چهارشنبه، شهریور ۰۴، ۱۴۰۵

"کلام صدو پنجم از حکایت قفس" "-نوزادی سخنگو با خونی آبی!-"


 "کلام صدو پنجم از حکایت قفس"

"-نوزادی سخنگو با خونی آبی!-"

......خرابکار، بعدها، در جائی از خاطراتش نوشته است که نمی داند چرا هروقت به آن شب بارانی می اندیشیده است، شک می کرده است  که اصلا در آن شب ، باران می باريده است يا نه تا چه رسد به درخشيدن برق و غريدن رعد و بعد هم دلش می گرفته است و نمی خواسته است که به آن فکر کند و همان سماجت در پس زدن آن خاطره باعث شده است  که بين او و آن شب و حوادثی که در پی حادثه ی آن شب آمده بودند و درهم فرو روند و بخشی ازگذشته ای بشوند که او به فراموشی سپرده بوده است و به جای آن و به دلیلی که هنوز هم برای خودش روشن نيست، گذشته ی ديگری را برای خودش ساخته بوده است  که هيچ ارتباطی با آن حادثه و تبعات آن حادثه نداشته باشد، به جز يک قسمت از آن گذشته که هر چه سعی در فراموش کردن آن کرده بود، کمتر موفق شده بود و هميشه هم با این تصوير شروع می شد که کنار ميزی در بوفه ی دانشکده ی پزشکی نشسته بود و در حال نوشیدن چائی بود که خانمی با روسری نارنجی می آمد و در آن سوی ميز می نشست و می گفت: "سلام. آمده ام که از شما به خاطر آن شب تشکر کنم".

و او می گفت:" کدام شب؟!"

و آن زن می گفت:" آن شبی که به من کمک کرديد و برايم تاکسی گرفتيد!"

و او می گفت:" فکر می کنم که مرا با کسی ديگر اشتباه گرفته ايد خانم!" و بعد هم صدای خواننده ای از رادیوی بوفه می امد که می خواند:

" قد خميده ی ما، سهلت نمايد ،اما برچشم دشمنان ، تير ازاين کمان توان زد!"

در این لحظه، زنگ تلفن اتاق خانم دکترصولت آبادی به صدا در می آید. خانم دکترصولت آبادی مجله ای را که در حال خواندن آن است به کناری می گذارد و گوشی تلفن را بر میدارد و پس ازگفتن " مرسی. ...خیلی ممنون.…..خدا حافظ" ،گوشی را روی تلفن می گذارد و رومی کند به امیر دولت آبادی و می گوید:" از اطلاعات بود. بهش سپرده بودم که وقتی سریال تلویزیونی امشب شروع می شود، خبرم کند. اتفاقا، توی سریال ،کسی را که برای بازی نقش شما انتخاب کرده اند، اگرچه ریز و میزه است وقدش کوتاه تراز شما است، اما در مجموع  بی شباهت به خود شما نیست. البته، برای عموم تماشاگران سریال مهم نیست، چون، شخصا، قهرمان داستان را که شما باشید ، نمی شناسند. در هرحال، پیش از آنکه تلویزیون را روشن کنم، باید بگویم که داستان من و شما هم در این اتاق به جای خودش باقی است و ادامه پیدا خواهد کرد. چون، خود من خیلی مشتاق هستم که بدانم آن زنی که با روسری نارنجی به بوفه دندانپزشکی می آمده است، آیا همان زنی است که در آن شب بارانی شما به کمکش شتافته  بوده اید یانه؟! حالاهم بهتر است که آن ماسماسکی را که پشت سرتان قایم کرده اید که به وقتش شلیک کنید، فعلا بگذارید کنار. چون، راه فرار شما از این اتاق بستگی به رضایت و اجازه من دارد و گرنه ازهرجهت دیگر که فکرش را بکنید، بسته شده است. حالا هم لطفا، بنشینید روی آن صندلی رو به تلویزیون که  مثل دوتا دوست، سریال را  با هم تماشا کنیم وببینیم که از توش قرار است چه چیزی بیرون بیاید که تا به حال از من و شما پنهان مانده است! گیلاس شرابتان را هم بردارید. مخلفات دیگرش را هم ،یکی یکی می چینم روی میز و به موقعش هم، شامی که سفارش داده ام خواهند آورد و شبمان شبی خواهد شد ، شبستان بروزن ایرانستان! چطور است؟!"و بعد هم ، بی آنکه منتظر پاسخی از طرف امیر دولت آبادی باشد، تلویزیون را روشن می کند و امیر دولت آبادی هم بدون گفتن کلمه ای، همچون آدم های خوابگرد، روی صندلی می نشیند و ساکت و آرام به صفحه تلویزیون رو به رو و شخصی که در حال بازی کردن نقش او است  خیره می شود:

...در تلویزیون، بازیگر نقش امیر دولت آبادی، که چندان شباهتی هم به او ندارد با عجله و نفس زنان وارد اتاق انتظار بخش زايمان بیمارستانی می شود که طاهره همسرش در آنجا بستری شده است. مادر زنش در گوشه ای نشسته است وعلی برادر زنش در گوشه ای ديگر.  به هر دوی آنها  سلام  می کند. علی برادرزنش، از او رو برمی گرداند و جواب سلامش را نمی دهد.  امير دولت آبادی می رود به طرف مادر زنش و می گوید: ( چی شد؟ پس طاهره کجا است؟!).

مادر زنش، با دلخوری سرش را پائين می اندازد: ( توی اتاق عمل!).

( توی اتاق عمل! عمل برای چی؟!).

( دکتر گفت که ممکنه مجبور بشن سزارينش کنن! اگه زودتر ميومدی و با ماشین خودت .....).

( آخه من که توی تلفن بهتون گفتم که نميشد! يارو با بچه ی مريضش پريد جلوی ماشينم که منو برسون بيمارستان!).

مادر زنش بغض می کند: ( آره گفتی! ولی امير جان! آخه فکر نکردی که زن خودت احتياج به کمک داره؟!).

برادر زنش علی، از جايش بر می خيزد و می رود به طرف آنها و با عصبانيت، رو به مادرش می کند و می گويد : ( تو هم حوصله داری مامان! اولين دفعه که نيست! مهم، سر وقت رسوندن خواهرم به بيمارستان بود که رسونديمش!).

امير، رو می کند به مادر زنش و می گوید: ( طاهره را با چی رسوندين به بيمارستان؟).

( با ماشين علی).

 ( چرا با ماشن علی آقا؟!  چرا مزاحم ايشان شديد؟! من که در تلفن گفتم آژانس خبر کنيد!).

علی، در حالی که از آنها دور می شود، غرغرکنان می گويد: ( خواهر ما، از زير بته در نيومده که به وقت زايمونش، مثل غربتی ها، با تاکسی برسوننش بيمارستان!).

امیر دولت آبادی با خشم فروخورده ای روی از علی برمی گرداند و می گوید:( به هر صورت،  خيلی ممنون علی آقا!).

علی هم روی از امیر برمی گرداند و می گوید:( لازم به تشکر جنابعالی نيست. هر کاری که کرديم، به خاطر خواهر خودمون کرديم!).

در همين لحظه، دکتر ابوالفضل دولت آبادی که دکترطاهره و در ضمن از دوستان بسیار نزدیک امیر دولت آبادی است، از اتاق عمل بيرون می آيد. علی و مادرش می دوند به  طرف دکترو علی می گويد: ( سلام جناب دکتر. چی شد؟!).

دکتر می گويد: ( خوشبختانه، احتياج به سزارين نبود. حالش خوبه).

مادرش می گويد : ( بچه اش چطوره؟).

(بد نیست. فعلا، گذاشتیمش توی دستگاه مخصوص. ببینیم چه می شود؟!)

علی میگويد: ( يعنی چی آقای دکتر؟! يعنی بچه ، حالش بد است؟!).

( با مشکلی که پيش آمده بود، جان خواهرتان و بچه اش، هر دو درخطر بود. بايد خوشحال باشيم که خوشبختانه، خواهرتان نجات پيدا کرده!).

مادر علی می زند زير گريه. علی، می رود به طرف امير و و با حالتی مهاجم، سينه به سينه ی او می ايستد و می گويد: : ( بفرما! می دونم که عين خيالت نيست! خواهرمون هم که می مرد، عين خيالت نبود!).

مادر علی، خودش را به ميان می اندازد و علی را به گوشه ای می کشاند. امير، بسته ی سيگاری از جيبش بيرون می آورد. دکتر در حالی که می گويد " اينجا سيگارکشيدن ممنوع است"، دستش را روی شانه ی امير دولت آبادی می گذارد ودر حالی اطرافش را با نگرانی از زير نظر می گذراند، امير را با  خودش می کشاند به خارج از اتاق انتظار و در آنجا پچپچه وار می گويد: ( چرا اينقدر ديرکردی؟! کجا بودی؟!).

( مگر اينا بهت نگفتند؟!).

( چرا، طاهره خودش گفت. ولی فکر کردم که قرار مهمی داشتی و براش داستان ساختی. به خاطر همين هم نگران بودم!).

( نگران چی؟!).

(نگران اينکه نکند لو رفته باشی و گرفته باشنت!).

(نه بابا! يارو از تاريکی پريد جلوی ماشينم! بدبخت، بچه اش داشت توی بغلش جون می کند، چاره ای نداشتم. بايد می رساندمش بيمارستان. طاهره حالش چطوره؟).

( خوبه. فعلن خوابيده).

(بچه چطور؟!)

(نگران نباش. باید منتظر شد)

( می توانم ببينمش؟).

( نه)

(طاهره را چطور؟)

(طاهره را که اصلا! از دستت خيلی عصبانی است. به من گفت که نمی خواد ببينتت! به نظر من هم بهتره تا فردا صبر کنی).

( چه وقت از بيمارستان مرخص ميشه؟).

( يکی دو روز بيشتر طول نمی کشه. نگران حالش نباش. خوب ميشه. من ديگه بايد بروم. امشب دوتا از دکترهای کشيک نيومدند. همه ی مريض ها افتادند روی شونه ی من. در ضمن، امروز هم، چندتا تلفن مشکوک داشتم. فکر می کنم می خواهند چک کنند که توی مطب هستم يا نه!  حتمن تو هم زير نظری. مواظب باش!).

دکتر ابوالفضل دولت آبادی که می رود. امير هم ازاتاق بیرون می زند وخودش را به حیاط بیمارستان می رساند و پس از چند نفس عميق، راه می افتد به طرف ماشينش. سوار ماشین که می شود و از پارکینگ بیرون می آید، به یاد خوابی می افتد که شب قبل دیده است و در آن خواب در دادگاهی است و قاضی آن دادگاه که صورت خودش را پوشانده است دارد به او می گویدکه :( دکتر ابوالفض دولت آبادی، هيچ اشاره ای به پيدا شدن مرواريد نکرد؟).

امیر دولت آبادی می گوید:( کدام مرواريد؟).

( مرواريدی که در شکم بچه بود!).

( کدام بچه؟).

( بچه شما! بچه ای که می گفتند در حين زايمان خانمتان، مرده به دنيا آمده است؟).

(بچه من مرده به دنیا آمده بود؟!)

(میگفتند که مرده به دنیا آمده است! اما، درحقیقت مرده به دنيا نيامده بود، بلکه دکتر ابولفضل دولت آبادی، او را، به خاطر ارزش مرواريد توی شکمش، مرده قلمداد کرده بود!  همان دکتر ابوالفضل دولت آبادی که از بهترين دوستان شما بود و او را کشتيد!).

( من، کسی را نکشته ام).

امیر درحال پارک کردن ماشینش در خیابانی است. به خاطر آوردن خواب دیشبش واتفاق های پشت سرهمی که از سر شب افتاده است ذهنش را مخدوش کرده است . با صدای بلند دارد با خودش گفتگو می کند:

"حالا، چه باید بکنم؟! کجا باید بروم؟! "

"برگردد پيش طاهره به بيمارستان؟!"

"پیش طاهره؟!"

"خیلی خوب! برو پیش یکی از دوستان"

"کدام دوست؟! تازه، اگر تحت نظر باشم، چه؟!"

ماشین را خاموش می کند. سویچ را برمی دارد، اما همانطورسویچ به دست پشت فرمان ماشین مردد می ماند که پیاده بشود یا نشود که چشمش می افتد  به دو پاسبان که در حدود صدمتری او، جلوی در منزلی ایستاده اند.در همان لحظه، ماشينی از راه می رسد و به طرف پاسبان ها می رود و مردی از ماشين پياده می شود. يکی از پاسبان ها ماشين امير را به آن مرد نشان داد. مرد،  با احتياط به طرف ماشين می آید.  امير شيشه را پائين می کشد و سلام می کند و شب بخیر می گوید.

مرد با سوء  ظن به امیر نگاه می کند و می گوید: ( شب شما هم بخير. منتظر کسی هستيد؟).

( تقريبن!).

( تقريبن؟!).

( خانمم را تازه از اتاق عمل بيرون آورده اند. منتظرم که.....).

(کدام بیمارستان؟)

(همین بیمارستان چند خیابان آن طرف تر)

( چرا توی بيمارستان منتظر نشده ايد؟!).

(نفسم گرفت. آمدم بيرون که هوائی بخورم!).

( در هر صورت، اينجا، توقف مطلقن، ممنوع است!).

(ولی، من تابلوئی نديدم!).

( به دلايل امنيتی، ممنوع است. بفرمائيد!).

امير ماشين را روشن می کند و راه می افتد واز آينه ی ماشين، می بیند که آن مرد، دارد شماره ی او را بر می دارد! در همان لحظه، خوابی که دیشب دیده است درذهنش ادامه می یابد. قاضی می گوید: (پس از به دنیا آمدن فرزندتان بود که برای اولين بار، مادر خانم و برادر خانمتان را کشتيد؟).

امیر می گوید: ( من، کسی را نکشته ام!).

قاضی می گوید:(نوزادی که دکتر دولت آبادی، از رحم طاهره همسرتان، بيرون کشيده بود، اگرچه مرده به دنيا آمده بود، اما درست در لحظه ای که ناف نوزاد را بريده بود و آن را مثل تکه ای گوشت و استخوان، از دستی به دست ديگرش داده بود،  متوجه "خون  آبی" ای شده بود که از نوک ناف بريده شده کودک بيرون زده بود و چون،تنها دکتر دولت آبادی بود که به معنای خون آبی، واقف بود. برای همين هم وقتی با عجله، از مسئول مربوطه ی اتاق عمل خواست که فورا نوزاد را به بخش مراقبت های ويژه منتقل کنند، همه با تعجب به او خيره شدند، يعنی که :"  نوزاد مرده و بخش مراقبت های ويژه؟!". دکتر دولت آبادی هم به آنها گفته بود: " حق با شما است! حتا يک در بيليون هم احتمال زنده شدنش نيست! برای همين هم دارم می روم به اتاق انتظار که خبر مرگ نوزاد و سلامتی مادرش را به وابستگانش اعلام کنم. و اگر در اين فاصله، مادر نوزاد بهوش آمد، به او بگوئيد که نوزاد دربخش ويژه است تا خودم برگردم و خبر مرگ نوزاد را، به شکل مناسبی به مادرش اعلام کنم". همکاران اتاق عمل، شهادت داده اند که دکتر در وقت ادای اين سخنان، حال غير عادی ای داشته است و بعدها،وقتی شنیده بود که نوزاد مرده در دستگاه مخصوص، به ناگهان، جیغ کشان زنده شده بود و بعد از گریه شروع به گفتگو با افراد حاضر درآنجا کرده بود ...)

( پس، اتفاق قريب الوقوعی که همه منتظرش هستند، همين است؟!).

(بلی).

داستان ادامه دارد.....

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.