چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۴۰۵

کلام صدم از حکایت قفس" "– فراموش کن عزیزم. برو که طاهره جانت منتظر است!-


" کلام صدم از حکایت قفس"

"فراموش کن عزیزم. برو که طاهره جانت منتظر است!-"

 

.......مرد می گوید:( رسيديم آقا؟!).

امیر با عصبانيت فروخورده ای ،  سرش را به سوی او برمی گرداند و دهانش را بازمی کند  که بغض پيچيده در گلوی خود را، گلوله کند و.....، اما ، چهره  آن مرد، در سایه روشن تاریخی که او از آن پای به جهان گذاشته بود، به ناگهان، چهره "مردم" می شود. چهره ی همان مردمی که در آن شب گذائی، هوشنگ برآنها تاخته بود و حمید  به دفاع از آنها برخاسته بود و و گودرز، شعر "چرا نکنم فکر نان" را ، با الهام گرفتن از آن شب سروده بود .

 امیر روی از مرد بر می گرداند. چراغ سقف را خاموش می کند. داشپورت را با خشم، می بندد. ماشين را می گذارد توی دنده. پدال گاز را می فشرد و ازجايش کنده می شود. صدای " گودرز"  از فراسوها می آید که بغض آلوده می خواند:

چرا نکنم فکر نان!

چرا؟!

 هنوز قرض پدر، بدهکارم

و

سفته های جوانی مادرم، شده برباد! 

چرا نکنم فکر نان!

چرا؟!

پس از چند دقیقه ای رانندگی و به چپ و راست پیچیدن ها، سرانجام، امیر به بیمارستان می رسد. وارد پارکینگ می شود و پس از پارک کردن درگوشه ای، خودش از ماشن پیاده می شود و همزمان به مرد  می گوید: ( رسیدیم. پیاده شو)

مرد، بچه پیچیده درپتورا برمیدارد  و با عجله از ماشین  پائین می پرد. امیر درماشین را قفل می کند و به مرد می گوید:" بیا دنبالم" و خودش راه می افتد به طرف در ورودی ساختمان و پس از وارد شدن، به طرف گیشه اطلاعات می رود  و قضیه را با مسؤل اطلاعات  که پشت گیشه نشسته است، در میان می گذارد. مسؤل اطلاعات پس از شنیدن توضیحات امیردر حالی که به چند ردیف صندلی نزدیک به اطلاعات اشاره می کند، می گوید:( متوجه شدم. لطفن، آنجا بنشينيد تا من پی گيری کنم. اميدوارم که جای خالی ای مانده باشد).

امير، از مسئول اطلاعات تشکر می کند و از مرد می خواهد که روی نيمکت، نزديک به اطلاعات بنشيند و خودشبا عجله  می رود به طرف تلفنی که روی ديوار نصب شده است و سکه ای در آن می اندازد و شماره ی منزلش را می گيرد. مادر همسر امیر گوشی را بر می دارد و تا صدای امير را می شنود، معترضانه می گويد: " پس، کجا هستي اميرخان!".

( توی بيمارستان!).

( بيمارستان؟!).

( توی راه، يک نفر، بچه ی مريضش روی دستش مانده بود و می خواست که برسانتش بيمارستان. وسيله نداشت، مجبور شدم برسانمش. طاهره حالش چطور است؟!).

( آخه، اميرجان! کسی که زن پا به ماهش، توی خانه منتظر است ، آنوقت می رود که با ماشينش.....).

( نمی شد! نمی شد وسط خيابان همانطور رهایش کرد! بچه اش داشت توی بغلش می مرد!).

( آخه اميرجان! زن خودت، اينجا داره ازدرد به خودش می پيچه و منتظره که تو بيای و برسونيش بيمارستان، اونوقت تو رفتی که .....).

( راست می گوئيد. حق با شما است، اما نمی شد.  نميشد که نرسانمش.  حالا هم فکر می کنم تا خودم را برسانم به خانه دير بشه. لطفن تلفن بزنين به آژانس. يه ماشين بگيرين و طاهره را برسانيد به بيمارستان.  من هم از اينجا خودم را می رسانم. حالش چطوره؟).

( چه حال و احوالی؟! داره همينجور از درد به خودش می پيچه!).

( ميتونم با هاش حرف بزنم!).

( با اين حالی که داره، می خوای بهش بگی که چه دسته گلی به آب داده ای؟!).

( پس، لطفن، فورن تلفن بزنين به آژانس. خيلی ممنون. خدا حافظ).

تا امير گوشی تلفن را می گذارد، صدای مرد از سوی اطلاعات می آيد که دارد با مسئول اطلاعات، بگو و مگو می کند و فرياد می زند:" پس من، با اين بچه ی مريض چه خاکی به سرم بريزم!". مسئول اطلاعات که سرش شلوغ است و مدام در حال برداشتن و حرف زدن و گذاشتن گوشی های تلفن است، می گويد: " من، سعی خودمو کردم پدرجان! با بيمارستان های ديگه هم تماس گرفتم. متاسفانه، جا ندارند. ميگن همه ی دستگاهاشون پر است!". امير که حالا کنار مرد ايستاده است، با عصبانيت،  رو به مسئول اطلاعات می کند و می گويد: ( پس، تکليف اين بچه که دارد جلوی ما، پرپر می زند، چه می شود؟!).

مسئول اطلاعات، در حالی که گوشی تلفن را می گذارد، می گويد: ( من متاسفم! کار ديگری از دستم ساخته نيست!).

( همين! فقط متاسف هستيد؟!).

( آقای عزيز! اگر شما جای من بوديد، منطقن، چه می کرديد! می گويند دستگاه خالی ندارند. انتظار داريد که خودم را تبديل به يک دستگاه کنم؟!).

( نه خانم عزيز! منطق می گويد که شما نمی توانيد خودتان را تبديل به يک دستگاه کنيد و من هم، منطقن نمی توانم چنين انتظارغير منطقی ای از شما داشته باشم. ولی،  اگر اين بچه، زبان باز کند، می تواند با همان منطق درد و رنجی که دارد می کشد، به ما بگويد که چرا نبايد توی يک چنين دستگاه عريض و طويلی،  يک جای خالی برای او باشد!).

مسئول اطلاعات، برای لحظه ای به امير خيره می شود و بعد، می گويد: ( بهتر است که خودتان برويد و اين را از خود دستگاه سؤال کنيد!).

مسئول اطلاعات، روی از امير بر می گرداند و گوشی تلفنی که تا به حال در حال زنگ زدن بوده است بر می دارد. امير، به سمتی که مرد در آنجا ايستاده بوده است نگاه می کند.  مرد در آنجا نيست.  اين گوشه و آن گوشه ی سالن را از زير نظر می گذراند،  مرد را نمی يابد، از در ساختمان بيرون می زند. پايش که به حياط بيمارستان می رسد،  صدای جيغ های دردناک کودک را می شنود که از درون تاريکی فضای آن سوی درخت ها می آيد. از جايش کنده می شود و خودش را به آنجا می رساند. مرد، بچه  را روی زمين گذاشته است وشيون کنان  و بر سر زنان، دور او می گردد و به زبانی که برای امیر نا آشنا است،  چيزهائی می گويد و تا چشمش به امير می افتد،  به سوی کودک  حمله ور می شود. امير از جايش می پرد و خودش را به  مرد می رساند و او را از پشت، محکم می گيرد و با فرياد تقاضای کمک می کند. نگهبانی از بیمارستان  و چند نفر ديگر که در آن حوالی هستند، با شنيدن صدا، خودشان را به آنجا می رسانند. مرد کف بر دهان آورده است.  مهار ش می کنند. با خودشان می برند به درون ساختمان. امير هم، کودک پیچیده شده در پتورا که همچنان جيغ می کشد، از روی زمين بر می داد و به آن ها میپيوندد.  مرد دچار تشنج های عصبی شده است. مسئول اطلاعات، اورژانس را خبر می کند. دکتری می آيد.  مرد و کودکش را معاينه می کند و  دستور می دهد که بستری شان کنند. مسئول اطلاعات، پس از بستری کردن مرد و کودک، به سوی امير می آيد که در گوشه ای از سالن، روی صندلی نشسته است و سرش را ميان دست هايش گرفته است:

( معذرت می خواهم. شما، فاميل اين مرد هستيد؟!).

امير سرش را از ميان دست هايش بيرون می کشد و با حالتی که انگار از خواب بسيار عميقی بيدار شده باشد، برای لحظه ای به مسئول اطلاعات خيره می شود و بعد ، می گويد: ( خير. توی خيابان، پريد جلوی ماشينم. می خواست که بچه اش را برسانم بيمارستان. منهم رساندمش).

( بايد اسمش را توی دفتر بنويسم. خودش که نمی تواند حرف بزند. گفتم شايد شما، اسم و آدرسی، چيزی از او داشته باشيد).

(اسمش، امير است.  وقتی توی ماشين می رساندمش گفت ).

(به شما نگفت که فاميلش چيست؟ کارش چيست؟ کجا زندگی می کند؟).

( نه. از فاميلش اطلاع ندارم. فقط گفت که کارگر کوره پزخانه است).

( کدام کوره پزخانه؟).

( اطلاع ندارم. نپرسيدم).

( آدرس فاميلی، آشنائی چيزی نداد؟).

( خير).

( به هر حال، تهرانی نيست. اهل شهرستانی، دهاتی جائی بايد باشد. به شما نگفت که اهل کجاست؟).

(يک چيزهائی می گفت. درست متوجه نشدم. می گفت که اهل  حسين آبادی، علی آبادی، حسن آبادی ، عشق آباد، دولت  آباد ويک همچين جاهائی . حالا، حالش چطور است؟).

( دچار شوک شده است. فعلن، دکتر دستورداد که يک آرامبخش قوی به او تزريق کنند).

( بعدش چه می شود؟).

( بايد منتظر شد. در اين موارد، همه چيز امکان دارد اتفاق بيفتد).

( من می توانم بروم؟)

(بروید؟!)

( متاسفانه، من نمی توانم بيشتر در اينجا بمانم. داشتم می رفتم که خانم خودم را برسانم به بيمارستان. موقع وضع حملش شده بود که.....).

( پس چرا همينطور نشسته ايد؟!).

( تلفن کردم که او را با آژانس برسانند بيمارستان).

( شما ديگر چه جور شوهری هستيد؟! همسرتان دارد.....).

مسئول اطلاعات را صدا می کنند. در حالی که راه می افتد به طرف اطلاعات، رو به امير می کند و می گويد: ( به هر صورت، ماندن شما در اينجا بی فايده است. من، هر کمکی از دستم بر بيايد، برايشان انجام می دهم. راجع به مسئله ی مالی شان هم نگران نباشيد- چشمک می زند- ، توی اين دستگاه عريض و طويل " مفت خور"، هميشه يه سوراخ هائی پيدا ميشه که بشه اينجور فقير و بيچاره ها را توش چپوند!).

با رفتن مسئول اطلاعات، امير از جايش بر می خيزد. به طرف تلفن ديواری می رود. سکه ای در آن می اندازد و شماره ی منزلش را می گيرد. کسی  گوشی را بر نمی دارد. تلفن را قطع می کند و به طرف در خروجی راه می افتد. به جلوی در که می رسد، لحظه ای مکث می کند.  بر می گردد به طرف تلفن. سکه ای را که انداخته است، بر می دارد. در جيبش می گذارد و در همان حال می رود به سوی  اطلاعات. قلم و کاغذی از جيبش بيرون می آورد. اسم و آدرس و شماره ی تلفن خودش را روی کاغذ می نويسد. می گذارد جلوی مسئول اطلاعات : ( اين، اسم و آدرس و شماره ی تلفن من است. اگر موردی پيش آمد که به من احتياج داشتند، لطفن مرا در جريان بگذاريد).

مسئول اطلاعات، تکه ی کاغذ را بر می دارد. آن را از زير نظر می گذراند: ( اين، اسم و آدرس و شماره تلفن خود شما است؟).

( بلی).

( آقای دولت آبادی؟!).

( درست است. امير پرویز دولت آبادی).

( ولی، شما که قبلن گفتيد امير عشق آبادی هستید؟!).

( من، گفتم؟!).

( بلی. وقتیکه آمديد به اطلاعات، خودتان را امير عشق آبادی معرفی کرديد!).

( اين، غير ممکن است).

( شايد هم علی آباد..... يا...... حسن آباد....يا....قنات آبادی يا..... چيزی شبيه همين ها! به هر حال، مطمئن هستم که دولت آباد نبود! می توانم  تصديقتان را ببينم؟).

( تصديق برای چه؟!).

( مقررات است. ممکن است که کشيک بعد از من، بخواهد بداند که چه کسی اين ها را آورده است به بيمارستان!).

( ولی، شما که همين چند دقيقه پيش، بدون آنکه از من در خواست مدرکی بکنيد، می خواستيد که عجله کنم  و خودم را برسانم به منزلم).

(درست است. چون تا همين يک دقيقه پيش، فکر می کردم که شما، امير عشق آبادی يا چيزی شبيه آن هستيد، ولی حالا که اصرار داريد که امير دولت آبادی هستيد، انتظار داريد که بدون ارائه ی مدرکی، بايد ادعای شما را قبول کنم؟!).

امير، با کلافگی، تصديقش را از جيبش بيرون می آورد و می گذارد روی ميز و می گوید: ( عجيب است!).

مسئول اطلاعات تصديق را بر می دارد. پس از نگاهی سر سری،  آن را با لبخندی معنا دار، به سوی امير می سراند: (بلی. واقعن، عجيب است!).

( چی واقعن عجيب است خانم؟!).

( اين زندگی، آقا! اين  زندگی، عجيب است!).

(کدام زندگی خانم! زندگی من؟! زندگی شما؟! یا زندگی آن مردی که به خاطر ناامید شدن از بهبود فرزند زردی گرفته اش کارش به جنون کشیده است؟! و یا زندگی آن بچه  بدبخت زردی گرفته  که آنجا دارد با مرگ دسته پنجه نرم می کند؟!)

مسؤل اطلاعات لبخند زنان شروع به دست زدن می کند و در همان حال می گوید:( برووا! برووا! عالی است!)

امیر با تعجب به مسؤل اطلاعات خیره می شود و با تعرض فروخورده ای می گوید:( مسخره ام می کنید!)

مسؤل اطلاعات  درحالی که گوشی یکی از تلفن های روی میزش را برمی دارد و مشغول شماره گرفتن می شود، رو به امیر می کند و پس از چشمک زدن دوستانه ای با صدائی خفه و پچپچه وارمی گوید:( فراموش کن عزیزم!  برو که طاهره جانت منتظر است. برو!)).

 

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " و "سرگرد اکبر دولت آبادی " و "تیمسار اصغر دولت آبادی" وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.

ج: برای اطلاعات بیشتر در مورد "جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.