شنبه، تیر ۲۰، ۱۴۰۵

کلام صد و دوم از حکایت قفس" " - عشق ازعشقه می آيد!-"


"کلام صد و دوم از حکایت قفس"

" - عشق ازعشقه می آيد!-"

 

....دکتر می گوید:( .....مثلن، من از محتوای اون دست نوشته ها به جز تعدادی اسم آدم ها و مکان هائی که از لابلای همون بازجوئی های اون زمان ها، بيرون کشيده ام، چيز ديگری نمی دانم. ولی، می دانم که ساختمانی که توی آن باغ ملی بوده و برای جاده سازی، خرابش کرده اند، باقی مانده ی  يک زندون قديمی بوده است. و اينم می دونم که در جائی از همون بازجوئی ها، صحبت از چهارقولوهائی می شده است که از يک شهر خيالی بنام دولت آباد،  فرستاده می شوند به مدرسه ی نظام! خب! بعد هم در آرشيو خودمان به کتابی بر می خورم که در اونجا، چهارتا افسر جوان که در تهران، تازه از مدرسه ی  نظام فارغ التخصيل شده اند، دور هم نشسته اند و دارند راجع به معشوق مشترکشون صحبت می کنند که دختری بوده است بنام " مهربانو". خوب! از اينجا به بعدش، ديگه آدم بايد مغز خر خورده باشد که نفهمد توی اين مملکت، بعضی وقت ها، گوز به شقيقه هم ربط پيدا می کند!).

همه شان می خندند و خود دکتر هم ازخنده ی آنها، خنده اش می گيرد. گربه ی بزرگ، ميان خنده ی دکتر به ديگران چشمک می زند و بعد رو به دکتر می کند و می گويد : ( پس منظور تو، از ربط روح و روان تاريخی که اوندفعه در باره اش صحبت می کردی، همين بود؟!).

همه می خندند و دکتر، دستش را توی جيب بغلش می کند و جعبه ی کوچکی را که به اندازه ی يک قوطی کبريت است، بيرون می آورد و در حالی که آن را ميان انگشتان شست و اشاره اش نگهميدارد، رو به گربه ی بزرگ می گيرد و می گويد : ( آره. اينجا است. توی اين جعبه!).

گربه ی بزرگ با پوزخند می گويد : ( گوز؟!).

دکتر به سرعت از جايش بر می خيزد. هفت تيرش را بيرون می کشد. می گذارد روی شقيقه ی گربه بزرگ و می گويد: ( اين جعبه را دارم می برم پيش اعلحضرت! گفتی توی اين جعبه، چيه؟!).

گربه بزرگ، در حالی که از ترس، عضلات صورتش فشرده و چانه اش کج شده است، می گويد: ( روح؟!).

دکتر، سر لوله هفت تير را روی شقيقه ی او فشار می دهد و می گويد: ( مثل اينکه درست را، خوب حفظ نيستی! يکدفعه ی ديگه ازت سؤال می کنم! درست جواب ندی، يک صفر قرمز ميکارم توی شقيقه ات! خب! توی اين جعبه چيه؟!).

( روان!).

( روان چی؟!).

( روان تاريخی!).

( روان تاريخی کی؟!).

( روان تاريخی ما!).

دکتر گربه ی بزرگ را رها می کند ودر میان سکوت سنگینی که برفضای اتاق سایه انداخته است  طرف صندلی اش می رود و پس از آنکه هفت تیرش را در جاهفت تیری میگذارد، اتاق را و چهره حاضرین در جلسه را با سوء ظن از زیر نظر می گذراند  وروی صندلی اش می نشیند و رو به حاضران می کند و می گوید:( بسیار خوب! حالا، تا من برگردم، با دقت به برشی از آن روان تاریخی ای که قبلا قول پرداختن به آن را داده بودم، با هم نگاه می کنید. با دقت! و آن برش، لحظاتی ازهمین فیلمی است که در حال تماشایای آن بودیم. در این قسمت، "سوژه" یعنی همان امیر دولت آبادی و ِیا علی آبادی و یا عشق آبادی و یا هرنام دیگری  که برای رد گم کردن روی خودش گذاشته است، درحال رانندگی به طرف بیمارستانی است که همسرش را برای زایمان در آنجا بستری کرده اند و همزمان با رانندگی به سوی بیمارستان در حال به یاد آوردن کابوسی است که شب قبلش دیده است و.... بهتر است که ادامه فیلم را خودتان با چشم های خودتان ببینید )

دکتر با فشردن  دکمه ای نور عمومی اتاق را خاموش و با فشردن دکمه دیگری پروژکتور را روشن می کند ووقتی که  تصاویرفیلم روی پرده سفید آویخته شده بردیوار ظاهر می شوند، خودش از اتاق خارج می شود:

در ادامه فیلم کذائی، امیر دولت آبادی در بایگانی اداره اش مشغول کار است که به ناگهان  پرونده ها یکی پس از دیگری  از قفسه ها بیرون می جهند  و بال در می آورند و پرواز کنان از پنجره های بایگانی بیرون می پرند و امیر هم به دنبال آنها، پرواز کنان از آسمان شهر تهران می گذرند تا می رسند به آسمان حياط زندانی که در آنجا، حميد فولادی و دکتر ابوالفضل دولت آبادی و ديگر رفقایش، توی راهرو، با دسته گل هائی دردست، جلوی سلول هايشان ايستاده اند و تا چشمشان به امیر می افتد، در همان حالتی که دسته های گل را به سوی او پرتاب می کنند،  ناگهان به چنان شدتی خنده شان می گيرد که از فشار آن خنده ها، دندان مصنوعی هاشان به بيرون از دهانشان پرتاب می شود و پس از آنکه از ميان گرد و غباری غليظ و دسته های گل و خنده ی رفقا و دندان مصنوعی ها، خودش را به سلولش می رساند، می بيند که همه ی خانواده همسرش – طاهره- آنجا هستند که تا وارد می شود، می آيند به طرفش و دوره اش می کنند و او هم، فورن چند تا از آن دسته گل ها را که هنوز ميان زمين و آسمان، معلق مانده اند، می قاپد و می گذارد روی دست های مادر زنش که بيشتر از اندازه ی معمولی به سوی او دراز شده اند.  مادر زن دسته گل ها را می گيرد و به همراه ديگران، از سلول خارج می شوند و همزمان با آن در واقعیت،امیر وارد پارکینگ بیمارستان می شود و پس از پارک کردن ماشین، لحظه  ای چشم هایش را می بندد و سرش را به پشتی صندلی تکیه می دهد و پس کشیدن نفسی عمیق، دسته گلی را که خریده است، برمیدارد و از ماشین پیاده می شود و به سوی ساختمانی که همسرش در آنجا بستری است را ه می افتد که دوباره ادامه  کابوسی که دیشب دیده است به سراغش می آید. کابوسی که در آن، امیر در اتاق بیمارستان است ودارد روی صندلی کنار تخت  همسرش طاهره  می نشیند ومی گويد: ( سلام عزيزم. حالت چطور است؟).

طاهره، صورتش را از او بر می گرداند و می گويد: ( بچه ی مرده که گل خريدن ندارد!).

امیر می گوید:( گل ها را برای تو خريده ام عزيزم!).

طاهره صورتش را با دست هایش می پوشاند و بغض کرده می گوید: (اگر من برايت اهميت داشتم، شب زايمانم، رهايم نمی کردی و نمی رفتی دنبال کار ديگران!).

( اين طور قضاوت کردن، منصفانه نيست! اگر کسی ديگری هم به جای من بود و وجدان بيداری هم می داشت، همان کاری را می کرد که من کرده ام. آن مرد بدبخت، توی آن لحظه، هيچکس را نداشت!).

( مگر من داشتم؟!).

(با مقايسه با او، تو خيلی چيزها داشتی که او نداشت. مادری داشتی که مثل پروانه، دورورت  می چرخيد! بيمارستانی داشتی که از قبل برايت رزرو شده بود و کافی بود تلفن بزنی تا در يک چشم به هم زدن، آمبولانس، در خانه باشد!  با تاکسی تلفنی هم تا برسی به اينجا،  پنج دقيقه بيشتر طول نمی کشيد که تازه احتياج به آنهم پيدا نکرده ای وعلی آقای برادرت  آمده است  و با بنز......).

( با همه ی اين ها، اگر خودت،  به دنبال کار مردم نمی رفتی و می آمدی و مرا به بيمارستان می رساندی، شايد بچه مان اکنون زنده مانده بود و....).

در این لحظه یکی از پرستارهای بخش، وارد اتاق می شود و رو به مادرزن امیر می کند و می گوید :( تلفن. با شما کار دارند)

 مادر زن امیر به دنبال پرستار از اتاق خارج می شود و پس از لحظه ای برمی گردد و رو به امیر می کند و با صدا و رفتار معناداری می گوید:( تلفن. با شما کار دارند امیرخان!).

( کی؟ از کجا؟).

(خانم است!).

( کدام خانم؟!).

(خانم عشق آبادی، از بيمارستان!).

امير دولت آبادی با عجله از اتاق خارج می شود. طاهره، بغضش می ترکد و سرش را می برد  به زير پتو. مادرش می رود و روی لبه ی تخت می نشيند و می گويد : ( مادر جان! نبايد خودت را به خاطر اين چيزهای کوچيک ناراحت کنی! شوهر تو، هزارعيب و ايراد هم که داشته باشد، الحمد و لاا الله، اهل آنجور کثافت کاری ها نيست!).

طاهره، با عصبانيت، سرش را از زير پتو بيرون می آورد و خيره به مادرش نگاه می کند و می گويد: ( اهل کدوم کثافت کاری ها؟!).

( چه می دانم؟! گفتم شايد از اينکه آن خانمه بهش زنگ زده، ناراحت شده ای).

( کدوم خانمه؟!).

( همين خانمه که الان داره باهاش توی تلفن حرف می زنه!).

امير دولت آبادی، وارد اتاق می شود و می گويد: ( متاسفانه، پدر آن بچه، حالش خوب نيست. يک توک پا می روم بيمارستان و بر می گردم).

مادر زنش می گويد: ( پدر آن بچه؟! کدوم بچه؟!).

( پدر همان بچه ای که داشت می مرد و رسانده بودمشان به بيمارستان. حالش بدتر شده و قراره بفرستنش به بخش اعصاب!).

مادر زن، معترضانه می گويد : ( خب! شما ديگه چرا بايد بروی بيمارستان؟!).

( خانم عشق آبادی می گفت که مرد بيچاره، هی خودش را می زند به در و ديوار و می خواهد مرا ببيند!).

طاهره با تمسخری آشکار می گويد: ( حالا، اين خانم عششششششق آبادی کی باشند؟!)

امیر متوجه لحن تمسخر آمیز طاهره شده است، اما به روی خودش نمی آورد و پس از لحظه ای سکوت، می گوید: ( فکر می کنم که پرستار يا سر پرستاری چيزی باشد. آن شب که من آن بچه و پدرش را رساندم به بیمارستان، اين خانم،  مسئول اطلاعات آن بخش بود که....).

(خيلی جالبه!).

(چی، خیلی جالبه؟!)

(هیچی! برو! )

( به هر صورت، مجبورم يک سری به بيمارستان بزنم. زود بر می گردم).

امیر به طرف در اتاق راه می افتد که طاهره با خشم فروخورده ای می گوید: (پس، بالاخره، پيدايش کردی!).

امیر برمی گردد به سوی طاهره و می گوید: (منظورت چيست؟!).

( منظورم، همان عشششششششق آبادی است  که دنبالش می گشتی!).

امير، به طاهره خيره می شود و می گويد: ( کدام عشق آباد؟!).

طاهره با خشمی عریان در چهره و صدایش می گوید:( کدام عشق آبادش را، ديگر نمی دانم! فقط، اين را می دانم که اگر امشب، پايت را از اینجا بيرون بگذاری، ديگر برای هميشه، حق برگشتن پیش من را نداری و همه چيز، ميان ما تمام شده است!).

امير دولت آبادی، لحظه ای میان خواب و بیداری، به دیواری که نمیداند کجا است تکیه می دهد و چشم هایش را می بندد و با خودش می گوید" بیدارشو امیر! بیدار شو!" و بیدار می شود و خودش را در خانه اش می بیند که روی مبل دراز کشیده است. اطرافش را از زیر نظر می گذراند. در اتاق پذیرائی است و از پنجره رو به حیاط، نور تندی به درون می تابد و از درون آن نور، پدر بزرگش در حالی که دست او را – در سنین پنج یا شش سالگی- گرفته است وارد اتاق می شود و با صدائی که انگار از همه سو می آید، زمزمه کنان  می گوید:" پسرم! عشق از عشقه می آيد و عشقه، نام گياهی است با ساقه هائی خزنده که به تنه ی درختان می چسبد و شيره ی جانشان را می مکد و تنه ی خشکيده شان را تکيه گاه خودش قرار می دهد و بالا می رود!" در همان زمان، صدای مادر بزرگ از جای دیگری می آید که فریاد می زند:" مثل من که خشکيدم!". امیر به یاد می آورد که وقتی در همان دوران کودکی اش به مادرش- مهربانو- گفته بود که بابا بزرگ و مادر بزرگ در باره ی خودشان، به او چه گفته اند، مادرش عصبانی شده بود و گفته بود:" اين مادر بزرگ و پدر بزرگ تو، پس از هفتاد سال زندگی زناشوئی، بايد از خودشان خجالت بکشند که چنين حرف هائی بگويند!" و بعدها، پدرش، سرگرد اکبر دولت آبادی، در حالت مستی،او را به کناری کشانده بود و گفته بود که  اين مادرت – مهربانو- مثل آن گياه عشقه ای که پدر بزرگت می گفت، به من پيچيد و ريشه ی حياتم را خشکاند! مادر که در آن لحظه پشت در بود و صحبت پدر را شنيده بود، با عصبانيت، به درون اتاق پريده بود و گفته بود:" آن پدر بزرگت و اين پدرت و عموهايت و آن حزب لعنتی شان،  مثل عشقه، به من پيچيدند و مرا خوشکاندند و...."

امیر به خود می آید وهمانطورکه با مهربانی به سوی تخت طاهره نزدیک می شود می گوید:( عزیزم! تو، الان، خیلی عصبانی هستی و وقت مناسبی برای گفتگو نیست. من باید بروم.وقتی برگشتم، آنوقت می نشینیم و ....) 

 طاهره فرياد می زند: ( گفتم که! اگر بروی، دیگر بازگشتنی در کار نیست! برو! ديگر از جانم چه می خواهی! تو و آن عشق آباد لعنتی ات، زندگی را در من خشکانديد و حالا هم، بچه ام را کشتيد و...).

وناگهان، هفت تيری را از زير ملافه اش بيرون می کشد و رو به امیر می گیرد و.....

داستان ادامه دارد.....

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " و "سرگرد اکبر دولت آبادی " و وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.