"کلام هشتاد و چهارم از حکایت قفس"
"-بریده شدن سر دکترعلفی، مشهور به حاج احمد
محمدی دولت آبادی، در بایگانی شهرداری تهران -"
....سرگرد اکبردولت آبادی، همچنانکه شروع به پوشيدن لباس
نظامی ای می کند که ازدرون کمد بيرون آورده است، به پسرش احمد میگوید: ( بدو! بدو از
پشت بام. از پشت بام، می پری روی نانوائی و از نانوائی هم، می پری به کوچه ی خيام.
معطل نکن!....بدو!).
مهربانو، مادر احمد، ترسيده و حيران به طرف سرگرد می رود و
معترضانه می گوید: ( چی شده مرد؟! اين وقت شب، اون لباس ها را برای چی می پوشی؟!
آخه، تو که بازنشسته هستی!).
سرگرد باخشم در خودش می غرد و می گوید:(اينقدرسؤال نکن زن!
برو! برو، هرچی پول و مول داری بده بهش که بره! بدو!)
مهربانو، در حالی که با احمد، به طرف در اتاق می رود: (
آخه، سربازی نرفتن که اينهمه بگير و ببند
نداره!).
احمد، نرسيده به در اتاق، بر ميگردد به طرف سرگرد و می پرد
و دست او را می بوسد: ( ببخشيد!).
سرگرد هم اورا در آغوش می گیرد ودر همان حال، بغض کرده زیر
گوشش زمزمه می کند: ( برو! برو! بدو! فقط يادت باشد که امشب، اينجا نبوده ای و من
و مادرت هم، از هيچ چيز، خبر نداريم، بدو!)
حالا،
صبح همان شب است که پسردیگر سرگرد اکبر دولت آبادی -امیر پرویزدولت آبادی- در
بایگانی محل کارش در شهرداری تهران،همانطور که مشغول شماره گذاری پرونده هاست دارد
به وضعیت حاملگی همسرش طاهره می اندیشد:
طاهره، دفعه ی اولی که حامله شده بود، بچه را
انداخته بود. دفعه ی دوم، بچه، مرده به دنيا آمده بود و ايندفعه، پس از حامله شدن،
طاهره ، به دستور دکتر ابوالضل دولت آبادی که از دوستان بسيار نزديک امير پرویزبود،
از کارش مرخصی دو ساله گرفته بود و زير نظر دکتر، نه ماه پراز اميد و نا اميدی را
پشت سر گذاشته بود و همه چيز هم تا آن لحظه، به خوبی و خوشی پيش رفته بود و در
آخرين دفعه که دکتر معاينه اش کرده بود، با چنان اطمينانی از سلامتی بچه سخن گفته
بود که امير پرویز و طاهره، جرأت کرده
بودند راجع به اسمی که که قرار بود روی بچه شان بگذارند، صحبت کنند. آپارتمانی که
در آن زندگی می کردند، چهار خوابه بود. اتاق خواب. اتاق کار امير. اتاق کار طاهره
و يک اتاق هم، اتاق خواب ميهمان. طاهره، پس از اطمينان به وجود بچه ای که خواهد داشت،
اتاق ميهمان را اختصاص داده بود به اتاق بچه. اتاقی با کاغذ ديواری و پرده های
رنگارنگ و تخت و ننوی و اسباب بازی و لباس های زير و و لباس های رو و ... حتا، در
مورد نگهداری بچه هم تقسيم کار کرده بودند و داشتند آماده می شدند برای تغييراتی
که با آمدن مسافر کوچولوشان، بايد در
برنامه ی زندگيشان داده می شد. ساعت خواب، ساعت بيداری و اينکه در ساعات اداری که هر دوبايد به سر کارشان می رفتند ،
بچه را به چه کسی بسپارند؛ به مهد کودک و يا بگذارندش پيش مادر طاهره و ....
( صبح
جناب اميرپرویزخان دولت آبادی، بخير!).
( صبح
آقای کمالی عزيز هم، بخير. حالتان چطور است).
( به
مرحمت دوستان، خوب است. حال شما چطور است؟).
( حال ما
هم بد نيست. ميگذرد).
( کارها
چطور پيش می رود اميرخان؟!).
( خوب
است. کار است ديگر!).
( پرونده
ای، چيزی مفقود شده است؟!).
( خير.
چطور؟!).
(آخه،
همه ی قفسه ها بهم ريخته اند!).
( دارم
شماره گذاريشان می کنم).
(می
بخشيد آقای دولت آبادی که دارم فضولی می کنم! ولی بهتر نبود که صبر می کرديد تا
خود آقای بايگان، برگردند و آنوقت.....).
(آقای
بايگان مگر بازنشسته نشده اند؟!).
( خير.
البته درخواست کرده بودند، اما موافقت نشد. ايشان کسالت داشتند. قرار شد که برای
آزمايشات لازم، يک چند روزی را در بيمارستان، بستری شوند).
در همین
لحظه، دوست امیر پرویز- حميد فولادی- سرفه کنان وارد اتاق محل کارش می شود که در
پشت بایگانی واقع شده است و از لابلای
سرفه هايش، واژه هائی رنگارنگ به بيرون پرتاب می شوند؛واژه هائی که صدای شدید سرفه
هایش مانع شنیدن آن ها می شوند. به همین دلیل، امير دولت آبادی با گفتن اینکه
"یا حرف بزن یا صحبت کن!" از
جايش بر می خيزد و برای آوردن پرونده ای، در پشت قفسه ها نا پديد می شود وآقای
کمالی که تازه از" زندانی سياسی "بودن حميد فولادی، با خبر شده است،
برای سر حرف باز کردن با حمید فولادی ، همان سرفه های او را بهانه قررار می دهد وخودش
را به طرف پنجره ای می کشاند که بايگانی را به اتاق حميد فولادی وصل می کند و پس
از سرک کشيدن به درون اتاق، می گويد: ( خدا بد ندهد جناب فولادی! سرما خورده ايد؟!).
( خير).
( اوضاع
و احوال زمانه چطور است جناب فولادی؟).
( زير
سايه ی آقای کمالی بزرگ، همه چيز، در امن و امان است).
( چه می
شود کرد، جناب فولادی؟! از قديم گفته اند که زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز.
مگر غير از اين است؟!).
( هرچه
شما بفرمائید جناب کمالی! از بالا چه خبر؟!)
( کدام
بالا قربان! بنده کجا، بالا کجا؟!).
(می
گویند شهرشلوغ شده است!)
(منظورتان
چیست جناب فولادی؟!)
( فکرتان
به جاهای بد بد نرود! منظورم، همين شهرداری خودمان است! می گويند که بين طبقه ی
بالا و طبقه ی پائين، اسباب کشی راه افتاده است. يک عده را دارند می برند طبقه ی
بالا که به جايش، يک عده ی را از طبقه ی
بالا بياورند به طبقه ی پائين!).
( ببرن
بالا و بياورند پائين. از قديم گفته اند که آهسته بيا، آهسته برو که گربه شاخت
نزند!).
آقای
کمالی، سيگار روی لبش را آتش می زند. در
همان لحظه، ارباب رجوعی، در آن سوی پيشخوان بايگانی ظاهر می شود. آقای کمالی، می رود به طرف پيشخوان و از او می پرسد: ( چکار
داری پدر جان؟).
ارباب
رجوع می گوید:(برای تشکيل پرونده آمده ام).
حميد
فولادی، جلوی پنجره ظاهر می شود و رو به ارباب رجوع می گويد: ( مسئول بايگانی،
ايشان نيستند. مسئول بايگانی، آقای دولت
آبادی هستند پدر جان – داد می زند- آقای دولت آبادی!).
امير پرویز
دولت آبادی، از پشت قفسه ها، بيرون می آيد.
آقای کمالی، با دلخوری، خودش را از جلوی پيشخوان، به کناری می کشاند. اميرپرویزدولت
آبادی می ايستد جلوی پيشخوان و رو به پيرمرد می گويد: ( بعله؟).
( برای
تشکيل پرونده آمده ام آقا).
(تشکيل
پرونده، راجع به چی؟).
( البته،
چند سال پيش، تشکيل داده بودم، ولی....).
( شماره
ی پرونده ی قبلی را داری؟).
( نخير).
( اسمت
چيه؟).
( حاج
احمد محمدی).
( اسمت
برايم آشناست! چند دقيقه صبر کن. فکر میکنم که يه جائی ديده باشم).
امير
دولت آبادی، پشت قفسه ها ناپديد می شود. آقای کمالی، به طرف پيرمرد می رود: (
پرونده، راجع به چه بوده است، پدرجان؟).
( ای
آقا! داستانش مفصله. سرتان را درد نياورم. حدود چند سال پيش .....).
ميان قژ
و قژ پاشنه ی در بایگانی و سرفه های حميد فولادی، امير دولت آبادی، با پرونده ای
در دست، از پشت قفسه ها، بيرون می آيد و رو می کند به پیرمرد ارباب رجوع و می گوید:
( گم شده پيدا شده!).
و سپس، پرونده را می گذارد روی پيشخوان و پيرمرد با دهان نيمه
باز، به پرونده خيره می شود و با تعجب می گوید: ( نه؟! باور نمی کنم!).
امير
دولت آبادی، پرونده را باز می کند. و در حالی که از درون پرونده، خون فواره می زند،
می گوید : ( باور کن پدر جان. باورکن! بيا، اينهم عکست!).
پيرمرد، به عکس روی پرونده نگاه می کند ودر همان
حال،دست امير را می قاپد: ( بگذار دستتو ببوسم!).
امير، دستش را عقب می کشد: ( نه پدر جان! شما،
جای پدر بزرگ من هستی!).
پير مرد،
دوباره خودش را می کشاند به روی پيشخوان: ( بگذار دستتو ببوسم! به جون بچه ات که
باس بگذاری دستتو ببوسم!).
صدای
حميد فولادی، از سوی پنجره می آيد که داد می زند: ( آقای دولت آبادی، هنوز بچه
ندارد. توی راه است!).
آقای
کمالی، خودش را به سوی پيشخوان می کشاند و همانطور که از گوشه ی چشم، پرونده را از
زير نظر ميگذاراند، به پير مرد می گويد : ( حالا، مگر پرونده راجع به چه هست که از
پيداشدنش، اينقدر خوشحال شده ای پدرجان؟!).
پیرمرد
قدمی به سوی آقای کمالی برمی دارد و می گوید:( چند سال پيش که کارم با آن صولتی از
خدا بی خبر، کشيده بود به دادگاه، آمدم همينجا و درخواست کردم که يک نسخه از
پرونده ام را بدهند که با خودم ببرم به دادگاه که آن بايگان از خدا بی خبر، گفت
فردا بيا! فردا که آمدم، گفت که پرونده بايد از مرکز بيايد که هنوز نيامده است!
داد و بيداد کردم، منو انداخت بيرون. دادگاه هم تشکيل نشد. رفتم سروقتش! توی
کارخونه. کارخونه ی صولتی. خود صولتی، توی وزارت کشور کار ميکنه، اما کارخونه هم
داره. تلفن زد و اومدن و منو بردن کلانتری و بعد هم، دوسال زندون برام بريدن!).
صدای
حميد فولادی، از سوی اتاقش می آيد که داد می زند: ( به چه جرمی؟!).
(
خرابکاری آقا! به جرم خرابکاری! از خدا بی خبرا، گفتن که به دولت توهين کردم. قصد
داشته ام که کارخونه رو با کارگراش آتيش بزنم! دو سال، من پيرمرد رو انداختن توی
زندون، بيگناه! بيگناه بيگناه!).
آقای
کمالی، پيشخوان را بلند می کند و می رود به قسمت ارباب رجوع و صندلی ای را به
پيرمرد نشان می دهد که بنشيند و خودش هم کنار پيرمرد، روی صندلی ديگری می نشيند و
می گويد: ( البته، اين قضيه ی گم شدن پرونده، نمی تواند به آقای بايگان، ربط داشته
باشد پدرجان! ولی قضيه کارخانه و اينطور چيزها که می خواسته ای آتش بزنی و....).
پيرمرد،
با عصبانيت، از روی صندلی بلند می شود و می گويد: ( کی ميخواسته آتيش بزنه؟! کدوم
آتيش؟!.چطور ربط ندارد؟! پرونده، بال در آورده است و خودش غيبش زده است؟! ربطش به
اين است که پارتی بازی کردند و من بدبخت را، دوسال انداختند توی هولوفدونی! ربطش
به اينه که اين مملکت، قانون نداره!).
آقای
کمالی هم از جايش بر می خيزد: ( يعنی چه مملکت قانون ندارد؟!).
( لا اله
الا الله!....نذار دست از دهنم وردارم! من، دوسال، بی خود و بی جهت، زندون بودم!
به من نگو يعنی چه! فهميدی؟!).
. آقای
کمالی، چاقوئی از جيبش بيرون می آورد و سر ارباب رجوع را، از تنش جدا می کند و بعد
هم، پرواز کنان، خودش را می رساند به جلوی در اتاق رئيس و می خواهد وارد اتاق شود
که منشی رئيس، از پشت ميزش داد می زند: ( کجا آقای کمالی؟! ايشان، جلسه دارند!).
آقای
کمالی داد می زند که:( کار واجبی است!).
و تا
منشی به خودش بجنبد، آقای کمالی، در اتاق رئیس را باز می کند و وارد اتاق می شود.
در همان لحظه، آقای رئيس، سرش را از ميان پاهای جسدی که روی ميزش، دراز کرده است،
بيرون می کشاند و رو به آقای کمالی، فرياد می زند: ( چيه! چه خبر شده است؟!).
در همین
لحظه، منشی، از پشت سر آقای کمالی، به درون می جهد و فرياد می زند: ( قربان! باور
بفرمائيد که به آقای کمالی گفتم که شما جلسه داريد، ولی گوش نکردند!).
آقای
کمالی خودش را به جلو می کشاند و همراه با اشاره لب و چشم ، پچپچه کنان می گوید :
( کار مهمی پيش آمده است قربان!).
( چه کار
مهمی؟!).
آقای
کمالی اشاره به سر خون چکانی می کند که در دست دارد و می گوید:(سر، آورده ام
قربان!).
( سر چه
کسی را؟!).
(سر همان
دکتر علفی، ملقب به حاج احمد محمدی دولت آبادی که دنبالش بودید قربان!).
(بسيار
خوب! بگذاريد روی ميز. از اين به بعد هم، بدون اجازه ی منشی، وارد اتاق نمی
شويد!).
(خيلی
معذرت می خواهم قربان! ولی خودتان فرموديد که هر وقت خبری، چيزی، راجع به دکتر علفی مشهور به حاج احمد محمدی دولت آبادی
داشتم، فورن خبرتان کنم! به همان دليل هم، امروز که رفته بودم به بایگانی برای
سرزدن به این امیر پرویز دولت آبادی مشکوک و آن حمید فولادی کمونیست و...).
( بسيار
خوب! بسيار خوب! حالا بفرمائيد بيرون! می بينيد که فعلن سرم شلوغ است!
بعدن!....بعدن!).
داستان ادامه دارد.....
.......................................
توضیح:
الف:برای
اطلاعات بیشتر در مورد " عقاب دوسر" و " دکتر علفی" و
"حاج احمد محمدی دولت آبادی" ، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را
در اینترنت، گوگل کنید.
ب: "رمان کدام عشق آباد" از
همين قلم - ، حدود بیست و پنج سال پیش،
يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از
کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است، مراجعه کنید.
