"کلام صدو سه از حکایت قفس"
"- امير اسدالله علم .امير عباس
هويدا .امير پرويز پويان. امير پرویزعشق آبادی-"
....امیر به خود می آید وهمانطورکه با مهربانی به سوی تخت
طاهره نزدیک می شود، می گوید:( عزیزم! تو، الان، خیلی عصبانی هستی و وقت مناسبی
برای گفتگو نیست. من باید بروم.وقتی برگشتم، آنوقت می نشینیم و ....)
طاهره فرياد می
زند: ( گفتم که! اگر بروی، دیگر بازگشتنی در کار نیست! برو! ديگر از جانم چه می
خواهی! تو و آن عشق آباد لعنتی ات، زندگی را در من خشکانديد و حالا هم، بچه ام را
کشتيد و...).
ناگهان، هفت تيری را از زير ملافه اش بيرون می کشد و رو به
امیر می گیرد که ناگهان مادر طاهره از جایش کنده می شود و فریاد زنان خودش را به
میان می اندازد. طاهره شلیک می کند. مادر طاهره فرو می افتد. طاهره هفت تیردردست
به سوی امیر حمله می کند. با هم گلاویز می شوند. امیر سعی می کند هفت تیر را از
دست طاهره بیرون بکشد. هفت تیر شلیک می شود و به برادر طاهره که درهمان لحظه وارد
اتافق می شود، اصابت می کند و فرو می افتد. طاهره هفت را رو به خودش می گیرد و
شلیک می کند و متعاقب آن فرو می افتد. امير، برای گرفتن کمک، فریاد زنان از اتاق
بيرون می زند. پای به کریدور بیمارستان که می گذارد، پدر بزرگش را می بيند که از
انتهای کریدور، دارد به همراه چهار" امير" از پله ها بالا می آ يند. پيش
می رود. سلام می کند و دست پدر بزرگ را می بوسد.
پدر بزرگ، خودش را کنار می کشد و چهار "امير"ی را که پشت سرش
ايستاده اند، به او نشان می دهد و می گويد: ( اين، امير اسدالله علم است. اين،
امير عباس هويدا است. اين، امير پرويز پويان است. اين، امير پرویزعشق آبادی است.
تو، با کداميک از اين ها هستی؟!).
مانده است که چه جوابی بدهد! برای لحظه ای چشم هایش را می
بندد. وقتی بازمی کند، خودش را جلوی کیوسک اطلاعات بيمارستانی می بیند که خانم عشق
آبادی درآنجا است و مردی که ازدرون کیوسک
به او خيره شده است و می گويد: ( گفتيد با کی کار داشتيد؟!).
امیر می گوید:( عرض کردم که با خانم عشق آبادی!).
( خانم عشق آبادی؟ ايشان، در چه بخشی بستری هستند؟).
( بستری نيستند! از کارمندان بيمارستان بايد باشند. دفعه ی
قبل که اينجا بودم، درون همين دفتراطلاعات، به جای شما نشسته بودند. تلفنم را به
ايشان دادم که اگر...).
(آها! شايد
منظورتان، خانم صولت آبادی باشد. کارایشان این نیست آقا. ایشان خودشان دکتر
هستند.ایشان مسؤل بخش هستند آقا. گاهی با
هدف کنترل عملکرد کارمندان به جای آنها می نشینند تا وضعیت مسئولیت محول شده به
آنها را از نزدیک رسد کنند. اتفا، سفارش شما را کرده بودند که اگر آمدید... - در
همان لحظه، خانم صولت آبادی وارد سالن انتظار می شود-مرد درون کیوسک می
گوید:(..... آمدند..... ايشان، خانم صولت آبادی هستند- رو به خانم صولت آبادی- سرکارخانم صولت آبادی. ايشان مثل
اينکه با شما کار دارند).
خانم صولت آبادی، به طرف کیوسک می رود و می گويد: ( بلی. می
دانم – رو به امیر دولت آبادی می کند و می گوید- لطفن با من بيائيد).
خانم صولت آبادی جلو می افتد و امير دولت آبادی هم به
دنبالش. بدون آنکه حرفی بزنند، طول چند راهرو را طی می کنند تا... خانم صولت
آبادی، جلوی دری می ايستد. آن را باز می کند و می گويد : "بفرمائيد".
اول، امير دولت آبادی و بعد هم، خانم صولت آبادی - پس آنکه
سمت چپ و راست راهرو را از زير نظر میگذراند، وارد اتاق می شود. در را از پشت قفل
می کند، صندلی اين سوی ميز را به امير دولت آبادی نشان می دهد و می گويد: "
بفرمائيد" و خودش هم می رود و روی صندلی آن سوی ميز می نشيند.
اما، امير دولت آبادی که از قفل شدن در به وسيله ی خانم
صولت آبادی، دچار سوء ظن شده است، بلاتکليف دور خودش می چرخد و اين طرف و آن طرف
را از زير نظر می گذراند تا ... با شنيدن
صدای خانم صولت آبادی که دارد به او می گويد:" بفرمائيد!"، به خودش می
آيد و دست راستش را آهسته می برد به پشت
سرش و نزديک می کند به هفت تير زير کتش و با احتياط، طوری روی صندلی می نشيند که
در صورت لزوم بتواند به سرعت روی پاهايش بايستد وپس از نشستن هم آنقدر در سکوت به کارت روی سينه ی خانم صولت
آبادی خيره می شود تا خانم صولت آبادی، سکوت را با لبخندی بر لب می شکند و می
گويد: ( آنجا نوشته شده است، صولت آبادی. طاهره
صولت آبادی!).
و امیرکه فکرش مغشوش تر از آن است که متوجه لبخند دوستانه ی
خانم صولت آبادی بشود، دسته هفت تیر را بیشتر از پیش می فشرد و خيلی جدی، می گوید:
( بلی. می بينم! ولی چرا وقتی به بیمارستان تلفن زديد، خودتان را به مادر خانمم،
عشق آبادی معرفی کرد يد؟!).
خانم صولت آبادی، غش غش می خندد و می گويد: ( امان از دست
اين مادر زن ها! من، نگفتم که خودم، عشق آبادی هستم. من گفتم از بيمارستان و از
طرف اميرعشق آبادی زنگ می زنم).
( امير عشق آبادی؟!).
( خودتان گفتيد که اگر کاری به شما داشتند و يا اتفاقی
برايشان افتاد، خبرتان کنم!).
( برای کی؟!).
(برای همان پدر و فرزند که آورده بودیشان به اينجا).
(برای امير؟!).
( بلی. اميرعشق آبادی!).
( فاميلش عشق آبادی است؟!).
(نيست؟!).
( من از کجا بايد بدانم؟!).
( شما، آن شب که آورديش اينجا، خودتان گفتيد که اسمش
اميرعشق آبادی است و من هم، همان را توی دفتر نوشتم!).
( من گفتم؟!).
( نگفتيد؟!).
( خانم عزيز! اين شما بوديد که آن شب، به من پيله کرده
بوديد و می گفتيد که اسمت اميردولت آبادی نيست، بلکه امير عشق آبادی است و حالا
داريد به من می گوئيد که.....).
(حالا، گيريم که شما نگفته باشيد، ولی الان با چشم های
خودتان داريد می بينيد که بی خود و بی جهت
هم، صحبت امير عشق آبادی، پيش نيامده بود. به هر حال، در آن شب، امير عشق آبادی ای
به بيمارستان آمده بود. حالا، اگر اسم
شما، امير عشق آبادی نبود، اسم رفيقتان که بود!).
( کدام رفيق، خانم؟!).
( همين اميرعشق آبادی ای که با بچه اش آورديد به
بيمارستان!).
( خانم! ايشان، رفيق بنده نيست! همان وقت، گفتم که توی
خيابان، پريد جلوی ماشينم......).
( بلی. داستانش را می دانم. و همه ی آنچه را گفته ايد، توی
پرونده ی بيمارستانش ثبت شده است).
( حالا کجا است؟!).
( کی؟).
( همين امير عشق آبادی که می فرمائيد!).
( بردنش).
( کی؟ به کجا؟).
( به ساواک).
( به ساواک؟!).
( خواهش می کنم، مواظب باشيد. آهسته تر صحبت کنيد! وقتی من
به شما تلفن زدم، هنوز اينجا بود. دير
کرديد. چند دقيقه بعد از آن بود که چند
نفر از طرف سازمان امنيت.....).
( ولی، شما که پشت تلفن به مادر خانمم گفته بودید که حال آن
مرد از نظر روحی به هم ريخته است و.....).
( خوب! به هم ريخته بود حالش! می رقصيد و مثل کلاغ، قارقار
می کرد. هر وقت چشمش به من می افتاد، داد می زد و می گفت:" خانم جان! خانم
جان! پس، چرا اين امير عشق آبادی نيامد؟!". به رويش نمی آوردم و نمی گفتم که
اسم خودش، امير عشق آبادی است و می گفتم:" کدام امير عشق آبادی؟!". می
گفت : " چطور نميشناسينش! داداش
دوقولوی شاهنشاه آريامهر را ميگم! همان که شما عاشقش هستيد! همان که منو با ماشينش
آورد زندان و تحويل شما داد!". می گفتم : " اينجا زندان است يا
بيمارستان؟!". می زد زير گريه و در
همان حال بشکن می زد و می رقصيد! چون تصميم بيمارستان، اين بود که او را بفرستند
به تيمارستان، با خودم فکر کردم که شايد شما، بخواهيد قبل از رفتنش او را ببينيد.
متاسفانه، آن وسط ها، کاری پيش آمد که من
دير تر به شما تلفن زدم و شما هم دير آمديد و توی همان فاصله ها بود که سر و کله ی
مأموران ساواک پيدا شد! می گفتند که با همان هائی رابطه داشته است که چند هفته
پيش، در تلويزيون محاکمه شان می کردند! همان خرابکارهائی که می خواسته اند وليعهد
را ترور کنند! می گفتند که اسم اصليش هم، "امير علی آبادی" است، نه عشق
آبادی! البته، من به آنها نگفتم که شما، او را عشق آبادی معرفی کرده ايد!).
(کار بسيار درستی کرده ايد. چون، در حقيقت امر هم، من او را، به شما، اميرعشق
آبادی معرفی نکرده بودم!).
خانم صولت آبادی، غش غش می خندد و می گويد: ( به هر حال، چه
او را امير عشق آبادی معرفی کرده باشید و چه نکرده باشید ، خوشبختانه، مأموران
ساواک، او را به عنوان "امير علی آبادی" دستگير کرده اند و با خودشان
برده اند، نه به عنوان امير عشق آبادی که
دوقولوی شاهنشاه آريامهر است و من عاشقش هستم!).
امير دولت آبادی، با کلافگی از جايش بر می خيرد و و در حالی
که عقب عقب به طرف در اتاق، راه می افتد،
می گويد: ( در ضمن، من تلفن منزلم را به شما داده بودم که اگر لازم شد به
آنجا تلفن بزنید. ولی شما، به بیمارستان ، به اتاقی زنگ زدید که همسرم در آنجا
بستری بود! ممکن است بفرمائید که از کجا می دانستید که همسرم در آن بیمارستان
بستری است!)
خانم صولت آبادی، حق به جانب به امیر خیره می شود و می
گوید:( خودتان گفتید. گفتید که باید بروید چون همسر پا به ماهتان در بیمارستان
...)
امیر لحظه ای به فکر فرو می رود و بعد می گوید:( شاید گفته
باشم! اما، قطعا به شما نگفته بودم که در کدام بیمارستان! درهرحال، خيلی ممنون که
به من اطلاع داديد!)
امیر ، دوباره همچنان عقب عقب به طرف در اتاق می رود که
خانم صولت آبادی از جایش برمی خیزد ومی گويد : ( در ضمن، به مأموران ساواک هم نگفتم که آن مرد را شما به بيمارستان آورده
ايد!).
امير دولت آبادی، می ایستد و با کنجکاوی می گوید: ( مگر از
شما پرسيدند که چه کسی، او را به بيمارستان آورده است؟).
خانم صولت آبادی، غش غش می خندد و می گويد: ( بعله که
پرسيدند، اما من بهشان نگفتم!).
امیر دولت آبادی با سوء ظن می گوید:(چرا نگفتید؟!)
خانم صولت آبادی، چهره در هم می کشد وپس از آهی عمیق که در اثر آن، غبارغمی
سنگين چهره اش را می پوشاند و چشم هايش پر از اشک می شوند، سرش را پائين می اندازد
و بغض کرده می گويد : ( نمی دانم!..... شايد!..... شايد فکر می کرده ام که.......
نمی دانم!.... شايد هم ...... ممکن است که..... چه می دانم!...... به هر حال، در
آن لحظه...... بگذريم! در هرحال، من به خاطر این مصیبتی که پیش آمده است، از صمیم
قلب متاسف هستم و به شما تسلیت می گویم.
البته، من، قبلا اطلاع داشتم. میدانستم!)
( از کجا می دانستيد؟!).
( داستانش را خوانده بودم، خیلی وقت پیش!).
( در کجا؟!).
( در یکی از این مجله ها).
امير دولت آبادی، همانطور که با سوء ظن به خانم صولت آبادی، خيره شده است و
دسته ی هفت تير را در پشت سرش ميان انگشتان دست راستش می فشارد، عقب عقب به طرف در
اتاق می رود و می گويد: ( به هر حال، خيلی ممنون که جريان اميرعلی آبادی را با من
در ميان گذاشتيد).
خانم صولت آبادی، با ترديدی متظاهرانه، قدمی به جلو می گذارد و می گويد : (
آدرسش را لازم نداريد؟).
( آدرس کی؟).
( آدرس امیر علی آبادی. همان دوستتان. همان خرابکاری که ساواک اورا با خودش
برد!).
(خانم! من که گفتم آن مرد دوست من نبود. یک رهگذری بود که اتفاقی جلوی ماشینم
پرید و ...)
( می دانم. بلی گفتید. حالا، من کاری به این کارها ندارم که اون مرد خرابکار
بود یا نبود! دوست شما بود یا نبود! من گفتم که اگر آدرسش را می خواهید...)
( مگر داريد شما؟!).
( معلوم است که دارم!).
( از کجا؟!).
( از پاکتی که توی جيبش بود. پاکت و
نامه ی داخلش را، مأموران ساواک از من گرفتند
و با خودشان بردند، اما آدرس پشت
پاکت را، قبلن توی دفتر بيمارستان يادداشت کرده بودم. همان آدرس را توی اين کاغذ
نوشتم. با خودم فکر کردم که شايد بخواهيد سری به خانواده ی بدبختش بزنيد!).
خانم صولت آبادی، تکه ی کاغذی را که از درون جيب رو پوشش بيرون آورده است، به
طرف امير دولت آبادی می گيرد و می گويد: ( بفرمائيد. اينجا است).
امير دولت آبادی، همانطور که دسته هفت تیر را با دست راستش در پشت سرش می
فشارد، کاغذ را با دست چپش می گيرد و می گويد: " ممنون" و همانطور که
سرسری نگاهی به نوشته ی روی آن می اندازد، به طرف در اتاق، عقب عقب می رود و به
جلو در که می رسد، می ايستد تا خانم صولت آبادی، در اتاق را برايش بازکند، اما
خانم صولت آباد، همچنان می ايستد و پس از آنکه لحظه ای به چشم های امیر دولت
آبادی خيره می شود، با لبخند، قدمی به
سويش بر می دارد و می گويد: (حالا واقعن می خواهيد برويد؟!).
امير دولت آبادی، به همان مقدار فاصله ای که خانم صولت آبادی، خودش را به او
نزديک کرده است، عقب می کشد و می گويد: ( بلی. متاسفانه وقت زيادی ندارم. خانمم در
خانه تنها است و.....).
(خانمتان در خانه تنها است؟! مگر ایشان را نکشته اید؟!)
( خانمم را کشته ام؟!).
( بلی. خانمتان، برادر خانمتان، مادر خانمتان و... آن بچه ...)
( شوخی تان گرفته است خانم؟! اين حرف ها، يعنی چه؟! لطفن در را بازکنيد!).
( در را بازکنم! چرا خودتان باز نمی کنيد؟!).
( چون، کليدش پيش شما است!).
خانم صولت آبادی، لبخند می زند و می گويد: ( پس معلوم شد که شما هم آن داستان
را می خوانيد!).
( کدام داستان، خانم! خواهش می کنم در را بازکنيد. نفسم دارد بند می آید!).
خانم
صولت آبادی، به طرف ميزش برمی گردد و یکی از کشوهای آن را باز می کند و از درون
آن، مجله ای را بيرون می کشد و خيلی خونسرد، پشت ميزش می نشيند و پس از تورق آن،
انگشتش را روی صفحه ای از آن مجله می گذارد و می گويد: ( اتفاقا، جای خوبش آمد.
جائی که مثل همین حالا است! اينجا! ... گوش کنيد تا برايتان بخوانم: بعله... کجا
بود؟! ... آها...اینجاست!..بعله ...... امير عشق آبادی، پشت در قفل شده، در حالی
که دسته ی هفت تيری را که زير کتش پنهان کرده است، ميان انگشتان دست راستش می
فشارد، دارد فکر می کند که با چه ترفندی می تواند از دست آن زنی که کليد در اتاق
را درميان انگشتان دست چپش پنهان کرده است که در صورت لزوم اگرآن خرابکار بخواهد
برای گرفتن آن کلید متوسل به زور شود، کلید را به سرعت ببلعد و......).
داستان
ادامه دارد.....
توجه:
الف: برای اطلاعات بیشتر در
مورد" امیر پرویزدولت آبادی " وغیره...، می توانید
به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت
گوگل کنید.
ب:"رمان کدام عشق آباد"
حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران-
پاریس-" منتشر شده است.