دارد به او، خبر آزاد شدن شکار بزرگ – سرگرد اکبر دولت آبادی- را می دهد:

( کی؟!).

( چند ساعت پيش).

( چطور؟!).

( تيمسار دولت آبادی، تلفن زده است و گفته است که دستور اعلحضرت است!).

( تو، از کجا با خبر شدی؟!).

( از کبوتر!).

( کبوتر؟! کبوتر، توی رکن دو، چيکار می کرد؟!).

( از بالا فرستاده بودنش! الان هم، پيش منه. داريم ميايم پيشت. يک کپی هم از نوار بازجوئی شکار بزرگ  کش رفته و با خودش آورده!).

( عجله کنید! منتظرم. راه بيفتيد!).

تلفن زنگ می زند. منشی، چشم از صفحه ی روزنامه بر می گيرد و گوشی تلفن را بر می دارد: ( الو؟!).

( سلام خانم. بايگان هستم).

( سلام آقای بايگان. حالتون خوبه؟ ازخونه  تلفن می زنيد يا از بيمارستان؟).

( نخير!  هنوز يک چند روزی بايد در بیمارستان بمانم. آقا تشريف دارند؟).

( اين قضيه ی شرکت جولاشگا ووعشق آبادتون هم که تقش در اومد!).

( چطور مگه؟!)

( آدم اصلن باورش نميشه! ميگن که  توی اون بلوا، دست آقاشيخ علی و فرشاد عارف و بانو و دولت آبادی ها و صولت آبادی ها، همه شان،  توی يه کاسه بوده و.....).

( قضيه شان را می دانم خانم! ربطی هم به عشق آباد ندارد!).

( از کجا می دانيد؟!).

(از راديو خانم! از راديو! همين يک ساعت پيش، خبرشان را پخش کردند!).

( عجب! از راديو هم پخش کردند؟!).

( والله، چی بگم خانم! این داستان را از تنها جائی که هنوز پخش نکرده اند، مقبره شیخ حافظ شیرازی است که فکر می کنم از آنجاهم همین روزها پخشش کنند!... بالاخره نفرموديد که آقا تشريف دارند يا خير؟!).

( تشريف که دارند، ولی توی جلسه هستند)

(میدانم خانم. جلسه اضطراری است. مگر هنوز تمام نشده است؟!)

( خیر)

(عجب!)

( خصوصی است يا اداری؟!).

(چی؟)

(همین کاری که با آقا  دارید؟)

(نه خانم! خصوصی نيست. موضوع،  اداری است و خيلی هم مهم است و اتفاقا، شاید یه طورهائی به همان جلسه اضطراری ربط پیداکند! من، حتمن بايد امروز با ايشان....).

در همین لحظه، رئيس از اتاق جلسه بيرون می آيد و دارد به طرف منشی می آید که منشی با دیدن او به سرعت  دهنی گوشی را با دستش می بندد و  رو به رئيس، با صدائی پائين و حرکات مشکوکانه ی لب و چشم و ابرو، می گويد:" آقای بايگان! از بيمارستان! می گويد مسئله ی مهمی است که....".

( بگوئید جلسه دارند. فردا! فردا تماس بگیرد!)

( می گوید کارش به همین جلسه اضطراری ربط دارد، قربان)

رئيس می گويد:( وصل کنيد)

(وصل کنم به اتاق جلسه قربان؟!)

(خیر! وصل کنید به اتاق خودم!)

بعدهم می گردد به اتاق کنار اتاق جلسه و منشی، بايگان را، وصل می کند به  اتاق رئيس، اما خودش هم روی خط می ايستد و گوش تيز می کند. رئيس، گوشی را بر می دارد: ( الو....).

( بايگان هستم قربان. سلام عرض می کنم).

(  سلام بايگان. چطوری؟).

( اگر اين مزاحمين بگذارند، خدا را شکر، حالم بهتر است قربان!).

( کدام مزاحمين؟!).

( عرض کنم خدمتتان. چند سال پيش، يادتان می آيد که جناب آقای صولتی از وزارت امور خارجه...).

( بعله، يادم می آيد! مگر چه شده است حالا؟!).

( والله! شنيده ام که اين امير دولت آبادی فضول، از غيبت من سوء  استفاده کرده است و به بهانه  منظم کردن بايگانی، دارد  با زير و رو کردن پرونده ها.....).

(کمالی احمق بهت تلفن زد؟!).

( بلی قربان.  البته منظور بدی نداشت. در حقيقت،  خيلی هم شما را دوست دارد و.....)

( دشمن دانا بلندت می کند. بر زمينت می زند نادان دوست!).

( آخه، خيلی نگران شده بود  قربان! همچنانکه اطلاع داريد، چند سال پيش که تيمسار اصغردولت آبادی، در ارتباط  با "اجساد بی سر" و زمين کارخانه ی آقای صولتی و پرونده ی حاج شیخ علی وحاجی خان.........).

( اين مزخرفات چيست که بهم می بافی بايگان؟! پرونده ی اجساد بی سر،  چه ربطی به پرونده ی این ها دارد؟!).

( والله قربان! من، همه ی اين پرونده ها را، توی يک گوشه موشه ای در بايگانی....).

 

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " و "سرگرد اکبر دولت آبادی " و "تیمسار اصغر دولت آبادی" وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.

ج: برای اطلاعات بیشتر در مورد "جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.

د: "رمان آوارگان خوابگرد" از همین قلم، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی،  در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۴۰۵

کلام نود و ششم از حکایت قفس" "- آزادش کنيد. دستور اعلحضرت است!-"

"کلام نود و ششم از حکایت قفس"

"آزادش کنيد. دستور اعلحضرت است!-"

 

(باالاخره، نظر قطعی دکتر را فهميدی؟).

( نظر قطعی دکتردر باره ی چی؟).

( در باره ی اينکه پسر است يا دختر؟!).

( باز که داری حرفو عوض ميکنی امير! )

(حرفو عوض می کنم! کدوم حرف؟!)

(من ازت پرسيدم که توی میدون شهیاد،  برای چی يکدفعه از ماشين پريدی بيرون و دويدی به طرف اونور ميدون؟!).

( يکی از دوستان  قديممو ديدم. سی سالی ميشد که نديده بودمش. يعنی فکر کردم  که اون باشه. رفتم و ديدم که نيست. يک کسی شبيه اون بود!).

( طفره نرو امير! من، زن تو هستم! تو بايد به من بگوئی! من، نمی دانم، ولی احساس می کنم که چيزهائی هست که داری از من، مخفی شان می کنی!).

امير، بسته ی سيگار را از درون داشپورت بيرون می آورد و به دنبال فندک است که طاهره، با عصبانيت، خودش را پس می کشد و می گويد: ( مگر قول نداده بودی که .....).

امير، بسته ی سيگار را از پنجره به بيرون پرتاب می کند و پايش را روی پدال گاز می فشارد و ماشین از جایش کنده می شود  و می گوید: ( باشد! دیگه سیگار نمی کشم! خوب شد؟!).

در همان زمان، در شهرداری تهران، جلسه اضطراری – شبانه- رئیس  با مسؤلان قسمت های مختلف بیشتر از حد معمول طول کشیده  شده است و منشی از سر بیکاری مشغول خواندن داستان پاورقی ای مجله زن روز شده است:

(پرسیدم دختر و دامادتان الان در کجا هستند؟)

سرگرد اکبر دولت آبادی این سوی میز نشسته است و آن کسی که اورا برای بار دوم مورد خطاب قرار داده است، شخص امنیتی بلند بالائی است با اسم مستعار گربه بزرگ و سرگرد نه تنها بازهم به او پاسخ نمی دهد بلکه از موضع قدرت با سکوت معناداری  به گربه ی بزرگ خیره می شود و گربه ی بزرگ همچنانکه دارد با سرگرد حرف می زند، در شيشه ی جوهر را بازمی کند و بعد هم، مشغول سرهم کردن قطعات خودنويسش می شود که روی ميز پراکنده شده اند.

در سمت راست و نزديک به ميز گربه ی بزرگ،  ميز ديگری است که  کبوتر- نام مستعار امنیتی منشی گربه بزرگ - پشت آن نشسته است و هر از گاهی، چيزهائی را ياد داشت می کند و مآمور امنیتی دیگری هم در اتاق حضور دارد بانام مستعار – گربه کوچک-  که دارد نا آرام و عصبی در اتاق قدم می زند و به دلیل سکوت سرگرد در مقابل سؤال گربه ی بزرگ، ناگهان از کوره در می رود و با عصبانيت رو به سرگرد می کند فریاد می زند: " چرا جواب نمی دهی؟!".

سرگرد، اول با بی تفاوتی به گربه کوچک نگاه می کند، اما به ناگهان برافروخته می شود و تقريبن از جايش برمی خيزد که..... گربه ی بزرگ به گربه ی کوچک ، اشاره می کند و گربه کوچک، خودش را از سرگرد کنار می کشد و سرگرد هم دوباره روی صندلی اش می نشيند و با عصبانيتی فروخورده، می غرد: ( گوشم به شما است! لزومی هم به فرياد کشيدن نيست! خسته هستم. جناب سرهنگ نویدی من را مرخص کرد و هنوز چند قدمی از ساختمان دور نشده بودم  که  مآموران شما ، مرا، دست و پا بسته مثل جسدی انداختند عقب ماشين و آوردند به اينجا و حتا اجازه نداده اند پلک هايم را روی هم بگذارم. حالا هم از همسرمریضم اطلاعی ندارم و ديگر مغزم کار نمی کند – رو به گربه ی بزرگ -  بفرمائيد. فرمايشتان را بفرمائيد!).

گربه بزرگ می گوید:(نگران نباشید. ما از همسرتان اطلاع داریم. حالشان خوب است.  پرسيدم که دختر و دامادتان، الان کجا هستند؟).

( من، از کجا بايد بدانم؟! از آن شب  که به خانه ام ريخته اند تا همين حالا ممنوع الملاقات بوده ام!).

( ولی شما، اطلاع داشته ايد که دامادتان در گذشته ها، فعاليت سياسی غير قانونی داشته است!).

( خير).

(در اينصورت، آيا عجيب نيست که آدمی مثل شما که نظامی هستيد، دخترتان را به فردی بدهيد که بر عليه نظام فعاليت می کند؟!).

( بنده از چنان فعاليت هائی که شما می فرمائيد، بی خبر هستم).

( چرا شما، بر خلاف تعهدی که داده ايد، وقتی پسرتان احمد، به منزلتان  آمده است، او را به نهادهای ذی ربط، معرفی نکرده ايد؟!).

( گفتم که پسرم احمد به خانه ی من نيامده است!).

(دلايل کاملن روشنی در دست است که احمد، پس از سر زدن به منزل دامادتان  به خانه ی شما آمده است . شما وظيفه داريد که به عنوان يک نظامی قسم خورده با ما همکاری کنيد تا از خطری که حتا خود فرزند شما را تهديد می کند، جلوگيری شود!).

(شما که دلايل کافی و روشنی در دست داريد، پس ديگر دنبال چه هستيد؟! نکند دنبال اين هستيد که يک افسر پير ارتش به شما بگويد که او، سردسته ی همه ی اين گروه های مخفی و آشکاری است که در گوشه و کنار مملکت، امنيت شما را به خطر انداخته اند!).

( امنيت، تنها مال ما نيست سرگرد! امنيت شماهم هست!).

( ولی اينطور که شما رفتار می کنيد، معلوم می شود که تنها امنيت شما ها به خطر افتاده است و تنها اين شما هاهستيد که دلتان به حال اين مملکت می سوزد!).

گربه کوچک، خودش را به پشت صندلی سرگرد می رساند و دهانش را می برد دم گوش سرگرد و با تهديد می گويد: " سرگرد! ما را مجبور نکن که....." و با اشاره ی گربه ی بزرگ، حرفش را می خورد و از صندلی سرگرد دور می شود و دوباره شروع به قدم زدن در اتاق می کند و گربه ی بزرگ، با مهربانی و احترامی ساختگی، به حرفش ادامه می دهد و می گويد: ( آيا به نظر شما، تصافی است که همه ی فرزندان شما که بايد حافظ اين نظام باشند، بغل گوشتان، برعليه اين نظام توطئه کرده اند و هنوزهم دارند می کنند و شما هم هيچ گونه کوششی برای بی اثر کردن آن توطئه های آنها نمی کنيد؟!).

(مگر من، علم غيب داشته ام و يا دارم که در کله ی اطرافيان من چه می گذشته است و حالا، دارد چه می گذرد؟!).

( فرزند بزرگتان امير پرویز دولت آبادی، الان در کجا است؟).

( امير را، سی سال پیش کشتم!).

( شما اورا نکشتید سرگرد. اورا زنده کردید!  البته من، احساس شما را عمیقا درک می کنم. چون خودم هم،  يک پدر هستم به همين دليل هم هست که فکر می کنم شايد شما، به دليل ناراحتی وجدانی که پس از لودادن پسر بزرگتان داشته ايد، نمی خواسته ايد که با لودادن پسر کوچکتان، بعدها به همان ناراحتی وجدانی دچار شويد که در مورد پسر بزرگتان دچار آن شده بوده ايد و.... بنابراين، او را...... فراری داده ايد!).

( احمد به خانه ی من نيامده است. همين!).

( اما، از طرفی هم چون خودم، يک نظامی هستم،  به عنوان يک نظامی قسم خورده می فهمم که شما بايد مسئوليت کاری را که کرده ايد بپذيريد و به آن اعتراف کنيد تا شايد.....).

( بسيار خوب! اعتراف می کنم! اعتراف می کنم که به عنوان يک پدر، اگر فرزند کوچکم به خانه ی من آمده بود، حتمن او را فراری می دادم تا مثل مورد پسر بزرگم، دچار عذاب وجدان نشوم! و بعد هم مثل يک نظامی قسم خورده می آمدم و خدمت شما اعتراف می کردم. ولی متاسفانه، نه تنها  احمد به خانه ی من نيامده است ، بلکه مدت دو سال است که از سرنوشت او بی خبر هستم  و خود شما که پدر هستيد، می فهميد که من در طول اين دوسال، چه ها که.....).

تلفن، زنگ می زند. گربه بزرگ گوشی را بر می دارد و جلوی گوشش میگيرد و...ناگهان، از جايش می پرد و خبردار می ايستد و رو به تلفن می گويد: " بلی؟!........ بلی خودم هستم تيمسار! ...امر بفرمائيد!...بلی!.. بلی!..اطاعت می شود!...همين الان قربان!.... چشم!... اطاعت می شود!".

گربه بزرگ، گوشی را می گذارد و همانطور که سرپا ايستاده است، رو به سرگرد می کند و می گويد: ( خوشبختانه، جسد ها، پيدا شده اند! اميدوارم که  ما را به دليل سوء تفاهمی که پيش آمده بود، ببخشيد! ديگر عرضی ندارم. بفرمائيد!... می توانيد تشريف ببريد!).

سرگرد، لحظه ای به او خيره می شود و بعد از جايش بر می خيزد و به طرف ميز گربه ی بزرگ می رود  و با پوزخندی بر لب، دستش  را دراز می کند به سوی او و می گويد: ( با سر يا بدون سر؟!).

گربه ی بزرگ، در همان حال که خم می شود و با احترام غلو آميزی، دست سرگرد را می فشارد، می گويد: ( متوجه ی منظورتان نمی شوم!).

سرگرد، رو به طرف در اتاق راه می افتد و با نگاه معنا داری، به گربه ی کوچک  که حالا، مات و مبهوت کنار ميز گربه ی بزگ ايستاده است ، می گويد: ( از ایشان بپرسید!منظورم به همان جسدهائی است که فرموديد  پيدايشان  شده است!).

گربه ی بزرگ، سرگرد را تا خروج از اتاق، بدرقه می کند  و کلافه و گيج و منگ، بر می گردد به طرف ميزش و می افتد روی صندلی و سرش را ميان دست هايش می گيرد. گربه ی کوچک، می گويد: (کی بود؟!).

گربه ی بزرگ می گويد: ( تيمسار!).

( کدوم تيمسار؟!).

( تميسار اصغردولت آبادی! گفت: " آزادش کنيد. دستور اعلحضرت است!").

گربه ی کوچک، روی زمين می نشيند و از خنده ريسه می رود و همچنانکه سرش را به ميز می کوبد، می گويد: ( عجب رودستی خورديم! عجب رودستی!).

(رودست از کی؟!)

(از جولاشگا!)

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " و "سرگرد اکبر دولت آبادی " و "تیمسار اصغر دولت آبادی" وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.

ج: برای اطلاعات بیشتر در مورد "جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.

د: "رمان آوارگان خوابگرد" از همین قلم، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی،  در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.