"کلام صدو هفتم از حکایت قفس"
" - آخ
قیصر!... داداشتو کشتند!- "
.......خانم دکترصولت آبادی که درهمان اتاق روی مبلی نشسته است، چشم از صفحه
روزنامه ای که در دست دارد برمی گیرد و رو به پیرمرد می کند و می گوید: ( بهتر است
صبر کنيد تا خودشان با شما تماس بگیرند!)
(نمی توانم! این احمق ها دارند دیگرگندش را در می آورند!)
( شما خیلی باید مواظب باشيد!).
( مواظبم! خیلی مواظبم! آخر هرچیزی حدی دارد!دويست سال است که دستشان را
گذاشته اند روی اين سرزمين و هی می چلانندش و هی می گويند که می خواهند آبادش
کنند! مگر نگفتند که انگليس بيايد اينجا؟!
( گفتند!).
(مگر نگفتند که که شوروی بيايد؟!)
( گفتند!).
(مگر نگفتند که آمريکا بيايد اينجا؟!)
( گفتند!).
(حالا هم می گويند که حاجی خان بارفروش، برای سلام نوروزی آمده است و گفته است
که دکمه های آستين پيراهنش، ميليون ها تومان ارزش دارد!)
(اتفاقن، فيلم بعدی، مربوط به يکی از همان"حاجی خان" ها است! حالتان
مساعد هست که ببينيد؟).
( روشنش کن. مگر چاره ی ديگری هم دارم؟!)
پيرمرد، تا ليوانش را از روی ميز بردارد و جرعه ای از آن بنوشد و آن را
دوباره روی ميز بگذارد و عينکش را بر چشم
بزند، فيلم بعدی شروع می شود و در آن فیلم ، امیر دولت آبادی را می بینیم که جلوی
یک میوه فروشی ای ایستاده است ورو به ميوه فروش می کند و می گويد: (ميوه های درجه
ی يک را کجا گذاشتی؟).
میوه فروش می گوید:(ميوه ی درجه يک
نداريم. تموم شد!).
پیره مرد رو می کند به خانم دکتر صولت آبادی و می گوید:( اینکه همان نوه فرشاد
عارف است، دوباره! یا من اشتباه می کنم؟!)
(نخیر اشتباه نمی کنید. این، فیلم یک طورهائی ادامه زندگی همان امیردولت آبادی
نوه دوستتان فرشاد عارف است که...)
(فرشاد عارف دوست من نبوده است، دخترم! من آنقدر هم که به نظر می رسم،
پیرنیستم!)
(ببخشید! منظورم پدرتان است که می گفتید در سالهای وبا، به همراه فرشاد عارف
وایران بانو و شیخ علی...)
(بعله! می گويند که بعد ازسال های"کوچ"،
سالهای"وبا"،بدترين سال های دولت آباد بوده است!)
( ولی، بالاخره،نگفتید در میان کسانی که در آن سالها کوچ کرده اند، چه برسر
فرشاد عارف آمد؟! باالاخره، نفهمیدم آن داستانی را که می گفتید در قضیه ناپدید شدن
فرشادعارف، در حقیقت ناپدید نشده است ، بلکه دیده اند که عقابی دوسر از آسمان آمده
است و اورا در میان چنگالهای خودش گرفته است و برده است، چقدر حقیفقت دارد؟!)
(کسی نمی داند! درست مثل همان داستان" کوچ!" که هنوزهم که هست کسی
نمی داند آن کوچ بزرگ، پيش از ورود بلشويک ها به دولت آباد بوده است يا بعد از آن.
اما، هرچه بوده است، پس از همان سال ها است که ميان آن همه کوچنده کوچک و
بزرگ، تنها پدربزرگ من"کبیر"
بوده است که جان بدر برده است و خودش را رسانده است به آن شبی که... بازکه مرا کوک
کردی دخترجان! بگذار ببینم توی این قسمت چه غلطی قرار است بکند این نوه فرشاد
عارف!)
پیرمرد ، دوباره لیوان مشروبش را از روی میز برمیدارد و جرعه ای از آن می نوشد
در حالی که نگاهش را به سوی صفحه تلویزیون می برد به پشتی مبل تکیه می دهد و ما به
همراه پیرمرد، در صفحه تلویزیون می بینیم که امیرپرویز دولت آبادی در حال نوشتن
کاغذی است که ميوه فروش، خودش را به طرف او می کشاند و می گويد: ( داری جريمه مون ميکنی
جناب؟!).
امیر دولت آبادی همانطور که مشغول نوشتن است می گوید:( آره).
ميوه فروش غش غش می خندد و می گوید: ( برای چی جناب؟! برای اينکه ميوه ی درجه
ی يک نداريم؟!).
( نه. برای اينکه ميوه های درجه سه را به قيمت ميوه های درجه ی يک ميفروشی!).
ميوه فروش، با عصبانيت، می رود به طرف
پسرش که روی چهارپایه ای در جلوی مغازه نشسته و مشغول خواندن روزنامه ای است و می
کوبد توی سر او و داد می زند: "حالا، وقت روزنامه خوندنه؟! پاشو برو به مشتری
ها برس!". بعد هم برمی گردد به طرف بازرس و طلبکارانه می گويد: (کی گفته جناب
که ما، ميوه های درجه ی سه رو به قيمت درجه يک فروختيم؟!).
امیر دولت آبادی می گوید:( تازه، اين خلاف اولته! خلاف دومت اينه که
روی بعضی از ميوه هات، اتيکت نگذاشته ای! خلاف سومت اينه که چند مورد کم فروشی داشتی و مشتری ها از دستت شکايت کرده اند!).
ميوه فروش شروع می کند به داد و بيدادکردن. پاسبانی که با چند قدم فاصله از
آنها ایستاده است، می رود توی سينه ی میوه فروش ومی گويد:" شلوغش نکن! جواب
آقا رو بده!".
ميوه فروش، به پاسبان چشمک می زند و می گويد:" بچه ام بميره، اگه کم فروشی کرده باشم سرکار!".
بازرس می گويد: ( کم فروشی و
گرانفروشی!).
( ميدون گرون ميده! خب، ما هم مجبوريم گرون بفروشيم!).
( فاکتورهاتو ببينم).
( کدوم فاکتورا؟!).
( فاکتورهائی که نشون بده گرون خريدی!).
ميوه فروش می رود به طرف انباری که درعقب مغازه واقع شده است. امیردولت آبادی هم راه می افتد به دنبالش.
پاسبان از مغازه خارج می شود. سيگاری روشن می کند و قدم زنان می رود به طرف راننده
ای که آن طرف تر، درون ماشين مخصوص بازرسی
نشسته است. راننده می گويد: ( چی شد؟).
( هيچی. يارو کشوندش توی پستو!).
( حالا ديدی؟!).
( چی رو؟).
( هيچی! تورو بگو که می گفتی اين بازرس با بقيه بازرس ها فرق داره!).
( هنوز هم ميگم. اينکه دليل نميشه. ميوه فروشه کشوندش توی پستو که فاکتورهاشو
بهش نشون بده).
( شايد هم اسکناساشو!).
در انبار، ميوه فروش دارد فاکتورها را از توی جيب کتش بيرون می آورد که
امیردولت آبادی خودش را می کشاند به طرف صندوق های ته انبار و روی يکی از آنها را
کنار می زند و می گويد: ( تو که گفتی ميوه ی درجه ی يک نداری! پس اين ها، چی هستند؟!).
ميوه فروش می دود به طرف در انباری و چفت آن را محکم می بندد و بعد هم از توی
جيب شلوارش، يک مشت اسکناس مچاله شده بيرون می آورد و می گيرد به سوی امیردولت
آبادی و با خواهش و تمنا می گويد: ( بفرما! به جون بچه ام همه ی فروش امروزمه. بيا
بگير و ايندفعه از ما بگذر!).
امیردولت آبادی، اسکناس های مچاله شده را می گيرد و با دقت می شمارد و بعد رو
به ميوه فروش می کند و می گويد: ( همه اش همين؟!).
ميوه فروش، با عصبانيت فروخورده ای، آستر جيب های شلوار و کتش را بيرون می کشد
و رو به او می گيرد: ( می بينی؟! خالی خاليه!).
( آخه، اينکه خيلی کمه!).
( يک کمی هم شايد توی دخلم داشته باشم. انشاألله، دفعه ی بعد، جبران می کنم.
وضعم خوب نيست. يک زن و شش تا بچه رو، باس نون بدم ).
( پسرت مدرسه نميره؟).
( چرا، ميره. امروز معلم نداشتن.
تعطيله. تعطيل که ميشه، مياد اينجا کمکم. لباساشو که ديدی! چند ساله که می خوام براش يه دست کت و شلوار بخرم، نمی تونم. برای امسالش
هم، با اين وضعی که دارم، فکر نمی کنم که بتونم پول چند تا دفتر و قلم ناقابل بهش
بدم. ديگه کارد به استخونم رسيده ازدست
اين نداری!).
(می فهمم. نداری، بد درديه!).
( خوبه که باز خودت می فهمی! خيلی آقائی به خدا).
( از اين ميوه ها، برای زن و بچه هات
هم می بری خونه؟).
(يه وختائی، آخرای شب. از اين معيوب
پعيوبا. درجه سه ها، اگه بمونه رو دستم،
خب می برم خونه ديگه).
(چرا از اين درجه يک ها که توی اينجا، قايم کردی بهشون نميدی؟!).
ميوه فروش می خندد: ( ای آقا! ميوه های درجه ی يک، مال از ما بهتروناست، نه
مال يک مشت فقير و بيچاره ی گشنه گدائی مثل ما!).
(از ما بهترون ها، يعنی کيا؟!).
(چی ميدونيم آقا! يعنی همين بالائيا
ديگه! همينا که پولشون از پارو بالا ميره!).
( هيچوقت با خودت فکر کردی که چرا توی اين مملکت، يک عده، مثل از ما بهتران،
پولشون از پارو بالا ميره و يک عده آدم
های زحمت کشی مثل خود تو.....).
ميوه فروش، در حالی که با جمله ی" ما، کاری به اين کارها نداريم
آقا!"، به ميان حرف بازرس می پرد، در همان حال، چاقوی ضامن داری ازجيبش بيرون
می آورد و می پرد و خربزه ای را از روی تل
خربزه ی کنار انباری بر می دارد و ضامن چاقو را
آزاد می کند و تيغه ی آن را فرو می کند درون شکم خربزه
و می گويد: ( می خوای سرکار پاسبون و راننده رو هم صدا کنم و با هم يک دهنی
شيرين کنين؟!).
(نه).
( پس از اين درجه يکا، براتون کنار ميگذارم. آدرس بدين بيارم منزلتون).
بازرس به طرف در انباری راه می افتد و می گويد: ( نه! رشوه ای هم به من که
دادی، ضميمه ی صورت جلسه می شود و می رود دادگاه تا همان از ما بهتران در موردت
تصميم بگيرند!).
ميوه فروش، مثل جن زده ها از جايش می پرد و تکه های خربزه را به گوشه ای پرتاب
می کند و چاقو در دست، خودش را می رساند به جلو در انبار و راه را بر امیردولت آبادی می بندد وبا عصبانيت
فروخورده ای می گويد: ( اهه! چی شد چاکرتم؟! ما که حرف بدی نزديم!).
( برو کنار!).
( کجا؟! نميذارم بری! به جون بچه هام قسم که اگه بخوای منو بفرستی دادگاه، باس
از روی جسدم رد شی!).
( تهديدم می کنی؟!).
ميوه فروش، مستأصل، فاکتورهائی را از توی جيب شلوارش بيرون می کشد
و به سوی بازرس می گيرد و زانو می زند روی زمين و بغض کرده می گويد: ( آخه لامصب!
من به تو چی بگم؟! بيا اينارو نيگاه کن! فاکتورهائيه که تو ميدون، همون ننه قحبه
های از ما بهترون، بهم دادن! قيمتائی که
توشون نوشتن، نصف قيمتيه که از من گرفتن! حالا فکرمی کنی که من باس چند بفروشم که
هم جريمه نشم و هم نون زن و بچه مو در بيارم؟! ها؟! اعتراض هم بهشون بکنم، ميوه
بهم نميدن! داد و قال هم که بخوام راه بندازم، شکممو سفره می کنن و روده هامو
ميريزن رو دستم!).
( چرا؟! مگر ميدون بازرس نداره؟!).
( کدوم بازرس؟! مگه بازرسا ميتونن تو ميدون نفس بکشن؟! همه ی ميدون، قرق حاجی خان و نوچه هاشه! کسی روشونو زياد کنه،
کارديشون ميکنن. اگه هم نتونه، پاپوش براشون درست ميکنه و بعد هم ساواک رو ميفرسته
سراغشون!).
( اين حاجی خان، چکاره ی ميدونه؟).
( همه کاره! اصلن ميدون، يعنی حاجی خان! حتا خود ميدونی ها هم بهش باج ميدن!).
( حاضری ازش شکايت کنی؟!).
( مگه سرم به تنم سنگينی ميکنه!).
امیردولت آبادی به طرف ميوه فروش می رود. بازوی او را می گيرد و می گويد: (
خيلی خوب. بلند شو).
ميوه فروش با ترديد از جايش بلند می
شود و می ايستد. بازرس پول هائی را که از ميوه فروش گرفته است، به او برمی گرداند
و بعد هم، کيف پول خودش را از جيبش بيرون می آورد و از درون آن چند تا اسکناس
بيرون می کشد و رو به ميوه فروش می گيرد و می گويد: ( بيا، اينهم برای قلم و دفتر
پسرت و يک پيراهن نو هم برای خودت.
اشکهايت را هم پاک کن، چون اگر پسرت تو را با اين حال ببيند خوب نيست. دفعه
ی ديگه هم، وقتی خواستی رو کسی چاقو بکشی، به سود و ضرر کار خودت فکر کن. حالا هم،
تا از کار خودم پشيمان نشدم، چاقو را بده به من!).
ميوه فروش، هاج و واج، در حالی که پول ها را می گيرد و چاقو را به بازرس می
دهد، لبخند می زند و می گويد:( باشه قربان! چشم! ما اهل چاقو کشی و اينجور چيزها
نيستيم به خدا. فقط ورش داشته بوديم که
......).
بازرس، دست چپش را می گذارد روی شانه
راست ميوه فروش و چاقو را که ميوه فروش به سوی او دراز کرده است، با دست
راستش می گيرد ومی گويد: ( و از اين به بعد هم، روی جنس هات اتيکت بگذار! تقلب
نکن! هرچه را گرون خريدی، گرون بفروش، اما نه به آدمهای بدبخت و دست به دهنی مثل
خودت، بلکه به ازما بهتران! به همانهائی که پولشان از پارو بالا ميره! به همانهائی
که .......).
ناگهان، با يک حرکت
سريع، چاقو را تا دسته، فرو می کند توی
شکم ميوه فروش. ميوه فروش، با همان لبخند روی لب و چهره ی هاج واج شده، آخ گويان، دست بازرس و دسته ی چاقو را چنگ می
زند و درحالی که دارد با سر رو به زمين می رود، فرياد می زند: ( آخ!... قيصر،
داداشتو کشتند!).
داستان ادامه دارد.....
توجه:
الف: برای اطلاعات بیشتر در
مورد" امیر پرویزدولت آبادی " وغیره...، می توانید
به این آدرس اینترنتی مراجعه کنید: Cyrus G Seif ویا "رمان کدام عشق آباد" را در
اینترنت گوگل کنید
ب:کدام عشق
آباد، اولین جلد از یک رمان سه جلدی به نام "برزخ" است که حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی،
به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.
جلد دوم:"هفت شهر غش".
جلد سوم: "به وطنم بازخواهم گشت".
علاقه مندان به خواندن این
"رمان"می توانند،به آدرس های اینترنتی زیر مراجعه کنند.
https://romanash.blogspot.com/
https://cyrushashemseif.blogspot.com
