"کلام نود و ششم از حکایت قفس"
"- آزادش کنيد. دستور اعلحضرت است!-"
(باالاخره، نظر قطعی دکتر را فهميدی؟).
( نظر قطعی دکتردر باره ی چی؟).
( در باره ی اينکه پسر است يا دختر؟!).
( باز که داری حرفو عوض ميکنی امير! )
(حرفو عوض می کنم! کدوم حرف؟!)
(من ازت پرسيدم که توی میدون شهیاد،
برای چی يکدفعه از ماشين پريدی بيرون و دويدی به طرف اونور ميدون؟!).
( يکی از دوستان قديممو ديدم. سی سالی
ميشد که نديده بودمش. يعنی فکر کردم که
اون باشه. رفتم و ديدم که نيست. يک کسی شبيه اون بود!).
( طفره نرو امير! من، زن تو هستم! تو بايد به من بگوئی! من، نمی دانم، ولی
احساس می کنم که چيزهائی هست که داری از من، مخفی شان می کنی!).
امير، بسته ی سيگار را از درون داشپورت بيرون می آورد و به دنبال فندک است که
طاهره، با عصبانيت، خودش را پس می کشد و می گويد: ( مگر قول نداده بودی که .....).
امير، بسته ی سيگار را از پنجره به بيرون پرتاب می کند و پايش را روی پدال گاز
می فشارد و ماشین از جایش کنده می شود و
می گوید: ( باشد! دیگه سیگار نمی کشم! خوب شد؟!).
در همان زمان، در شهرداری تهران، جلسه اضطراری – شبانه- رئیس با مسؤلان قسمت های مختلف بیشتر از حد معمول
طول کشیده شده است و منشی از سر بیکاری
مشغول خواندن داستان پاورقی ای مجله زن روز شده است:
(پرسیدم دختر و دامادتان الان در کجا هستند؟)
سرگرد اکبر دولت آبادی این سوی میز نشسته است و آن کسی که اورا برای بار دوم
مورد خطاب قرار داده است، شخص امنیتی بلند بالائی است با اسم مستعار گربه بزرگ و
سرگرد نه تنها بازهم به او پاسخ نمی دهد بلکه از موضع قدرت با سکوت معناداری به گربه ی بزرگ خیره می شود و گربه ی بزرگ
همچنانکه دارد با سرگرد حرف می زند، در شيشه ی جوهر را بازمی کند و بعد هم، مشغول
سرهم کردن قطعات خودنويسش می شود که روی ميز پراکنده شده اند.
در سمت راست و نزديک به ميز گربه ی بزرگ،
ميز ديگری است که کبوتر- نام
مستعار امنیتی منشی گربه بزرگ - پشت آن نشسته است و هر از گاهی، چيزهائی را ياد
داشت می کند و مآمور امنیتی دیگری هم در اتاق حضور دارد بانام مستعار – گربه
کوچک- که دارد نا آرام و عصبی در اتاق قدم
می زند و به دلیل سکوت سرگرد در مقابل سؤال گربه ی بزرگ، ناگهان از کوره در می رود
و با عصبانيت رو به سرگرد می کند فریاد می زند: " چرا جواب نمی دهی؟!".
سرگرد، اول با بی تفاوتی به گربه کوچک نگاه می کند، اما به ناگهان برافروخته
می شود و تقريبن از جايش برمی خيزد که..... گربه ی بزرگ به گربه ی کوچک ، اشاره می
کند و گربه کوچک، خودش را از سرگرد کنار می کشد و سرگرد هم دوباره روی صندلی اش می
نشيند و با عصبانيتی فروخورده، می غرد: ( گوشم به شما است! لزومی هم به فرياد
کشيدن نيست! خسته هستم. جناب سرهنگ نویدی من را مرخص کرد و هنوز چند قدمی از
ساختمان دور نشده بودم که مآموران شما ، مرا، دست و پا بسته مثل جسدی
انداختند عقب ماشين و آوردند به اينجا و حتا اجازه نداده اند پلک هايم را روی هم
بگذارم. حالا هم از همسرمریضم اطلاعی ندارم و ديگر مغزم کار نمی کند – رو به گربه
ی بزرگ - بفرمائيد. فرمايشتان را
بفرمائيد!).
گربه بزرگ می گوید:(نگران نباشید. ما از همسرتان اطلاع داریم. حالشان خوب
است. پرسيدم که دختر و دامادتان، الان کجا
هستند؟).
( من، از کجا بايد بدانم؟! از آن شب
که به خانه ام ريخته اند تا همين حالا ممنوع الملاقات بوده ام!).
( ولی شما، اطلاع داشته ايد که دامادتان در گذشته ها، فعاليت سياسی غير قانونی
داشته است!).
( خير).
(در اينصورت، آيا عجيب نيست که آدمی مثل شما که نظامی هستيد، دخترتان را به
فردی بدهيد که بر عليه نظام فعاليت می کند؟!).
( بنده از چنان فعاليت هائی که شما می فرمائيد، بی خبر هستم).
( چرا شما، بر خلاف تعهدی که داده ايد، وقتی پسرتان احمد، به منزلتان آمده است، او را به نهادهای ذی ربط، معرفی
نکرده ايد؟!).
( گفتم که پسرم احمد به خانه ی من نيامده است!).
(دلايل کاملن روشنی در دست است که احمد، پس از سر زدن به منزل دامادتان به خانه ی شما آمده است . شما وظيفه داريد که
به عنوان يک نظامی قسم خورده با ما همکاری کنيد تا از خطری که حتا خود فرزند شما
را تهديد می کند، جلوگيری شود!).
(شما که دلايل کافی و روشنی در دست داريد، پس ديگر دنبال چه هستيد؟! نکند
دنبال اين هستيد که يک افسر پير ارتش به شما بگويد که او، سردسته ی همه ی اين گروه
های مخفی و آشکاری است که در گوشه و کنار مملکت، امنيت شما را به خطر انداخته
اند!).
( امنيت، تنها مال ما نيست سرگرد! امنيت شماهم هست!).
( ولی اينطور که شما رفتار می کنيد، معلوم می شود که تنها امنيت شما ها به خطر
افتاده است و تنها اين شما هاهستيد که دلتان به حال اين مملکت می سوزد!).
گربه کوچک، خودش را به پشت صندلی سرگرد می رساند و دهانش را می برد دم گوش
سرگرد و با تهديد می گويد: " سرگرد! ما را مجبور نکن که....." و با
اشاره ی گربه ی بزرگ، حرفش را می خورد و از صندلی سرگرد دور می شود و دوباره شروع
به قدم زدن در اتاق می کند و گربه ی بزرگ، با مهربانی و احترامی ساختگی، به حرفش
ادامه می دهد و می گويد: ( آيا به نظر شما، تصافی است که همه ی فرزندان شما که
بايد حافظ اين نظام باشند، بغل گوشتان، برعليه اين نظام توطئه کرده اند و هنوزهم
دارند می کنند و شما هم هيچ گونه کوششی برای بی اثر کردن آن توطئه های آنها نمی
کنيد؟!).
(مگر من، علم غيب داشته ام و يا دارم که در کله ی اطرافيان من چه می گذشته است
و حالا، دارد چه می گذرد؟!).
( فرزند بزرگتان امير پرویز دولت آبادی، الان در کجا است؟).
( امير را، سی سال پیش کشتم!).
( شما اورا نکشتید سرگرد. اورا زنده کردید!
البته من، احساس شما را عمیقا درک می کنم. چون خودم هم، يک پدر هستم به همين دليل هم هست که فکر می کنم
شايد شما، به دليل ناراحتی وجدانی که پس از لودادن پسر بزرگتان داشته ايد، نمی
خواسته ايد که با لودادن پسر کوچکتان، بعدها به همان ناراحتی وجدانی دچار شويد که
در مورد پسر بزرگتان دچار آن شده بوده ايد و.... بنابراين، او را...... فراری داده
ايد!).
( احمد به خانه ی من نيامده است. همين!).
( اما، از طرفی هم چون خودم، يک نظامی هستم،
به عنوان يک نظامی قسم خورده می فهمم که شما بايد مسئوليت کاری را که کرده
ايد بپذيريد و به آن اعتراف کنيد تا شايد.....).
( بسيار خوب! اعتراف می کنم! اعتراف می کنم که به عنوان يک پدر، اگر فرزند
کوچکم به خانه ی من آمده بود، حتمن او را فراری می دادم تا مثل مورد پسر بزرگم،
دچار عذاب وجدان نشوم! و بعد هم مثل يک نظامی قسم خورده می آمدم و خدمت شما اعتراف
می کردم. ولی متاسفانه، نه تنها احمد به
خانه ی من نيامده است ، بلکه مدت دو سال است که از سرنوشت او بی خبر هستم و خود شما که پدر هستيد، می فهميد که من در طول
اين دوسال، چه ها که.....).
تلفن، زنگ می زند. گربه بزرگ گوشی را بر می دارد و جلوی گوشش میگيرد
و...ناگهان، از جايش می پرد و خبردار می ايستد و رو به تلفن می گويد: "
بلی؟!........ بلی خودم هستم تيمسار! ...امر بفرمائيد!...بلی!.. بلی!..اطاعت می
شود!...همين الان قربان!.... چشم!... اطاعت می شود!".
گربه بزرگ، گوشی را می گذارد و همانطور که سرپا ايستاده است، رو به سرگرد می
کند و می گويد: ( خوشبختانه، جسد ها، پيدا شده اند! اميدوارم که ما را به دليل سوء تفاهمی که پيش آمده بود،
ببخشيد! ديگر عرضی ندارم. بفرمائيد!... می توانيد تشريف ببريد!).
سرگرد، لحظه ای به او خيره می شود و بعد از جايش بر می خيزد و به طرف ميز گربه
ی بزرگ می رود و با پوزخندی بر لب،
دستش را دراز می کند به سوی او و می گويد:
( با سر يا بدون سر؟!).
گربه ی بزرگ، در همان حال که خم می شود و با احترام غلو آميزی، دست سرگرد را
می فشارد، می گويد: ( متوجه ی منظورتان نمی شوم!).
سرگرد، رو به طرف در اتاق راه می افتد و با نگاه معنا داری، به گربه ی
کوچک که حالا، مات و مبهوت کنار ميز گربه
ی بزگ ايستاده است ، می گويد: ( از ایشان بپرسید!منظورم به همان جسدهائی است که
فرموديد پيدايشان شده است!).
گربه ی بزرگ، سرگرد را تا خروج از اتاق، بدرقه می کند و کلافه و گيج و منگ، بر می گردد به طرف ميزش و
می افتد روی صندلی و سرش را ميان دست هايش می گيرد. گربه ی کوچک، می گويد: (کی
بود؟!).
گربه ی بزرگ می گويد: ( تيمسار!).
( کدوم تيمسار؟!).
( تميسار اصغردولت آبادی! گفت: " آزادش کنيد. دستور اعلحضرت است!").
گربه ی کوچک، روی زمين می نشيند و از خنده ريسه می رود و همچنانکه سرش را به
ميز می کوبد، می گويد: ( عجب رودستی خورديم! عجب رودستی!).
(رودست از کی؟!)
(از جولاشگا!)
داستان ادامه دارد........ ..........
توجه:
الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " و "سرگرد اکبر دولت آبادی " و "تیمسار اصغر دولت
آبادی" وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان
کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.
ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال
2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.
ج: برای اطلاعات بیشتر در مورد "جولاشگا" می توانید
"رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و
غایب" را در اینترنت گوگل کنید.
د: "رمان
آوارگان خوابگرد" از همین قلم، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال
2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت
" انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.
