"کلام صدو چهارم از حکایت قفس"
"- خرابکار!-"
....امير دولت آبادی، به همان مقدار فاصله ای که خانم صولت آبادی، خودش را به
او نزديک کرده است، عقب می کشد و می گويد: ( بلی. متاسفانه وقت زيادی ندارم. خانمم
در خانه تنها است و.....).
(خانمتان در خانه تنها است؟! مگر ایشان را نکشته اید؟!)
( خانمم را کشته ام؟!).
( بلی. خانمتان، برادر خانمتان، مادر خانمتان و... آن بچه ...)
( شوخی تان گرفته است خانم؟! اين حرف ها، يعنی چه؟! لطفن در را بازکنيد!).
( در را بازکنم! چرا خودتان باز نمی کنيد؟!).
( چون، کليدش پيش شما است!).
خانم صولت آبادی، لبخند می زند و می گويد: ( پس معلوم شد که شما هم آن داستان
را می خوانيد!).
( کدام داستان، خانم! )
(همین داستانی که هرهفته به صورت پاورقی در یکی از این مجله های مشهور چاپ می
شود! )
(خیر خانم! نخوانده ام! خواهش می کنم در را بازکنيد. نفسم دارد بند می آید!).
خانم صولت آبادی، به طرف ميزش برمی گردد و یکی از کشوهای آن را باز می کند و
از درون آن، مجله ای را بيرون می کشد و خيلی خونسرد، پشت ميزش می نشيند و پس از
تورق آن، انگشتش را روی صفحه ای از آن مجله می گذارد و می گويد: ( اتفاقا، همینطور
شانسی، جای خوبش آمد. جائی که مثل همین حالا است! مثل همین حالا که شما آنجا
ایستاده اید و من اینجا و... گوش کنيد تا برايتان بخوانم. .....بعله... کجا بود؟!
... آها...اینجاست!..بعله ...... امير عشق آبادی، پشت در قفل شده، در حالی که دسته
ی هفت تيری را که زير کتش پنهان کرده است، ميان انگشتان دست راستش می فشارد، دارد
فکر می کند که با چه ترفندی می تواند از دست آن زنی که کليد در اتاق را درميان
انگشتان دست چپش پنهان کرده است که در صورت لزوم اگر امیرعشق آبادی برای گرفتن آن
کلید متوسل به زور شود، کلید را به سرعت ببلعد و... که در همان لحظه متوجه امیر
عشق آبادی می شود که دارد به آهستگی با نرمشی پلنگ وار به سوی اوحرکت می کند! به
همین دلیل است که آن زن، به سرعت از جایش
می پرد و کلیدی را که در دست دارد، می گذارد توی دهانش و رو به امیر عشق آبادی -
که از اینجای داستان قرار است اورا خرابکار بنامیم- می کند وفریاد می زند:"
ای خرابکار! اگر یکقدم دیگر پایت را جلو بگذاری، کلید را قورت می دهم!" و آن خرابکارهم، هفت تيرش را از زير کتش بيرون
می کشد و به سوی آن زن می گیرد و می گويد: "بانو! کليد را بده به من! ديوانگی
نکن!"
و آن زن در حالی که غش غش می خندد، می گوید" عجب! پس، هنوز هم
اسمم را فراموش نکرده ای!" وهمچنانکه آن خرابکار را زير نظر دارد، خم می شود
و از درون کشوی بغل ميز، ضبط صوتی را بيرون می آورد و روی ميز می گذارد و می
گوید:"اینهم ضبط و صوت همان - بانو -است! یادت آمد؟! خانه امیر آباد! هیچ نیچ
کا! کل اوقلژ! مسئول ضبط یواشکی گفتگوها در خانه امیرآباد، چه کسی بود؟! خوب معلوم
است؛ بانو بود دیگه! نه؟! وامشب هم تا همین لحظه ، هرسخنی که بین ما رد و بدل شده
است ، توی این ضبط ، ثبت شده است! برای چه؟! تو بگو برای تاریخ! من میگم برای روز
مبادا!" و بعد هم، آن زن، از درون کشوی دیگر، شيشه ای شراب و شمعی و دو عدد گيلاس، بيرون می آورد. روی ميز
می گذارد و در همان حال که هم آهنگ با موزيک، شمع را روشن می کند و شراب را در
گیلاس ها می ریزد، به شيوه استربتيز شروع
می کند به بيرون آوردن لباس های خودش
و به حالت بازی کردن روی صحنه تأتر، رو می کند به آن خرابکار و می
گويد:"آهای مردان ما!......برادران!.... پسران!....... پدران!..... اگر
داستان شما، چنانکه دارد امروز نوشته می
شود، بشود، شما کشندگان شهوت و چشم دوخته
گان به قدرت، بازندگان به تقصير فردائی
خواهيد شد، پر از نفرت!.... بيائيد!..... بيائيد!... بيائيد!.....معشوقکان
ما!....همسران ما!...... بيائيد!....نفرت، ديوی است که تنها، درهم آغوشی عشاق درهم
پيچيده شده، آرام می گيرد!..... بيائيد!...
آه!... آه!.... بچکيد ای کاف های جهان!..... بچکيد!..... بچکيد!" .
دراین لحظه، آن خرابکار هفت تیری را که درپشت سرش پنهان کرده است، رو
به آن زن می گیرد و آن را پشت سرهم شلیک می کند و اگرچه با شلیگ شدن هر گلوله،
وجود آن زن، کمرنگ وکمرنگتر و سرانجام به
همراه اتاق و هرچه در اواست محو و ناپدید می شود، اما، صدای آن زن همچنان ازهمه
جهت شنیده می شود که دارد به خواندن داستان ادامه می دهد و از این لحظه به بعد،
شما خوانندگان عزیز و آن مردخرابکار دارید به صدای آن زنی که ناپدید شده است ، اما
همچنان دارد داستان آن مرد خرابکار را برای شما می خواند، گوش می دهید و ... اما،
آن مرد خرابکار، همچنانکه گوش هوش داده
است به داستان خوانی آن زن و کم کم احساس می کند که صدای آن زن، بسیار آشنا است
وبا خودش می اندیشد که او، این زن را کی و
درکجا می تواند دیده باشد و با طرح چنین سؤالی، همه وجودش از سنگینی شبی تاریک و
وبارانی پر می شود وخودش را در خیال یا خاطره وشاید هم درخواب - و یا هرچه که شما دلتان می خواهد آن را بنامید- می بیند
که همچون گرگی زخمی که پوزه اش را درون برف فروکرده باشد، زوزه کشان، دارد با عجله
از دانشکده ی پزشکی دانشگاه تهران بيرون می زند تا خودش را به یکی از درهای خروجی
دانشگاه تهران درخیابان بيست و يک آذر برساند و چون به آنجا می رسد، می بیند که در بسته است. نگاه می کند به طرف
کيوسک نگهبانی. تاريکی غليظ، شدت باران و لامپ ضعيف درون کيوسک و بخار گرفتگی
پنجره ی آن مانع می شود که از بودن و نبودن نگهبان مطمئن شود. به طرف کیوسک می
رود. در را بازمی کند و به درون کیوسک سرک
می کشد. کسی نيست. در را می بندد و بر می گردد که برود. صدائی مهاجم از دل تاريکی
پشت کیوسک می آيد که می گويد:(فقط از در بزرگ!)
خرابکار می گوید:(چرا؟!)
صدای مهاجم می گوید:(دانشجو هستيی؟!).
خرابکار می گوید:(بعله)
صدای مهاجم می گوید:(کدوم دانشکده؟)
خرابکار می گوید:(دانشکده ی پزشکی.)
صدای مهاجم می گوید:(چرا از درب
خود دانشکده پزشکی نرفتی؟!)
خرابکار می گوید:( چون، میخواهم بروم میدان بیست وچهار اسفند. کار
دارم)
صدای مهاجم می گوید:( نمیشه؟! امشب همه درها ، به غير از در اصلی بسته است!)
خرابکار می گوید:(چرا؟!)
صدای مهاجم می گوید:(به چرايش ديگه کاری نداشته باش دکتر! بفرما از در
پائين!)
خرابکار، متوجه می شود که این نگهبان، نگهبان هميشگی نیست واحتمالا
امنیتی باید باشد! پس بازخبری شده است! خرابکار راه می افتد به طرف در پائين. برقی
می جهد. رعدی می غرد و باران شدت می گيرد. نرسيده به دانشکده ی ادبيات ، ناگهان
زنی از درون تاریکی بيرون می جهد و دوان دوان ازکنار او می گذرد، هنوزچند متری
ازاو فاصله نگرفته است که با فرياد خفه ای
فرو می افتد و پخش زمين می شود. خرابکار از جایش کنده می شود و خودش را به آن زن
می رساند. خم می شود به سوی او و می گويد:
(طوری که نشده اید!)
زن که صورتش را با دست هایش
پوشانده است، خودش را پس می کشد و با تحکم می گويد:
(لطفا به من دست نزنيد آقا! خودم بلند می
شوم)
خرابکار هم پس می کشد ومی گوید:(معذرت می خواهم!)
به نظر خرابکار، صدای این زن، صدای همان زنی است که دارد داستان را از
مجله برای او می خواند، اما آنقدر خشک و مردسان وآمرانه است که در خیال از خِیر
کمک به او در می گذرد و راهش را می کشد و می رود. ولی در واقعیت آن شب بارانی پس از چند متری برمی گردد و به جائی که زن
افتاده است نگاه می کند. ناله های درد آلود زن مانع رفتنش می شوند. بر می گردد به
طرف او و می گويد: (جائی تان که نشکسته است؟
زن، همچنانکه صورتش را با دست هایش پوشانده است، می گوید:(مگر شما
دکتر هستيد؟)
خرابکار می گوید:(بلی، دکتر هستم، البته دانشجوی رشته ی پزشکی هستم)
زن میخندد و می گوید:(دکتر بعداز اين؟!)
خرابکارهم می خندد و می
گوید:(بلی، دکتر پس ازاين! بالاخره به کمک احتياج داريد يانه؟! زخمی شده اید؟!)
زن می گوید:(فکر می کنم)
خرابکار می گوید: (کجا؟)
زن می گوید:(ساق پايم)
خرابکار می گوید:(می توانم ببينم؟)
زن دوباره خودش را جمع می کند و در همان حال پس می کشد و میگوید:(
نخير! ممنون می شوم اگر يک تاکسی ای چيزی خبر کنيد،لطفا!)
خرابکار از جایش کنده می شود و دوان دوان خودش را به خيابان می رساند
. لحظه ای بعد به همراه تاکسی می آيد. زن در آنجا نیست! تاریکی اطرافش را می کاود
ودر همان حال با خودش زمزمه می کند که :" عجیب است. غیبش زده است!". در
همان لحظه، زن که حالا چادری سیاه برسرکشیده است،
از پشت درختی افتان و خیزان بیرون می خزد و می گوید:" ممنونم" و
بعدهم، از جايش به زحمت بلند می شود ولنگان و لنگان خودش را به تاکسی می رساند و
وقتی دست راستش را از زیر چادر بیرون می آورد که در تاکسی را بازکند، چادربرای
لحظه ای، از روی انگشتان دست چپش که دسته ی هفت تیری را در خود می فشردند، به
کناری می سرد و خرابکار خودش را به سرعت و با همان انعطاف پلنگ وار، به پشت درختی
می کشاند و از آنجا، زن را می بیند که پس از ورود به تاکسی، در را می بند و شيشه را پائين می کشد واز
خرابکار تشکر می کند و به راننده می گويد حرکت کند. تاکسی راه می افتد و خرابکار
هاج و واج می ايستد و دور شدن تاکسی را تماشا میکند. برقی می جهد. رعدی می غرد و
باران شدت می گيرد و...
خرابکار، بعدها، در جائی از خاطراتش نوشته است که نمی داند چرا هروقت
به آن شب بارانی می اندیشیده است، شک می کرده است
که اصلا در آن شب ، باران می باريده است يا نه تا چه رسد به درخشيدن برق و
غريدن رعد و بعد هم دلش می گرفته است و نمی خواسته است که به آن فکر کند و همان
سماجت در پس زدن آن خاطره باعث شده است که
بين او و آن شب و حوادثی که در پی حادثه ی آن شب آمده بودند و درهم فرو روند و
بخشی ازگذشته ای بشوند که او به فراموشی سپرده است و به جای آن و به دلیلی که هنوز
هم برای خودش روشن نيست، گذشته ی ديگری را برای خودش بسازد که هيچ ارتباطی با آن
حادثه و تبعات آن حادثه نداشته باشد، به جز يک قسمت از آن گذشته که هر چه سعی در
فراموش کردن آن کرده بود، کمتر موفق شده بود و هميشه هم با این تصوير شروع می شد
که کنار ميزی در بوفه ی دانشکده ی پزشکی نشسته بود و در حال نوشیدن چائی بود که
خانمی با روسری نارنجی می آمد و در آن سوی ميز می نشست و می گفت:
"سلام. آمده ام که از شما به خاطر آن شب تشکر کنم".
و او می گفت:" کدام شب؟!"
و آن زن می گفت:" آن شبی که به من کمک کرديد و برايم تاکسی
گرفتيد!"
و او می گفت:" فکر می کنم که مرا با کسی ديگر اشتباه گرفته ايد
خانم!" و بعد هم صدای خواننده ای از رادیوی بوفه می امد که می خواند:
" قد خميده ی ما، سهلت نمايد ،اما برچشم دشمنان ، تير ازاين کمان
توان زد!"
داستان
ادامه دارد.....
توجه:
الف: برای اطلاعات بیشتر در
مورد" امیر پرویزدولت آبادی " وغیره...، می توانید
به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت
گوگل کنید.
ب:"رمان کدام عشق آباد"
حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران-
پاریس-" منتشر شده است.
